فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
696
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القِشْلَة - جاى فرود آمدن لشكريان - اين كلمه ايتاليائى است و گفته مىشود كه از لفظِ قشْلاقِ تركى گرفته شده است . القَشْوَة - ج قِشَاء و قَشَوَات [ قشو ] : كيف دستى ويژه بانوان كه از برگ خرما سازند و در آن عطر نهند . القَشُور - كرم يا پُماد كه بر چهره مالند تا رنگ آن صاف شود . القَشُوش - [ قشّ ] : مُرادف [ القَشَّاش ] است . القَشِيب - ج قُشُب و قُشُب : تازه و نو ، پاكيزه ، سفيد ؛ « سَيفٌ قَشيبٌ » : شمشير جلا زده ، شمشير كه روى آن زنگ خورده باشد . القَشِير - آنچه كه پوست بسيار داشته باشد . القَشِيش - [ قشّ ] : چيزهاى پراكنده بر روى زمين كه بى ارزش باشد ، صداى پوست مار كه بر اثر سائيدن به هم پديد آيد . القَشِيع - من الكلإ : علف و گياه پراكنده . قَصَّ - - قَصّاً الشَّعْرَ و نحوَه : موى و مانند آن را با قيچى چيد ، - النَّسّاجُ الثَّوب : بافنده حاشيه جامه را بُريد ، - ه : اطراف گوشهاى او را بُريد ، - تِ الشَّاةُ : آبستنى گوسفند آشكار شد ، - المَوْتُ فُلاناً : مرگ به فلانى نزديك شد ، - قَصّاً و قَصَصاً أثَرَه : اثر او را دنبال كرد ، - قَصَصاً عليه الْخَبَرَ : خبر را براى او بازگو كرد . القَصّ - [ قصّ ] : مص ، - ج قِصَاص : سينه يا استخوان سينه . قَصَا - - قَصْواً و قُصُوّاً و قَصاً و قَصَاءً [ قصو ] المكانُ : آن مكان دور شد ، - الرَّجُلُ عَنِ الْقَوْم : آن مرد از آن قوم فاصله گرفت و دور شد . القَصَّاب - ج قَصَّابُون : گوشت فروش ، قَصّاب ، نِى نواز . القِصَابة - قصّابى ، گيسوى بافته شده . القُصَّابَة - ج قُصَّاب : موى بافته ، گيسو . القَصَّابة - ج قَصَّاب : مؤنّث ( القصّاب ) است ، نى لبك . القَصَادَة - « القَصَادَة الرسوليَّة » : جائى كه قاصد پيام آور در آن سكونت ورزد . القُصار - كوشش و جديّت ؛ « قُصارُكَ ان تَفْعَلَ كَذَا » : نهايت كوشش تو آنست كه چنان كنى . القَصَار - تقصير ، تنبلى ، كوشش نهائى . القَصَّار - صيغهء مبالغه است ، گازر ، جامه شوى - اين واژه فارسى است . القُصَارَى - كوشش و غايت ؛ « قُصَاراك انْ تَفْعَلَ كَذَا » : منتهاى كوشش تو آنست كه چنان كنى ، « قُصَارى الْقَولِ » : خلاصهء كلام . القِصَارَة - گازرى ، لباسشوئى . القُصَاص - [ قصّ ] : خط چيدن موى سر با قيچى ، « قُصاصُ الشَّعر » : ابتدا يا انتهاى موى سر . القَصَاص - [ قصّ ] ( ن ) : گياه و گُلى كه زنبور عسل آن را مىمكد ؛ « قَصَاصُ الشعَرِ » : ابتدا يا انتهاى موى سر . القِصَاص - [ قصّ ] : كيفر گناه ، قصاص ، عمل مقابلهء به مثل ؛ « قِصَاصُ الشَّعَرِ » : مُرادف ( قُصَاصُه ) است . القَصَّاص - [ قصّ ] : قصه گو و داستان سرا ؛ كسى كه حرفهء او چيدن كُركهاى شتر و مانند آن باشد . القُصَاصَة - [ قصّ ] : ناخن و موى چيده شده . القَصَاصَة - [ قصّ ] ( ن ) : واحد گياه ( القَصَاص ) است . القَصَّاع - ج قَصَّاعُون : كاسه ساز ، كاسه گر . القَصَّال - ( ح ) : شير ؛ « سَيفُ قَصَّال » : شمشير بُرنده . القُصَالَة - مُرادف ( القَصْل ) است . قَصَبَ - - قَصْباً ه : آن را بُريد ، - الشَّاةَ : استخوانهاى لاشهء گوسفند را در آورد و سپس آن را تكه تكه كرد . قَصَّبَ - تَقْصِيباً [ قصب ] الزرعُ : مزرعه نيزار شد ، - البَنَّاءُ الحجَارة : بنّا سنگها را ساخت و استوار نمود ، اين تعبير در زبان متداول رايج است . القَصَب - ( ع ا ) : استخوانهاى دست و پاى انسان و هر استخوان گرد و دراز و ميان تُهى ، هر استخوان كه داراى مغز باشد ، راههاى حلق و گلو و بينى ، مجراى اشك چشم ، آنچه از جواهرات كه به گونهء دراز باشد ، نوارهاى طلائى و نقره اى ، مرواريد آبدار ، - ( ن ) : نى درختى كه گاهى تا چهار متر ارتفاع دارد ، نوعى از آن براى جاروب و نوعى براى ناى ساخته و نوعى ديگر براى نوشتن به كار مىرود ؛ « قَصَبُ السكَّرِ » ( ن ) : نى شكر كه از ساقههاى آن شكر توليد مىشود و در زبان متداول به آن « قَصبُ المصّ » گويند . القَصْبَاء - انبوهى از نى ، جاى روئيدن نى ؛ « أَجَمةٌ قَصْبَاء » : كشتزار پر از نى . القَصْبَاءَة - واحد ( القَصْباء ) است . القَصَبَة - واحد ( القَصَب ) است ، گيسوى تافته از موى ، چاهى كه تازه كنده شده باشد ، شهر بزرگ كشور ، - روستا يا وسط آن ؛ « قَصَبَةُ الإِصْبع » : بند انگشتان ؛ « قَصَبَه الأَنف » : استخوان بينى ؛ قَصَبَة المَرِيءِ « : مجراى غذا از حلق به معده ؛ « قَصَبَة الرئةِ » : مجراى تنفس . القَصِبَة - « أرضٌ قَصِبَةٌ » : زمين نيزار . القَصَبِيّ - واحد « القَصَب » است براى لباسهاى نازك و نرم كه از كتان بافند . القُصَّة - ج قُصَص و قِصَاص [ قصّ ] : گيسو ، موى سر كه از دو طرف پيشانى چيده شده باشد . القَصَّة - ج قِصَاص [ قصّ ] : اسم مرة از ( قَصَّ ) است . القِصَّة - ج قِصَاص [ قصّ ] : سخن ، داستان ، پيشامد ، شأْن ، حال . قَصَدَ - - قَصْداً الرجُلَ و له و إليه : به آن مرد توجه كرد ، - الَيه : به او اعتماد كرد ، - قَصْدَه : بسوى او ميل كرد ، - فى مَشْيِه : هموار راه رفت ؛ - فِى الأَمْر : در آن كار ميانه روى كرد ، - الشَّىءَ : آن چيز را شكست ، - الشَّاعرُ : شاعر در سرودن شعر ادامه داد . قَصَّدَ - تَقْصِيدًا [ قصد ] الشيءَ : آن چيز را