فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

705

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

را آشكار كرد ، - الأَرْضَ لِلزّراعَة : زمين را شخم زد ، - الأَمرَ ظَهْراً لِبَطْنٍ : آن چيز را آزمايش كرد ، - القَوْمَ : آن قوم را مُرخَص كرد ، - تِ الْبسرةُ : غورهء خرما سرخ شد ، - المَجْنونُ عَيْنَه : ديوانه خشمگين شد ، - - قَلْباً ه : بر دل او زد ، - اللَّه فُلاناً اليه : خدا او را نابود كند . قَلِبَ - - قَلَباً : لب آن مرد برگشته شد ، - تِ الشَّفَةُ : لب برگشته شد . قُلِبَ - البعيرُ : شتر دچار بيمارى قلب شد ، القَلْحَوْن - شاخهء تازهء درخت توت . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است . قَلَخَ - - قَلْخاً و قَلِيخاً الشجرةَ : درخت را كَند . قَلَّخَ - تَقْلِيخاً [ قلخ ] ه بالسوطِ : با تازيانه او را زد . قَلَّدَ - تَقْلِيداً [ قلَّد ] ه السيفَ : بند شمشير را بر گردن او انداخت ، - ه القَلَّادَةَ : گردن بند را بر گردن او آويخت ، - ه الْعَمَلَ : اختيار كار را به او واگذار كرد ، - ه الديْنَ : بدهى را به او پرداخت ، - فُلاناً القَضَاءَ فى بَلَدِ كَذا : او را بعنوان قاضى در آن شهر تعيين نمود ، - البَعيرَ : بر گردن شتر ريسمانى بست تا او را راه برد . القَلْس - ج قُلُوس و أَقْلَاس : طناب محكم كشتى - يونانى است - . القَلْشِينَ - ج قَلَاشِين : جوراب . اين كلمه در زبان متداول رايج است - اين كلمه لاتينى است . قَلَصَ - - قُلُوصاً الظِّلُّ عن كذا : سايه از چيزى كوتاه شد ، - الثَّوبُ بَعْدَ الْغَسْل : لباس پس از شسته شدن كوتاه شد ، - تِ الشّفَةُ : لب طرف بالا چروكيده و منقبض شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد جهيد و حمله كرد ، - الغُلامُ : آن جوان پير شد ، - القَوْمُ : جمع شدند و رفتند ، - القَوْمُ عَنِ الدَّار : از خانه رفتند و دور شدند ، - تِ الْبِئْرُ : چاه پر شد و سر رفت ، - المَاءُ : آب بالا آمد و روان شد . قَلَّصَ - تَقْلِيصاً [ قلص ] تِ الدرعُ : زره جمع و به هم پيوسته شد ، - قميصَه : پيراهن را بالا كشيد و به كمر بست ، - القَميصُ : جامه كشيده شد و بالا رفت ، - القَوْمُ : آن قوم سوار بر ماده شتران جوان شدند ، - تِ النَّاقَةُ بِرَاكِبِها : ماده شتر سوار خود را با شتاب برد . قَلَطَ - - قَلْطاً ه عند العامَّة : زباله را از آن چيز زدود . اين واژه سريانى است . القَلْط - عند العامَّة : زدودن زباله و پاك كردن آن ، اين واژه سريانى است . قَلَعَ - قَلْعاً الشيءَ : آن چيز را از بُن و ريشه كند ، از جاى خود برداشت ، - الوالي فُلاناً : حاكم او را معزول كرد . قَلِعَ - قَلْعاً و قَلَعَةً الراكبُ : سوار بر روى زين نتوانست بنشيند ، - المُصَارِعُ : كُشتى گير در هنگام كُشتى نتوانست مقاومت كند . قُلِعَ - قَلْعاً الرجُلُ : در حمله كردن يا بر روى زين نشستن نتوانست ثبات داشته باشد . قَلَّعَ - تَقْلِيعاً [ قلع ] الشيءَ : آن چيز را از بُن و ريشه برافكند . القَلْع - ج أقْلُع و قُلُوع : تيشهء كوچك بنّائى ، ظرفى كه در آن لوازم و توشهء چوپان باشد نام معدنى از بهترين نوع سُرب است ؛ قَلْعُ الحُمّى « : روزى كه تب فرونشيند . القِلْع - ج قِلَعَة : سينه بند يا جليقهء مردانه ، - ج قِلاعَ و قُلُوع : بادبان كشتى ، روز بر طرف شدن تب ، مردى كه نتواند اسب سوارى كند . القَلَع - دانه هائى كه بر روى پوست بدن شخص در آيد ، يك قطعه سنگ كوچك . قَلَّبَ - تَقْلِيساً [ قلب ] ه : آن چيز را بسيار پشت و رو كرد ؛ « قَلَّب الأُمورَ » : به عواقب كارها نگريست . القُلْب - نام درخت گلى زينتى است كه به آن علف مرواريد گويند ، - ج اقْلَاب و قُلُوب وَقِلَبة مِنَ الشَّجَر : قسمتهاى نرم و نازك درخت . القَلْب - مص ، - ج قُلُوب ( ع ا ) : قلب ( دل ) ، خرد ؛ « قَلْبُ الجَيش » : مركز لشكر ؛ « قَلْبُ كُلِّ شَىءٍ » : مغز و خالص هر چيزى ؛ « قَلْبُ العقربِ » : يكى از منازل ماه ( قمر ) است ، - « عَن ظَهْرِ القَلْب » : از بر خواندن ؛ « مِنَ صَميم القَلْب » : از صميم قلب ؛ « قَلْباً و قالِباً » : تمام و كمال ، - ج اقْلاب وَقُلُوب و قلَبَة مِنَ الشَّجَر : قسمتهاى نرم و تازه از درختان . القِلْب - مُرادف ( القُلْب ) است . القُلَّب - شخص دو رو ، آنكه بسيار تقلب كند . القَلْبَاء - « شَفَةٌ قَلْبَاء » : آنكه لبى برگشته و آويزان داشته باشد . القُلْبَة - ( ط ) : گندم پوست كنده ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . القَلَبَة - گونه اى بيمارى كه باعث غلطيدن بيمار در بستر مىگردد . القَلْبَق - كلاه پوستى . اين كلمه تركى است . القُلَة - ج قُلَاتِ و قِلُون و قُلُون [ قلو ] : چوبى است كه در ميان آن ريسمانى قرار داده و در خاك فرو مىنهند تا با آن شكار آهو كنند ، دو چوبى كه كودكان با آن بازى كنند ، الك دولك . القُلَة - [ قلي ] : مفرد ( القُلِى ) است . القُلَّة - ج قُلَل و قِلَال [ قلّ ] : بالاى سر و قلَّهء كوه و بالاى هر چيزى ، كوزهء بزرگ ، كوزهء كوچك ، گروهى از مردم ؛ « قُلَّةُ السَّيْفِ » : دو طرف قبضهء شمشير كه معمولا از نقره يا آهن مىباشد . القَلَّة - [ قلّ ] : رستن از بيمارى يا از فقيرى . القِلَّة - ج قِلَل [ قلّ ] : كمى ، رستن از بيمارى يا از نيازمندى ، صداى رعد ، اين كلمه ضد ( الكَثْرة ) است . قَلِحَ - - - قَلَحاً : دندانهايش زرد شد ، - تْ أَسنانُه : بر روى دندانهايش زردى پديد آمد . قَلَّحَ - تَقْلِيحاً [ قلح ] ه : دندانهايش را پاك و تميز كرد . القَلَح - گونه اى زردى كه روى دندانها پديد مىآيد . القَلِح - آنكه دندانهايش زرد شده باشد . القَلِحَ - مؤنّث ( القَلِح ) است .