فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
704
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
گوسفند دُم كوتاه . القَفْعَة - ج قِفَاع و قَفَعَات : سبدهائى كه ته آن پهن و دهانهء آن تنگ است . قَفْقَفَ - قَفْقَفَةً [ قفقف ] : از سختى سرما و جز آن لرزيد ، - النَّبْثُ : گياه خشك شد . قَفَلَ - - - قَفْلًا و قُفُولًا : از مسافرت برگشت ، - الأَميرُ الجُنْدَ : فرمانده لشكر را برگردانيد ، - فِى الجَبَلِ : از كوه بالا رفت . قَفَّلَ - تَقْفِيلًا [ قفل ] الأَبوابَ : دربها را بست ، - الشَّجَرَة عِنْدَ العامَّة : سر درخت را زد . القُفْل - قفل كه ابزارى فلزى است كه با آن درب را بندند - ج اقْفال و اقْفُل و قُفُول ، گلَّه اى از اشتران ، - و در غزل به معناى رابط معين است . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است . القَفَل - مص ، اسم جمع است به معناى كاروان . القُفَلَة - آنكه هر چه بشنود ، حفظ شود . القَفْوة - [ قفو ] : گرد و غبارى كه در آغاز باران برافراشته مىشود . القَفِيّ - [ قفو ] : دوستى كه مورد اتهام قرار گرفته شد ، مهمان گرامى ، آنچه از غذا كه به ميهمان تقديم شود ، بهترين دوستان ، مرد دانا و بزرگوار . القَفِيَّة - [ قفو ] : امتياز شخص بر ديگرى ، غذائى كه به ميهمان ايثار كنند ، ناحيه ؛ « شاة قَفِيّة » : گوسفندى كه از قفا ذبح شده باشد . القَفِير - ج قُفْرَان : نان بى خشخاش ، زنبيل ، كندوى عسل . القَفِيز - ج أَقْفِزَة و قُفْزَان : پيمانه ، - مِنَ الأَرض : زمين كه به اندازه يكصد و چهل و چهار ذرع باشد ، و در عرف نجّاران آهنى است تو خالى كه زبانهء قفل در آن جاى مىگيرد . القُفَّيْزَى - گونه اى بازى كودكان است كه چوبى را نصب و از روى آن مىپرند . قَلَّ - - - قِلاًّ و قُلاًّ و قِلَّةً [ قلّ ] : كم شد ، اين واژه ضد ( كَثُرَ ) است ، گاهى به اين كلمه ( ما ) متصل مىشود مانند : « قَلَّمَا جِئْتُك » كه در اين صورت « كَافّة » از عمل رفع مىشود و ديگر موردى براى فاعل ندارد . كلمهء « قلَّما » : دو معنى دارد يكى نفى مطلق و ديگرى اثبات چيزى كم مانند « قَلَّمَا رَأْيتُك » : چه بسيار كم كه تو را ديدهام ، - الرَّجُلُ : دارائى او كم شد ، - الجِسمُ : اندام ناتوان شد ؛ « هُوَ يَقِلُّ عَنْ كَذَا » : آن چيز از ديگرى كوچكتر است ، - قِلاًّ و قُلاًّ و قِلَّةً وَقَلاًّ الشَّىءَ : آن چيز را حمل كرد ، - ه عَنِ الأَرض : آن را از زمين بلند كرد . قَلَّلَ - تَقْلِيلًا [ قلّ ] الشيءَ : آن چيز را كم كرد ، - الشَّىءَ فِى عَيْن فُلان : مقدار كمى از آن چيز را به او نشان داد . القُلّ - [ قلّ ] : كم و اندك ، - مِنَ الشَّىءِ : كمترين چيزى ؛ « رَجُلُ قُلُّ » : مرد تنها و بى كس ؛ هُوَ قُلُّ ابن قُلِّ « : او و پدرش ناشناسند . القِلّ - [ قلّ ] : كم و اندك ، - مِنَ الشَّىءِ : كمترين چيزى . قَلَا - - قَلًا وَقَلاءً [ قلو ] الرجُلَ : آن مرد را خشمگين كرد ، - قَلْواً اللَّحْمَ وَغَيْرَه : گوشت را در ماهيتابه پُخت ، - الإِبلَ : شتر را راند و راه بُرد ، - القُلَة وَبِالقُلَةِ : آن را دور انداخت . قَلَى - - قَلْياً [ قلي ] اللحمَ و غيرَه : گوشت را پخت ، - فُلاناً : بر سر او زد ، - قِلىً و قَلَاءً وَمَقْلِيَةً الرَّجُلَ : او را خشمگين كرد . القُلَى - [ قلي ] : پيشانى مردان ، قلهء كوهها . القِلَى - [ قلي ] : چيزى كه از سوخته شدهء گياهى بنام ( نَبَاتُ الحَمْض ) بدست آيد . القَلَّاءَ - [ قلي ] : سازندهء ماهيتابه ، آنكه گوشت را در ماهيتابه سرخ كند . القَلَّاءَة - [ قلي ] : جائى كه ماهيتابهها را در آن نهند . القَلَائِد - « قَلَائِدُ الشعْر » : شعرهائى بسيار ارزنده كه همواره جاويدان است و مورد فراموشى قرار نمىگيرد . القُلَاب - ( طب ) : گونه اى بيمارى قلبى . القُلَاح - زردى كه بر روى دندانها نشيند . القِلَاد - رشته اى از مس يا برنج كه بر حلقهء گوشواره يا انگشتر آويزند . القَلَادَة - ( ن ) : نوعى گياه زينتى كه داراى برگهاى رنگارنگ است و مركز اصلى آن آمريكاى جنوبى مىباشد . القِلَادَة - ج قَلَائِد و قِلَاد : گردن بند زينتى ، - ( فك ) : نام شش ستارهء آسمان كه معروف به ( الْقَوْسْ ) مىباشند . القَلَّاس - سازندهء كلاه معروف به « قَلَنْسُوَة » . القُلَاع - پوستهء برآمدهء زمين كه از زير آن قارچ ( چمه ) روئيده شده باشد ، گِل كه پس از خشك شدن شكاف برداشته باشد ، جوشهائى كه بر روى پوست دهان يا بر روى زبان در آيد ؛ « قُلَاعُ الأُذُنِ » : شكافتگى بيخ گوش كه از آن مادهء چركى و آب و يا خونابه بيرون آيد . القَلَّاع - آنكه حرفه اش كشيدن دندان است ، - آنكه زمين را گود و نبش قبر كند ، آنكه در هر حال ثبات نداشته باشد ، پاسبان ، آنكه نزد سلطان از ديگران بدگوئى كند ، دروغگو . القُلَاعَة - مفرد ( القُلاع ) است ، سنگ يا كُلوخ كه از زمين كنند و پرتاب كنند . القِلَاعَة - شراع كشتى ( بادبان ) . القُلَافَة - پوستهء درخت و مانند آن . القِلَافَة - تختههاى كشتى كه به هم پيوسته و بر روى آن قير پاشند . القِلَال - [ قلّ ] : تيرهاى چوبى كه شاخههاى درخت انگور را بر آن آويزند . القُلَامَة - تراشه و ريزههاى ريخته شده ؛ « قُلامَةُ الظُّفرِ » : چيدهء ناخن يا قسمت كنده شدهء آن . القَلَانِسِيّ - ج قَلَانِسِيُّون : سازندهء كُلاههاى قلنسوة . القِلَّاية - خانهء اسْقُف مسيحى - اين كلمه يونانى است . قَلَبَ - - قَلْباً الشيءَ : چيزى را به گونهء ديگرى در آورد ، آن چيز را زير و رو كرد ، باطن آن