فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

703

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

القَعُود - ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل : شترى كه شتربان براى رفع نيازهاى خود بر آن سوار شود . القَعُودَة - ج أَقْعِدَة و قُعُد و قِعْدَان و قَعَائِد من الإبل : مُرادف ( القَعُود ) است . قَعِيَ - - قَعاً [ قعي ] : نوك بينى خوك بلند و به سمت استخوان بينى خميده شد . القَعِيد - آنچه كه از عقب سر مىآيد مانند پرنده يا آهو ، و اين كلمه متضاد ( النَّطِيح ) است . مفرد و جمع و مذكر و مؤنث اين كلمه يكسان به كار مىرود ، همنشين ، نگهبان ؛ « قَعِيدَا كُلِّ امرٍ » : دو نگهبان او از طرف راست و چپ . القَعِيدَة - ج قَعَائِد : زن كه معمولًا خانه نشين است ، آنچه كه بر آن نشينند . القُعَيْن - مصغر ( الأَقْعَن ) است . قَفَّ - - قُقُوفاً [ قفّ ] العشبُ أو الشجرُ : گياه يا درخت خشكيد ، - تِ الأَرْضُ : گياه زمين خشك شد ، - الشّيءُ : قسمتهاى آن چيز به هم پيوسته شد و بگونهء سبد در آمد ، - الثّوبُ : جامه پس از شستن خشك شد ، - الشَّعرُ : موى او از ترس بر اندامش راست شد ، - الصَّيْرَفِىّ : صرّاف در ميان انگشتان خود پول را دزديد . القُفّ - ج قِفَاف و أَقْفَاف [ قفّ ] : كوتاه ، پشت هر چيزى ، زمين مرتفع و بلند ، يك قطعه ابر كوه پيكر ، - سوراخ تيشه ، چيزى مانند تيشه ، سنگهايى كه با هم پيوسته و سخت شده باشد ؛ « قُفُّ البِئْر » : سكوى لب چاه ، - مِنَ النّاس : اراذل و اوباش . القَفَ - [ قفّ ] : گياه و دانه‌هاى خشك . قَفَا - - قَفْواً و قُفُوّاً [ قفو ] الرجُلَ : بر پشت گردن او زد ، به او ناسزا گفت و او را مورد اتهام فسق و فجور قرار داد ، - أَثَرَه : از او پيروى كرد ، - اللَّه اثَرَه : خدا او را نيست و نابود كرد . قَفَى - - قَفْياً [ قفي ] الرجُلَ : بر پشت گردن او زد ، او را به فحشاء متّهم كرد . قَفَّى - تَقْفِيَةً [ قفو ] : آن مرد آمد ، - فُلاناً زيداً و بِزَيْد : او را در پى زيد فرستاد . القَفَا - ج أَقْف و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون : پشت گردن ، اين كلمه مذكر است و گاهى مؤنّث به كار مىآيد . القَفَاء - ج أَقْفٍ و أَقْفِيَة و أَقْفَاء و قُفِيّ و قِفيّ و قَفُون [ قفو ] : مرادف ( الْقَفَا ) است . القَفَار - « خبزٌ قَفَارٌ » : نان بدون خورش ؛ « أكَل خُبْزَه قَفَاراً » : نان را بدون خورش خورد . القِفَار - « أَرضٌ قِفَارٌ » : زمين بى آب و علف و خشك و كوير . القُفَّاز - ج قَفَافِيز : دستبند ( النگو ) و پاى بند زينتى براى زن ، دستكش كه در زبان متداول به آن ( الكُفُوف ) گويند . القَفَّاز - آنكه پرش بسيار كند . القُفَّاعَة - دامى كه از چوب