فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

707

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كوچك . القُلَيْسِيَة - [ قلنس ] : مصغر ( القَلَنْسُوةَ ) است . القُلَيْط - جاى آشغال و خاكروبه ، اين كلمه سريانى است . القَلِّيطَة - گونه اى قارچ ، اين كلمه سريانى است . القَلِيل - ج قَلِيلُون و أَقِلَّاء و قُلُل و قُلُلُون : كم و اندك ، لاغر ؛ « رَجُلٌ قليلُ الخير » : مردى كه خير او به كسى نرسد ؛ قليلًا قليلًا « : كم كم ، اندك اندك ؛ » بعدَ قَليلٍ « : پس از كوتاه ؛ ( عَمّا قليل ) : به زودى . القَلِيلَة - ج قَلِيلَات و قَلَائِل [ قلّ ] : مؤنّث ( القليل ) است . القُلَيْنِسَة - [ قلنس ] : مصغر ( القَلَنْسُوة ) است . قَمَّ - - قَمّاً [ قمّ ] البيتَ : خانه را جاروب كرد ، - مَا عَلَى المَائِدَة : آنچه كه در سفرهء غذا بود خورد ، - شَارِبَه : سيبيلش را از ته تراشيد ، - الشَّىءُ : آن چيز خشك شد . القِمَار - مص ، - هرگونه بازى كه بُرد و باخت داشته باشد . القُمَاش - ج أَقْمِشَة : چيزهاى خرد و ريز كه بر روى زمين افتاده باشد ؛ « قُماشُ كُلِّ شَىءٍ » : خرده‌هاى هر چيزى ؛ « قُمَاشُ النَّاسِ » : مردم پست و فرومايه ؛ « قُماشُ البَيْتِ » : اثاث و آذوقهء خانه ؛ « قُماش الثَّوبِ » : بافت پارچه ؛ « هَذا الثَّوبُ جَيِّدُ القُماشِ » : اين پيراهن خوش بافت است . القَمَّاش - فروشندهء قُماش ، پارچه فروش . القِمَاط - ج قُمُط : ريسمان و طناب ، قنداقِ بچّه . القُمَّاط - دزدان . القَمَّاط - دزد ، سازنده ى قنداقه ى كودكان . القُمَاقِم - ج قَمَاقِم و قَمَاقِمَة [ قمقم ] : مرد بزرگوار و بسيار بخشنده . القَمَّام - [ قمّ ] : مُرادف ( القامّ ) است . القُمَامَة - ج قُمَام [ قمّ ] : خاكروبه ، گروه مردم . القُمَّة - [ قمّ ] : مزبله ، آشغالدان ، زباله دان . القِمَّة - ج قِمَم [ قمّ ] : بالاى هر چيزى ، بدن ، قامت ، گروهى از مردم . قَمِحَ - - قَمْحاً السويقَ : آرد را در دهان فرو بُرد ، - الشَّرَابَ : مىرا در كف دست ريخت و چشيد . القَمْح - گندم . القَمْحَة - دانهء گندم . القَمْحِيَّة - و يقال لها القِلْبَة أَيضاً ( ط ) : حلواى آرد گندم كه با شكر و گلاب تهيّه كنند و گاهى دانه‌هاى انار يا صنوبر بر آن پاشند . قَمَرَ - - قَمْراً : قُمار بازى كرد ، - الرَّجُلَ : در بازى قُمار از او بُرد ، - الرَّجُلَ مالَه : هر چه داشت از او گرفت . قَمِرَ - - قَمَراً الشيءُ : آن چيز بسيار سفيد شد ، - الرَّجُلُ : چشم او از برف گرفته شد و نتوانست با آن ببيند ، در شب مهتابى بيدارى كشيد و به خواب نرفت . القَمَر - ج أَقْمَار ( فك ) : كُرهء ماه كه در سه روزهء اوّل هر ماه بنام ( هِلَال ) معروف است ؛ « القَمَر الاصْطِنَاعِيّ » : ماه مصنوعى كه براى