فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

712

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

القِيَاسِيّ - [ قيس ] : آنچه كه بر مبناى مقايسه و به مقتضاى آن عمل مىشود ؛ « الرَّقْمُ القِياسِىّ » : بالاترين رقم . القِيَاض - [ قيض ] : مساوى و برابر با چيزى . القِيَام - [ قوم ] : « قِيَامُ الأَمرِ » : قوام امر . القَيَّام - [ قوم ] : قائِم به ذات كه از نامهاى خداوند متعال است . القِيَامَة - [ قوم ] : زندگى پس از مرگ ؛ « يَوْمُ القِيامة » : روز قيامت . قَيَّأَ - تَقْيِئَةً [ قيأ ] فلاناً ما أَكله : آنچه كه خورده بود باعث قي و استفراغ او شد . القِيت - [ قوت ] : مرادف ( القوت ) است . القِيتَار - ج قَيَاتِير ( مو ) : گيتار ( از ابزار موسيقى ) - اين كلمه يونانى است . القِيتَارَة - ج قَيَاتِير ( مو ) : مُرادف ( القيتار ) است . القِيتَة - [ قوت ] : مُرادف ( القُوت ) است . القِيثَار - ج قَياثِير ( مو ) : مُرادف ( القيتار ) است . القِيثَارَة - ج قَياثِير ( مو ) : مُرادف ( القيتار ) است . قَيَّحَ - تَقْيِيحاً [ قيح ] الجرحُ ( طب ) : زخم چرك كرد يا از زخم مادهء چركى بيرون آمد . القَيْح - [ قيح ] : مادهء سفيد رنگ چركى است و بدون خون . قَيَّدَ - تَقْيِيداً [ قيد ] ه : پاى او را با پاى بند بست ، او را از كار بازداشت ، - ه بِالإحسان : دل او را به خود معطوف كرد ، - الكِتابَ : كتاب را براى رفع اشكال اعراب گذارى كرد ، - الخطَّ : نوشته را اعراب گذارى و نقطه گذارى كرد ، - الحِسابَ : حساب را يادداشت كرد ، - اسمَه فى الدَّفتر : نام وى را در دفتر ثبت نمود ، - الكاتِبُ وَالمُتكلَّم : نويسنده و گوينده تا حدودى خواسته خود را سر بسته بيان كردند . القَيْد - [ قود ] : « فَرَسٌ قَيْدٌ » : اسب زبون و منقاد . القَيْد - [ قيد ] : مقدار و اندازه ، - ج قُيُود وَاقْياد : ريسمانى كه با آن پاى ستور را بندند ، ثبت كردن ، محاصره و فشار ، « قَيْدُ الأَسْنان » : لثهء دندان ؛ « على قيدِ الحَياة » : او هنوز زنده است ؛ « قَيْدَ » : به معناى تحت است ؛ « المَشْروعُ اوِ الْمَسْأَلَة قَيْدَ البَحْثِ » : موضوع تحت بررسى و مطالعه است . القِيد - [ قود و قيد ] : مقدار و مسافت و يا اندازه . القَيِّد - [ قود ] من الخيل أو الإبل : اسب يا شتر رام و منقاد . قَيَّرَ - تَفْيِيراً [ قير ] الشيءَ : آن چيز را قيراندود كرد . القِير - [ قير ] : قير يا مادهء آسفالت كه آن را ( الزّفت ) نيز گويند . القِيرَاط - ج قَرَارِيط [ قرط ] : يك قسمت از بيست و چهار قسمت چيزى ( 24 / 1 ) ، نيم دانگ و يا يك چهارم از يك ششم دينار است و گفته مىشود كه عبارت از نصف يك دهم دينار است ، و در نزد يونانيان عبارت است از يك حبّهء خرنوب ( نوعى سيب بد مزه ) و نيم دانگ است ، و درهم نزد آنها دوازده حبه است ، - و در مساحت عبارت از پهناى يك انگشت است . القَيْرَوَان - ج قَيْرَوَانَات : گروه اسبان ، بيشترين افراد لشكر ، كاروان ، اين كلمه فارسى است . القِيرِيُوس - ( ن ) : نام گياهى است از نوعى صبّاريات كه داراى شاخه‌هاى اسطوانى مانند شمع است . اصل اين گياه از آمريكا مىباشد . القِيس - [ قيس ] : مقدار و اندازه . القَيْسَاريَّة - بازار دردار . قَيْصَر - ج قَيَاصِرة : لقب پادشاهان روم و روس است . القَيْصَرِيَّة - « العَمَليَّة القَيْصَرِيَّة » : عمل جراحى سزاريان زن در زايشگاهها . القَيْصُوم - ( ن ) : گياهى است خوشبو كه با آن درمان كنند . قَيَّض - تَقْيِيضاً [ قيض ] اللَّه له كذا : خداوند براى او چيزى مقدر كرده است ، - اللَّه فُلاناً لِفُلانٍ : خداوند فلانى را براى فلان مقرر ساخت . القَيْض - [ قيض ] : مص ، - پوستهء سفت تخم مرغ ، مساوى و برابر . القِيضَة - ج قِيض [ قيض ] : يك پاره استخوان ريز . القِيطان - ج قَيَاطِين : ريسمان بافته شده از ابريشم . اين واژه در زبان متداول رايج است . القِيطانَة - واحد ( القِيطان ) است . قَيَّظَ - تَقْيِيظاً [ قيظ ] القومُ : باران تابستانى بر آنها باريد ، - القَوْمُ بِالمكان : آن قوم در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند ، - ه الشَّىءُ : آن چيز براى فصل تابستان او كافى شد . القَيْظ - ج أَقْيَاظ و قُيُوظ : سختى گرما ، چلَّهء تابستان . القَيِّظ - بسيار گرم . القَيْظِيّ - آنچه كه در تابستان بدست آيد . القِيق - [ قوق ] من الرجال : مرد بسيار بلند قامت . القِيق - [ قيق ] : احمق و سبك مغز ، نام پرنده اى است به اندازهء كبوتر كه داراى بالهاى راه راه و دُمِ سياه و پُر آوازه است ، نام ديگر آن ( ابو زُرَيق ) است . القَيْقَب - [ قيقب ] : آهن لگام كه در دهان اسب قرار مىگيرد ، چوبى كه از آن زين ساخته مىشود ، زين ، - ( ن ) : نام گياهى است زينتى كه در باغچه‌ها و پاركهاى عمومى كاشته مىشود ، نوعى از آن در كانادا مىرويد كه از آن مواد قندى استخراج مىشود . القَيْقَبَان - [ قيقب ] : چوبى كه از آن زين مىسازند ، زين . قَيَّلَ - تَقْيِيلًا [ قيل ] ه : هنگام ظهر به او آب داد ، - فُلانٌ : استراحت نمود . القَيْل - ج أَقْوَال و أَقْيَال و قُيُول [ قول و قيل ] : رئيس ، نام يكى از پادشاهان حِمْيَر ( قومى از عرب ) . القِيل - [ قول ] : مص ، پاسخ ، آنچه كه مردم