نخل سازند و با آن پرندگان را شكار كنند . القَفَّاف - [ قفّ ] : صرّافى كه پولها را بين انگشتان خود بدزدد . القُفَّة - ج قُفَف [ قفّ ] : كدوى خشك ، درخت خشكيده ، زنبيل كه از برگ نخل بافند ، سرما ، - زمين بلند و مرتفع ، تيشه ، لرز كه از تب سرچشمه گيرد ، - مِنَ الرِّجال : آنكه كوتاه و ناتوان باشد . القَفَّة - [ قفّ ] : لرز كه باعث تب باشد ، - من الرِّجَال : مرد كوتاه يا ناتوان . القِفَّة - [ قفّ ] : اسم نوع از [ قَفَّ ] است ، تب و لرز . قَفَدَ - - - قَفْداً ه : با كف دست به او پس گردنى زد . قَفِدَ - - - قَفَداً : گردن او كلفت و ستبر شد . قَفَرَ - - قَفْراً الأَثَر : نشان را دنبال و پيروى كرد . قَفِرَ - - - قَفَراً مالُه : دارائى او كم شد ، - الطَّعامُ : غذا بدون چاشنى و خشخاش شد . قَفَّرَ - تَقْفِيراً [ قفر ] الشرابَ و نحوَه : شراب و مانند آن را فراهم كرد . القَفْر - زمين باير كه فاقد آب و گياه و مردم باشد ، - ج قِفَار و قُفُور : « ارضٌ قَفْرٌ » : سرزمين بى آب و گياه ؛ « خُبْزٌ قَفْرٌ » : نان بى خشخاش . القَفِر - « قَفِرُ المالِ » : مرد بى پول ، مرد بى بضاعت . القَفْرَة - ج قَفَرَات : زمين بى آب و گياه و مردم . قَفَزَ - - - قَفْزاً و قَفَزَاناً و قِفَازاً و قُفُوزاً الغزالُ : آهو جست و خيز كرد . قَفَّزَ - تَقْفِيزاً [ قفز ] ه : او را به برجستن و پرش وادار كرد . قَفَشَ - - - قَفْشاً الطعامَ : غذا را سخت خورد ، - مَا فِى الضّرع : آنچه كه در پستان بود دوشيد ، - ه بِالْعَصَا : با چوبدستى او را زد ، - الشَّىءَ : آن را گرفت و جمع آورى كرد . قَفَصَ - - - قَفْصاً الظبىَ : دست و پاى آهو را بست ، - الشَّىءَ : قسمتهاى چيزى را به قسمتهاى ديگر آن نزديك كرد . قَفِصَ - - - قَفَصاً : آن مرد به علت سردى هوا خشك و متشنج شد ، سبك و با نشاط شد . قَفَّصَ - - تَقْفِيصاً [ قفص ] الظبيَ : دست و پاى آهو را به يكديگر بست . القَفَص - ج أَقْفَاص : قفس پرنده ، ظرفى كه در آن دانه‌ها را برداشته و انتقال مىدهند . القَفِص - آنكه در اثر سرما چهره اش گرفته و خشك شده باشد . قَفِعَ - - قَفَعاً تِ الأُذنُ : لبه‌هاى گوش منقبض و گرفته شد ، - تِ الرِّجْلُ : انگشتان پاى تا كف پاى نارسا و خميده شد ، - تِ الشَّاةُ : دُمِ گوسفند كوتاه شد . قَفَّعَ : تَقْفِيعاً [ قفع ] البردُ أَصابعَه : سرما انگشتان او را خشك و منقبض كرد ، - الشَّىءَ : چيزى را در ظرف نهاد . القَفْع - ( ا ع ) : از ابزار جنگى قديم كه با آن ديوارها را سوراخ و به داخل آن نفوذ مىكردند . القَفَع - مص ، - تنگ و باريك ، خستگى و رنج . القَفْعَاء - ( ن ) : گياهى است كه در شاخه‌هاى آن حلقه هائى بسان انگشتر ولى ناپيوسته به هم روئيده مىشود ؛ « شاةٌ قَفْعَاءُ » :