فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
702
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القَطُوب - مُرادف ( القَاطِب ) است . القَطُور - ابر پُر حجم و انباشته . القُطُوع - « القُطُوع المخروطِيَّة » ( ه ) : قطعههاى سطح مخروطى دائره اى است كه بر سه نوع است : القَطْعُ النّاقِص وَالقَطْعُ الزّائِد و القَطعُ المُكَافِئ . القَطُوع - آنچه كه بسيار بُريده شود . القَطِيع - ج قُطْعَان و قِطَاع و أَقْطَاع ، و جج أَقَاطِيع : گلَّهء گوسفند و دام ، - ج قُطْعان و قِطَاع وَاقْطِعَة و أَقْطُع و اقاطِع و قُطُع و قُطُعات : چوبى كه از آن تير سازند ، آنچه كه از درخت يا شاخههاى آن بريده شود . القَطِيعَة - ج قَطَائِع : جدائى ، قطع علاقات ميان دو كشور ، آنچه كه از خراج زمين گرفته شود ، شغل و مقررى و جيره ، زمين كه به ديگرى واگذار شود . القَطِيفَة - و يقال لها أَيضاً « سالف العروس » ( ن ) : گياه تاج خروس كه رنگ ساقه و برگها و شكوفههاى آن ارغوانى است و نوعى از آن را ( قطيفةُ الذَّيل ) گويند . القَطِين - پنبه دار ، جمع ( القَاطِن ) است ، اهل خانه ، خدمتگزاران و فرمانبرداران . اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود و نيز جمع آن قُطُن مىباشد . القَطِينَة - ساكنان خانه . القُعَاد - ( طب ) : گونه اى بيمارى كه بيمار را زمين گير مىكند . القَعَاقِع - [ قعقع ] : صداهاى رعد پى در پى . القُعَالَة - ( ز ) : آنچه از شكوفه كه بيفتد ، گلبرگ . قَعَّبَ - تَقْعِيباً [ قعب ] فلانٌ في الكلام : سخن را از بيخ حلق خود خارج كرد ، - الحَافِرُ : سم ستور گرد بسان كاسه شد . القَعْب - ج أَقْعُب و قِعَاب و قِعَبَة : قدح بزرگ و درشت ، كاسهء بزرگ . قَعَدَ - - قُعُوداً و مَقْعَداً : در حالى كه ايستاده بود نشست ، - قُعُوداً : برخاست ، آغاز و شروع كرد ، مانند ( قَعَدَ يَشْتِمُنُي ) : شروع به دشنام دادن به من كرد ، - بِه : او را نشاند ، - عَن حاجَتِه : از نياز خود بازماند ، - لِلْحَرب : مردان جنگى را براى جنگ آماده نمود ، - تِ المرْأَة : آن زن شوهر خود را از دست داد . القَعَد - خوارج ، آنان كه به جنگ نمىروند ، جنگجويانى كه براى آنها پاداشى تعيين نشده است . القُعْدَة - ج قُعُدَات : آنچه كه هنگام سوار شدن بر آن نشينند مانند زين ، - ( ح ) : خر كه بر آن سوار شوند ، - مِنَ الإِبِلِ : شترى كه براى انجام كارها بر آن سوار شوند . القَعْدَة - اسم مرّة از ( قَعَدَ ) است ، - آنچه كه انسان بر آن بنشيند ، فرش زير پا ، اندازهء جاى نشستن براى يكنفر ، « ذُو القَعْدَة » : ماه يازدهم از سال هجرى قمرى است و داراى 30 روز است ، انگيزهء نامگذارى اين ماه به ( ذُو القَعْدَة ) آنست كه مردم عرب در اين ماه از جنگ و زد و خورد و خونريزي دست مىكشيدند . القِعْدَة - آن مقدار از جاى به اندازهء يكنفر كه نشسته باشد ؛ « ذُو القِعْدَة » : مرادف ذو القَعْدَة است . القُعَدَة - آنكه بسيار بنشيند . القَعَدَة - ستورى كه بر آن سوار شدند ، فرش كه بر روى آن نشينند . القَعِدَة - « بِئْرٌ قَعِدَةٌ » : چاهى كه طول آن به اندازهء يك شخص نشسته باشد . قَعَرَ - - قَعْراً ه : او را بر زمين زد ، - البِئر : داخل چاه شد و به تَه آن رسيد ، چاه را گود كرد ، - الإناءَ : تمام آنچه را كه در ظرف آب بود نوشيد ، - الشَّجَرَةَ : درخت را از ريشه كند . قَعُرَ - قَعَارَةً الماءُ : آب در تَه چاه و دور از دسترس بود . قَعَّرَ - تَقْعِيراً [ قعر ] البئرَ : چاه را گود كرد ، - الشَّىءَ : آن چيز را فرو رفته كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد فرياد زد ، - فى كُلامِه : سخن خود را از حلق خارج كرد . القَعْر - مص ، - ج قُعُور : گودى و ته هر چيزى ، چاه كوچك ، خرد كامل ، - مِنْ كُلِّ شَىءٍ : و از هر چيزى گودى و نهايت و پايان آن ؛ « قَعْرُ الفَمَ » : داخل دهان . قَعِسَ - - قَعَساً : سينه او از جلو بيرون آمد و پشت او تو رفت متضادّ ( الحَدَب ) . القَعِس - ج قُعْسَان : آنكه سينهء او بر آمده و پشت او بطور طبيعى فرو رفته باشد . القَعْساء - مؤنّث ( الأَقْعَس ) است ؛ « عِزَّةُ قَعْسَاء » : بزرگوارى و استوارى . القَعْسَرِيّ - [ قعسر ] : چوبى كه با آن سنگ آسياب را با دست مىچرخانند . قَعَصَ - - قَعْصا ه : او را در جاى خود كُشت ، او را نابود كرد . القَعْقَاع - [ قعقع ] : آواز برخورد اسلحه در جنگ ، خُرماى خشك ، تب سخت كه دندانها را به هم كوبد و لرزاند ، راهى كه به سختى بدان رسند ، آنكه در راه رفتن آواز مفاصل پايش شنيده شود . قَعْقَعَ - قَعْقَعَةً [ قعقع ] السلاحُ : اسلحه در اثر برخورد بهم در جنگ آواز داد ، - الشَّىء اليَابِس : چيز خشكى را تكان داد كه صداى آن شنيده شد ، - القداحَ : تير قمار را با نوك انگشت چرخانيد و قمار بازى كرد ، - فى الأَرض : به مسافرت رفت ، - تْ عُمُدُهم : آن قوم رحل بربستند و رفتند و كوچ كردند . القُعْقُع - [ قعقع ] ( ح ) : نوعى كلاغ كه پرهاى آن دو رنگ ( سياه و سفيد ) است و دُم بلندى دارد . القُعْقُعَانِيّ - [ قعقع ] : آنكه هنگام راه رفتن صداى مفصلهاى پايش شنيده شود . القَعْقَعَة - [ قعقع ] : مص ، صداى دندانها ، مفرد ( القَعَاقِع ) . القَعْقُور - مُرادف ( القُهْقُور ) است ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَعِنَ - - قَعَناً الأَنفُ : بينى او بسيار كوتاه يا نوك آن برآمده شد . القَعْو - ج قُعيّ [ قعي ] : محور آهنى ، دو پايهء آهنين كه چرخ در ميان آنها مىگردد . القَعْوَانِ - ج قَعِيّ [ قعي ] : دو قطعه چوب يا دو قطعه آهن كه در ميان آنها محور قرار دارد يا ميان آنها قرقره مىچرخد