هدفهاى علمى بوسيله موشكهاى فضايى به فضا پرتاب مىشود ؛ « اقْمارُ العِلْمِ وَشُموسُه » : دانشمندان . القَمِر - « الماءُ القَمِر » : آب بسيار . القَمْرَاء - مؤنّث ( الأَقْمَرَ ) است ، نور ماه ، مهتاب . القَمَرَانِ - ( فك ) : خورشيد و ماه . القُمْرَة - رنگ سپيدى مايل به سبزى ، ماه شب سوّم . القَمْرَة - « قَمْرَةُ المركبِ » عند المَلَّاحين : معرّب ( كاميراى ) ايتاليائى است كه به معناى اطاق راهنما يا كابين در كشتى مىباشد . القَمِرَة - « ليلةُ قَمِرَةٌ » : شب مهتابى . القُمْرِيّ - ج قُمْر و قَمَارِيّ ( ح ) : فاخته ( پرنده اى است خوش آواز ) . القُمْرِيَّة - ( ح ) : مؤنّث ( القُمْرِيّ ) است . القَمْريَّة - پنجرهء كوچك . القَمْرِيَّة - ( ن ) : گونه اى گياه از جنس ( قَمَرِيّات ) است كه براى زينت كِشت مىشود ، گياهى از جنس ( صَلِيبيّات ) است كه بر دو گونهء خوشبو و بى بو مىباشد ؛ « الحُرُوفُ القَمَرِيَّة » : چهارده حرف از حروف مبانى است كه به آن حروف قَمَرى گويند و در صورتى كه ( الْ ) بر سر كلمه اى كه حرف اوّل آن يكى از حروف قمرى باشد در آيد لام ( الْ ) خوانده و تلفظ مىشود مانند ( الْقَمَرُ ) . قَمَزَ - - قَمْزاً : جست و خيز كرد - اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَمَشَ - - قَمْشاً القُمَاشَ : چيزهاى بر زمين ريخته را از اينجا و آنجا جمع آورى كرد . قَمَّشَ - تَقْمِيشاً [ قمش ] القُمَاشَ : مُرادف ( قَمَشَه ) است . القَمْش - مص ، آنچه كه نامرغوب باشد . قَمَصَ - - قُمَاصاً و قِمَاصاً و قَمْصاً الفرسُ و غيرُه : اسب و جز آن دستهايش را بالا برد و با هم پائين آورد و پاهاى خود را بر زمين كوبيد ، - البَعيرُ : شتر سرگردان و ياغى شد ، - قَمْصاً مِنْه : از او متنفّر شد و روى گردانيد ، - تِ النَّاقَّةُ بِالرَّديف : ماده شتر سوار خود را با نشاط بُرد ، - البَحْرُ بِالسَّفينَة : دريا كشتى را به حركت در آورد بسان شترى كه مىدود . قَمَّصَ - تَقْمِيصاً [ قمص ] ه : او را جامه پوشانيد ، - الثَّوبَ : از پارچه جامه اى بُريد ، - البَحْرُ بِالسَّفِينَةِ : دريا كشتى را بالا و پائين برد همانند شترى كه مىدود . قَمَطَ - - قَمْطاً ه : دست و پاى او را به گونه اى كه كودك را در گهواره مىبندند بست . قَمَّطَ - تَقْمِيطاً [ قمط ] ه : مُرادف ( قَمَطَه ) است . قَمَعَ - - قَمْعاً ه : از آنچه كه مىخواست او را منصرف كرد ، - او را خوار و زبون كرد ، با گُراز او را زد ، بر سر او زد ، - البَردُ النّباتَ : سرما گياه را زد و سوزانيد ، - القِرْبَةَ : دهانهء مشك را بيرون آورد و تا زد ، - تِ الْمرْأَةُ بَنانَها بِالحَنَّاء : زن انگشتان خود را با حَنا رنگين كرد ، - الْوَطبَ : بر دهانهء مشك قيف نهاد تا آب از آن ريزد ، - الكُتُبَ وَنَحوها :