فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

695

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

القَسِيم - ج أَقْسِمَاء : سهم و حصّه ، - ج قُسَماء : تقسيم كننده ، - ج قُسْم : پاره اى از چيز تقسيم شده ، زيبا . القَسِيمَة - ج قَسَائِم : مؤنّث ( القَسِيم ) است ، چهرهء زيبا ، بازار ، طبلهء عطار ، سند مالى كه براى دارندهء آن مزايا و حقوقى دارد . قَشَّ - - قَشّاً [ قشّ ] : از اينجا و آنجا غذا خورد ، - النَّباتُ : درخت خشك شد ، - الثَّوبُ الرَّطْبُ : لباس و جامه نَم دار كمى خشك شد ، - الشَّيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد ، آن را با دست خراشيد تا سائيده شد ، - تِ المَرأَةُ الدَّارَ : آن زن خانه را جاروب كرد ، - الْقَوْمُ : آن قوم رفتند و پراكنده شدند . قَشَّشَ - تَقْشِيشاً [ قشّ ] : از اينجا و آنجا غذا خورد ، - الكُرسِيَّ : بر روى صندلى روكشى از نى و يا خيزران نهاد ، - الأَرْضَ : زمين را از خار و خاشاك پاك كرد ، - ه بِكَلامِه : او را دُشنام و آزار داد . القَشّ - [ قشّ ] : مض ، - برگهاى ريز و خُشك درختان ، - چوبهاى باريك از پوست نى و خيزران كه با آن روكش صندلى سازند ، خاكروبه و زبالهء منزل ، خُرماى نامرغوب . القُشَار - پوست مار . القُشَارَة - پوست كنده شده از چيزى . القُشَاش - [ قشّ ] : ريزه‌هاى ريخته شدهء بى بها كه از زمين برگرفته شود . القَشَّاش - [ قشّ ] : كسى كه ريزه‌هاى چيزى را از زمين بردارد ، آنكه مقدار اندكى از غذا با خود داشته باشد . القُشَاشَى - [ قشّ ] : مُرادف ( القُشَّاش ) است . القِشَاط - لغتى است در ( الكِشَاط ) به معناى برهنه شدن و در زبان متداول به معناى پوست يا پارچه ايست كه براى پوشش استفاده شود و نيز در زبان متداول پاره جرمى است نازك كه با آن دو طرف كمر بند اسب را بندند ، چرمى كه به شكل تسمه در گردش ماشين از آن استفاده شود ، تسمهء پروانه ، - ( ا ع ) : قطعه چرمى است كه به شكل انگشتان خالى دوخته شده و از آن براى جاى گلوله استفاده مىكنند ، قطار فشنگ . القَشَّاط - چپاولگر ، غارتگر . قَشُبَ - قَشَابَةً الشيءُ : تازه و نو شد . قَشَّبَ - تَقْشِيباً [ قشب ] ت يَدُه أو شفتُه : دست يا لب او در اثر بادهاى تند و سرد خشك و زبر شد ، اين كلمه سريانى است . القِشْب - ج أَقْشَاب : زنگ كه بر روى آهن نشيند ، زنگ آهن . القَشَب - زبر شدن لبها و دستها در اثر وزش بادهاى تند و سرد . اين وضع در خمير نيز پديد مىآيد . القَشِب - جديد ، كهنه ؛ « سَيفٌ قَشِبٌ » : شمشير صيقلى شده ، زنگ خورده . قَشْبَرَ - قَشْبَرَةً : ريزه‌ها و اسقاط هيزم را جمع آورى كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القَشَّة - [ قشّ ] : يك پر كاه يا برگ خشك شده ؛ « قَشّةُ الثِّقاب » : چوب كبريت . القِشَّة - [ قشّ ] : پشم آغشته به قطران كه پس از به كار بردن دور انداخته مىشود ، دختر كوچك اندام ، - ( ح ) : ماده ميمون يا بچّه مادهء آن ، - ( ح ) : حشره اى است به شكل سوسك . قَشَرَ - - قَشْراً ه : پوست آن را كند ، - القَوْمَ : آنها را به بدبختى كشانيد . قَشِرَ - - قَشَراً : پوست آن كلفت شد . قَشَّرَ - تَقْشِيراً [ قشر ] ه : مُرادف ( قَشَرَه ) است ، - القَوْمَ : آنها را به بد بختى كشانيد . القُشْر - ( ح ) : گونه اى ماهى كوچك كه به اندازهء يك وجب است . القِشْر - ج قُشُور : پوست هر چيزى ، سطح خارجى تنه و شاخه‌هاى درخت ، پوشاك ، - ( ح ) : مُرادف ( القُشْر ) است . القَشِر - چيزى كه پوست بسيار داشته باشد . القَشْرَاء - « شجرةٌ قَشْراءٌ » : درختى كه قسمتهائى از پوست آن كنده شده باشد « حيَّةٌ قشراءُ » : مارى كه پوست آن كنده شده است . القُشْرانِ - دو بالِ ملخ . القِشْرَة - پوست ؛ « قِشْرَةُ البَيْضَة » : پوست تخم مرغ ، - عِنْدَ العامة : به معناى شورهء سر مىباشد . القِشْرِيَّات - جانوران مفصلى ( سخت پوستان ) كه اغلب در آب زندگى مىكنند مانند خرچنگ و ملخ دريائى كه قابل خوردن باشند . قَشَطَ - - قَشْطاً ه : با چوب او را زد ، - عَنْه كَذا : چيزى را از او بر كند و گرفت ، - الخاتَمُ مِنَ الْخنْصر عِنْدَ العّامَة : انگشتر از انگشت بيرون افتاد . قَشَّطَ - تَقْشِيطاً [ قشط ] ه الشيءَ : چيزى را به زور از او گرفت . القَشْطَة - خامه ، سرشير . اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَشَعَ - - قَشْعاً القومَ : ميان آن قوم جدائى افكند ، - تِ الرّيحُ السَّحابَ : باد ابرها را پراكنده ساخت . القُشَعْرِيرَة - [ قشعر ] : اسم است از ( اقْشَعَّر ) ، - ( طب ) : لرزى كه با تب همراه باشد . القَشْعَم - ج قَشَاعِم و قَشَاعِيم [ قشعم ] : پيران و سالخوردگان از مردان يا زنان يا كركسها ، تنومند و سالمند از هر چيزى ، - ( ح ) شير ؛ « امُّ قَشْعَم » : كفتار ، مرگ ، جنگ . قَشِفَ - - قَشْفاً : در وضع و حال بدى قرار گرفت ، پوست بدن او چرك و خشن شد . قَشُفَ - - قَشَافَةً : مُرادف ( قَشِفَ ) است . قَشَّفَ - تَقْشِيفاً [ قشف ] اللَّه عيشَه : خدا رزق و روزى او را كم و زندگى او را سخت كند . القَشْف - مُرادف ( القَشِف ) است . القُشَف - مُرادف ( القَشِف ) است . القَشِف - آنكه پوست بدنش چرك و آلوده باشد . قَشْقَشَ - قَشْقَشَةً ه من الجَرَب أو الجدريّ : اثر پيسى و آبله را كه بر روى پوستش بود زدود و او را درمان كرد .