فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
711
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القَوَد - [ قود ] : مص ، قصاص ، كشتن كشنده يا قصاص قاتل . قَوَّرَ - تَقْوِيراً [ قور ] الشيءَ : ميان آن چيز را گرد شكافت . القَوْر - پنبه ى تازه ، ريسمان پنبه اى . قَوِسَ - - قَوَساً [ قوس ] الرجُلُ : پُشتِ آن مرد خميده شد . قَوَّسَ - تَقْويساً [ قوس ] الرجُلُ : مُرادف ( قَوِسَ ) است ، - تِ السَّحَابَةُ : ابر به سختى باريد ، - البارودَةَ و نَحْوَها : باروت را منفجر كرد ، - ه بِالبارودةِ عِنْدَ العامَة ايْضاً : باروت بر او ريخت . القُوس - [ قوس ] : صومعهء راهب ، خانهء صيّاد . القَوْس - ذَرع كه با آن اندازه گيرى كنند ، - ج قِسِيّ وَقُسِيّ وَاقْواس و قِياس وَاقْوُسْ و اقْيَاس : زِه و كمان كه با آن تير اندازى كنند . اين كلمه مؤنّث است و گاهى مذكر به كار مىرود ، اين كلمه گاهى براى ويژگى خود بر كلمهء ديگرى اضافه مىشود مانند : « قَوسُ نَدفٍ » : كمان پنبه زنى ، « قَوسُ نَبْل » : كمان تيراندازى ، آنچه كه به شكل خميده مانند قوس باشد مانند : « قوسُ القَنْطرة » ، « قوسُ النَّصْر » ، « قَوسُ الدّائِرَة » : طاق پل و طاق پيروزى و خميدگى دايره و در علم فلك به معناى بُرجى در آسمان است ؛ « قَوْسُ الرَّجُل » : مقدار خميدگى پشت مرد ، و در علم هندسه « قَوْسُ خَطٌّ مُنْحَنٍ » : مانند دايره ؛ « سَهْمُ قَوْس الدّائِرَة » : قسمتى از دايره كه ميان دو نيمهء قوس و وتر آن قرار گيرد مىباشد ؛ « قَوْسُ قَزَحَ » ، « قَوْسُ قُزَح » : به معناى قوس قزح - رنگين كمان كه روى ابر در رنگهاى بنفش و آبى و سبز و زرد و پرتقالى و سرخ نمايان مىشود . اين كلمه را نيز در زبان متداول « قَوْسُ القَدَح » مىنامند . قَوَّضَ - تَقْويضاً [ قوض ] البناءَ : ساختمان را خراب كرد ، - الصَّفوفَ و المَجالِسَ : انجمنها و نشستها را بر هم زد . القَوْع - [ قوع ] : مص ، - ج اقْواع : انبار غله و يا خرما . القُوفيّ - [ قوف ] : هر بخور معطر و خوشبوى . القُوق - [ قوق ] ( ح ) : گونه اى پرندهء دريائى كه گردن درازى دارد ، - مِن الرِّجال : مردى كه قامت بسيار بلند دارد . القُوقَة - [ قوق ] ( ح ) : پرنده اى كه در خرابهها جاى مىگزيند ، جُغد . قَوَّلَ - تَقْوِيلًا [ قول ] ه : به او آموخت يا به او امر كرد كه سخن بگويد . القَوْل - ج أَقْوَال و جج أَقَاوِيل [ قول ] : كلام و سخن ، آراء و عقايد ؛ « هَذا قَوْلُ فُلانٍ » : اين رأى و عقيده فُلانى است ؛ « اقْوالُ الشُّهُود » : اظهارات گواهان . القَوْلَة - [ قول ] : مُرادف ( الْقَول ) است . القُوَلَة - ج قُوُل و قُول [ قول ] : خوش سخن ، بسيار سخنگو . قَوَّمَ - تَقْوِيماً [ قوم ] دَرْأَه : خميدگى آن چيز را بر طرف كرد ، - الشَّىءَ : آن چيز را راست و درست كرد ، - المَتَاعَ : كالا را ارزيابى كرد ، قيمت گذارى كرد . القُوم - [ قوم ] : در مكانى اقامت كردن ، آهنگ كردن . القَوْم - [ قوم ] : در مكانى اقامت كردن ، - ج اقْوَام و اقاوِم وَأَقائِم وَأَقاوِيم : گروهى از مردم ؛ « قَوْمُ الرَّجُل » : خويشان مرد از دودمان يك پدر بزرگ ، - ج قِيَمان : دشمنان . القُومَانْدُس - اين كلمه لاتينى است و به معناى سرباز دوره ديده دريائى مىباشد كه شب هنگام از كشتيها به خشكى پياده شده و مراكز تجمع دشمن را زده و كشور دشمن را تخريب نمايند . القَوْمَة - [ قوم ] : مص ، اسم مرّه از ( قَامَ ) است ، ميان دو ركعت نماز ، قد و قامت انسان . القَوْمِيّ - [ قوم ] : ملىگرا ، نژاد پرست . القُومِيَّة - [ قوم ] : « قُومِيَّةُ الإِنسان » : قامت انسان . القَوْمِيَّة - [ قوم ] : نژاد پرستى ، ملَّى گرائى ؛ « قَوْمِيَّةُ الإِنْسان » : قد و قامت انسان ؛ « قَوْمِيَّةُ الأَمْرِ » : قوام و زير بناى كار . القُونَة - ج قُوَن [ قون ] : پاره اى آهن يا مس كه با آن ظرف شكسته را پيوند دهند و در زبان متداول به آن ( الأَيقُونة ) نيز گويند . القَوُود - [ قود ] : « فرسُ قَوُودٌ » : اسب رام و زبون . القَوُول - ج قُوُل و قُول [ قول ] : مُرادف ( القُوَلَة ) است . قَوِيَ - - - قُوَّةٌ [ قوي ] : نيرومند ، شد ، - عَلَى الأَمر : بر آن كار توانا شد ، - قِيّاً وَقَوَايَةً تِ الدَّارُ : خانه خالى شد ، قويّ : بسيار گرسنه شد ، - الْمَطَرُ : باران نيامد . القَويّ - ج أَقْويَاء [ قوي ] : نيرومند ، پرتوان . القُوَيْس - [ قوس ] : اسم مصغر از [ القَوْس ] است . القُوَيْسَة - [ قوس ] : مصغر [ القَوْس ] است ، به اين كلمه نيز ( النَّاعِمَة ) گويند كه گياهى خوشبو و داراى ساقهء سفيد است و از لا به لاى سنگها مىرويد و گل آن سرخ رنگ و داراى خواص پزشكى است . القَوِيم - ج قِيَام [ قوم ] : خوش اندام ، ميان اندام . القُيَاءَ - [ قيأ ] : اسمى است كه از ( القَىْءِ ) گرفته شده است . القِيَاد - [ قود و قيد ] : افسار ستور ، ريسمانى كه با آن ستور را راه برند . القِيَادَة - [ قود ] : رهبرى و فرماندهى ، ستاد فرماندهى ؛ « القيادَةُ العامَّة » : ستاد كُلّ فرماندهى . القَيَّار - [ قير ] : قير پاش ، دارندهء قير . القِيَاس - [ قيس ] : مص ، - فِى المَنْطِق : در علم منطق قواعدى تركيبى است از مسائل قياسى كه مورد تأييد قرار گيرد ؛ « هذا قياسُ ذَاك » : ميان اين دو همسان و يكسانى است . القَيَّاس - [ قوس ] : نيزه تراش . القَيَّاس - [ قيس ] : آنكه بسيار مقايسه و اندازه گيرى كند .