فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
708
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
بهترين كتابها را انتخاب نمود و بى ارزشها را رها كرد . قَمَّعَ - تَقْمِيعاً [ قمع ] البسرةَ و نحوَها : ته پولك برآمدهء گياه را كند ، - تِ البَسْرُةُ و نحوها : ته پولك گياهى افتاد . القَمْع - ج أَقْمَاع : قيف ، انگشتوانه خياط ، - ج قُمُوع : پيالهء زير ميوهء گياهان پياله دار و مانند آن . القِمْع - مُرادف ( الْقَمْع ) است . القَمِع - من الخيل : اسبى كه در يك كاسهء زانوى آن كلفتى باشد ؛ « طَرَفٌ قَمِعٌ » : موضعى از بدن كه بر آن دانه پديد آمده باشد ؛ « سَنامٌ قَمِعٌ » : كوهان درشت و بزرگ شتر . القِمَع - مُرادف ( الْقَمْع ) است . القُمْعَة - ج قُمع : آنچه كه دهانهء مشك را با آن بندند ؛ چيز سوا شده و يا انتخاب شده . القَمَعَة - ج مَقَامِع ، على غير لفظها ( ح ) : مگسى است كه به هنگام گرمى هوا بر بدن شتران و آهوان نشيند ، - ج قَمَع : سر حلقوم و گلو ، - ( طِبّ ) ، - دانهء زخم كه در چشم پديد مىآيد ، بالاى كوهان شتر ؛ « قَمَعَةُ الشَّىءِ » : بهترين آن چيز ؛ « قَمَعَةُ الدَّنَبِ » : تَه دم . القِمَعِيَّة - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( الخنازيريات ) زيبا ولى زهرآگين است از اين گياه مادهء ( دِجيتالين ) كه مسكَّن و مدرّ بول است بدست مىآيد . استعمال اين دارو خطرناك است و افراد مبتلا به بيمارى قلب را با آن درمان مىكنند . القُمْقَام - ج قَماقِم و قَمَاقِمَة [ قمقم ] : مرد بزرگوار و بسيار بخشنده . القَمْقَام - [ قمقم ] : كارى سخت و بزرگ ، - ج قَمَاقِم و قَمَاقِمَة : مُرادف ( القَمْقَام ) است . قَمْقَمَ - قَمْقَمَةً [ قمقم ] ما على المائدةِ : سفرهء غذا را جمع آورى و پاك كرد . القُمْقُم - [ قمقم ] : گلاب پاش ، ظرف عطَّار ، ظرفِ مسى كه در آن آب جوشانند ، كوزه ، گلو . القُمْقُمَة - [ قمقم ] : مُرادف ( القُمْقُم ) است ولى كوچكتر از آن است . قَمَّمَ - تَقْمِيماً [ قمّ ] ه : آن چيز را خشك كرد . قَمِلَ - - - قَمَلًا بطنُه : شكم او درشت و گُنده شد ، - رَأْسُه : در موى سر او شپش افتاد ، - الْمَرْعَى : چراگاه پُر از گياه و شكاف شد و به رنگ سياه درآمد گويا شپش در آن جمع شده است . القَمِل - كسى كه سر او پُر از شپش باشد . القُمَّل - ( ح ) : حشره اى است ريز مانند كنه كه بر روى بدن شتر لاغر مىچسبد . القَمْلَة - ج قَمْل ( ح ) : حشره اى است طفيلى بى بال از رستهء ( الْقَمْليَّات ) كه سه نوع آن به انسان نيش مىزنند و از خون او تغذيه مىكند اولى شپش سر دوم شپش بدن سوم شپش موى زهار و شپش بدن باعث بيمارى خطرناكى بنام ( تيفوس ) مىگردد . القُمَّلَة - ( ح ) : يك دانه شپش . القَمِير - ج أَقْمَار : قُمار باز . القَمِيص - ج أَقْمِصَة و قُمُص و قُمْصان : جامه - اين كلمه مذكر و مؤنث است ، غلاف و پوشش قلب . القُنّ - تپه ، آستين پيراهن ؛ قُنُّ الدَّجاج « : لانهء مرغ . اين تعبير در زبان متداول رايج است . القِنّ - [ قنّ ] : برده اى كه پدر و مادرش نيز برده باشند . اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع يكسان به كار مىرود و گاهى با كلمات ( اقْنَان و اقِنَّة ) جمع بسته مىشود . قَنَا - - قَنْواً و قُنْوَاناً و قُنوّاً [ قنو ] المالَ : مال را جمع آورى كرد و به خود اختصاص داد ، - قَنْواً لَونُ الشيءِ : آن چيز به رنگ سرخ تند در آمد . قَنَى - - قَنْياً و قِنْيَاناً و قُنَيَاناً [ قني ] المالَ : مال را بدست آورد . قَنَّى - تَقْنِيَةً [ قنو ] القناةَ : كانال يا قنات كند . قَنَّى - تَقْنِيَةً [ قني ] اللَّه فلاناً : خداوند او را خوشنود ساخت . القَنَا - [ قنو ] ( ن ) : گياهى است از رسته ى ( قَنَوِيّات ) كه مردم آمريكاى جنوبى و هند از آن رنگ سرخ بدست مىآورند و در باغچهها براى زينت كاشته مىشود ، - ج قِنَاء : خوشهء خُرما . القِنَى - ج أَقْنَاء و قُنْيَان و قِنْيَان و قُنْوَان و قِنْوان [ قنو ] : خوشهء خُرما . القَنَّاء - [ قنو ] : دارندهء نيزه ، آنكه قنات حفر كند . القُنَاب - برگهاى پيچيدهء اطراف سنبل . القِنَاب - چنگالِ شير ، مُرادف ( القُناب ) است . القُنَّابَة - مُرادف ( القُنَاب ) است . القَنَاة - ج قِنًى و قِنَاء و قَنَوَات [ قنو ] : كانال آب ، - ج قَناً وَقُنِيّ و قَنَوات و قَنَيَات : نيزه و يا چوب نيزه . القَنَّاص : شكارگر ، صيّاد . القِنَاع - ج أَقْناع و أَقْنِعَة : روسرى زن ، طبقى كه در آن خوراك قرار دهند ، - ج قُنُع : اسلحه ، - ( ع ا ) : پردهء قلب ؛ كَشْفُ القِناع عَن الشَّىءِ « : كنايه از آشكار نمودن كارى و تصريح به آن است . قَنأَ - - قُنُوءاً [ قنأ ] الشيءُ : سُرخى آن چيز زياد شد . قَنَبَ - - قُنُوباً الكرمَ : زيادى خوشههاى درخت انگور را بريد . قَنَّبَ - تَقْنِيباً [ قنب ] الزرعُ : برگهاى خوشه گياه آشكار شد ، - الزَّهرُ : غنچهء گُل شكفته شد ، - الكَرْمَ : خوشههاى انگور را چيد ، - الأَسَدُ بِمِخْلَبِه : شير ناخنهايش را زير چنگال خود پنهان كرد . القُنْب - ج قُنُوب : بادبان بزرگ ، چنگال شير ، - مِنْ كَفِّ الأَسَد : پوست پنجهء شير ، ( قُنْبُ الزَّهِر ) پوشش گُل ، غلاف شكوفه . گُل ، غلاف شكوفه . القُنَّب - ( ن ) : مُرادف ( القِنَّب ) است . القِنَّب - ( ن ) : گياهى است از رسته ى ( القِنَّبِيَّات ) كه مركز اصلى آن هند است ، از الياف اين گياه ريسمان و طناب مىسازند . اين گياه در سرزمينهاى سرد و معتدل كشت مىشود - اين واژه يونانى است .