فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
694
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كم در وسط سر . قَزَلَ - - قَزْلًا و قَزَلَاناً : جهيد ، لنگان لنگان گام برداشت . قَزِلَ - - قَزَلًا : آن مرد لنگ شد . القَزَل - بدترين لنگى . قَزِمَ - - قَزَماً : پست و فرومايه شد . القَزَم - مص ، پستى ، فرومايگى ، بدترين مال ، كوتاهى قامت ، مردم فرومايه ( اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ، زيرا مصدر است ) ، - ج قُزُم و اقَزَام : مرد كوتوله و فرومايه كه چيزى ندارد . القَزِم - ج قُزُم و أَقْزَام : مرد كوتوله و فرومايه كه چيزى ندارد . القَزَمَة - مؤنث ( القَزَم ) و به معناى زن كوتاه قامت است ، « رَجُلٌ قَزَمَةٌ و امرأة قَزَمة » : مرد يا زن كوتاه اندام . اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد . القزمَة - مؤنث ( القَزِم ) است . القُزَّيْزَة - [ قزّ ] ( ن ) : گل شيشه اى . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القَزِيعَة - مرادف ( القُزَّعة ) است . قَسَّ - - قُسُوسَةً و قِسِّيسَةً [ قسّ ] : آن مرد كشيش شد . القَسّ - ج قُسُوس [ قسّ ] : كشيش مسيحى كه در رتبه كمتر از أُسقف ( مطران ) و بالاتر از متولَّى كليساست : كاهن - اين كلمه سريانى است - . قَسَا - - قَسْواً و قَسْوَةً و قَسَاوَةً و قَسَاءَةً : تندخو و بد اخلاق شد ، - اللَّيلُ : شب تاريك شد . قَسَّى - تَقْسِيَةً [ قسو ] الشيءَ : آن چيز را سفت و سخت گردانيد . القَسَام - زيبائى ، خوشگلى . القَسَامَة - زيبائى ، گروهى كه بر چيزى سوگند خورند و به آن پاى بند باشند ، سوگندهائى كه صاحبان كشته را بهنگام ادّعاى خونبها بدون گواه دهند ، هدنه كه به معناى متاركهء موقت جنگ است . قَسَرَ - - قَسْراً ه على الأَمر : او را به زور وادار به انجام آن كار كرد . قَسَطَ - - قِسْطاً الْوَالِي : والى يا حاكم عادل شد ، - قَسْطاً و قُسُوطاً : آن مرد ستم كرد و از حق روى گردانيد . قَسَّطَ - تَقْسِيطاً [ قسط ] الشيءَ : آن چيز را تقسيم يا توزيع كرد ، - الأغراسَ : نهالهاى درختان را در فاصلههاى مساوى با هم كاشت ، - الدّين : بدهى را تقسيط كرد تا در سر رسيدهاى معين پرداخت شود ؛ « قَسَطَ الخراجَ عليهم و المالَ بينهم » : خراج يا مال را ميان آنها تقسيط يا توزيع كرد ، - على عياله : بر خانوادهء خود از نظر مخارج تنگ گرفت . القِسْط - ج أَقْسَاط : عدل و داد ، ترازو ، پيمانه كه ظرفيت آن معادل نيم صاع است ، سهميه ، مقدار ؛ « قِسطٌ من المال » مقدارى مال ؛ « كان على قِسْطٍ كبيرٍ من . . . » مقدار بسيار از . . . داشت ، روزى ، مقدارى از بدهى تقسيط شده . القُسْطَاس - [ قسطس ] : ترازو . القِسْطَاس - [ قسطس ] : مُرادف ( القُسْطاس ) است . القَسْطال - ج قَسَاطِل [ قسطل ] : گرد و غبار در ميدان جنگ . القَسْطَل - ج قَسَاطِل [ قسطل ] : گرد و غبار برخاسته از جنگ ، لولهء سُفالى يا آهنى و مانند آن كه آب در آن روان شود . نام ديگر آن قَسْطر و قساطِر مىباشد ، - ( ن ) : شاه بلوط . القَسْطَلَة - « قَسْطَلَةُ الحصانِ » ( ن ) : گونه اى بلوط . القُسْطُول - ج قَسَاطِل [ قسطل ] : مُرادف ( القسْطال ) است . قَسَمَ - قَسْماً الشيءَ : آن چيز را تقسيم كرد ، - الدَّهْرُ الْقَومَ : زمانه مردم را پراكنده كرد ، - فُلان امْرَه : در كار خود انديشيد كه چگونه آن را انجام دهد ، - ( ع ح ) : عددى را بر عددى بخش كرد و خارج قسمت آن را در آورد . قَسُمَ - - قَسَامَةً الغلامُ : آن جوان زيبا شد . قَسَّمَ - تَقْسِيمًا [ قسم ] الشيءَ : چيزى را تجزيه و تقسيم نمود ؛ « قَسَّمَ الدّهرُ القَوْمَ » : زمانه ميان مردم را جدائى انداخت . القَسْم - مص ، بخشش ، ديگ ، شك و ترديد ، شكى كه در قلب افتد و سپس به يقين مبدل گردد ، اخلاق ، عادت ، رأْى ، باران و آب ؛ « حَصاةُ القَسْمِ » : سنگريزه كه در ظرف انداخته و سپس روى آن آب ريزند تا پُر شود و از آن آب نوشند و اين هنگامى است كه قوم در سفر بوده و كمبود آب داشته باشند . القِسْم - ج أَقْسَام و جج أَقَاسِيم : جزئى از چيزى تقسيم شده ، بهره اى از نيكى . القَسَم - ج أَقْسام : سوگند ، قسم به خداوند متعال . القَسِم - سبد كوچكى كه عطار در آن عطر نهد . القِسْمَة - ج قِسَم : اسم است از اقْتِسَام ، سهم و حصه ، - التَّوافُقِيّة ( ع ح ) : بر چهار قسمت از معادلهء جبرى كه تحقق يافته باشد اطلاق مىشود : د ب / د ج - ر ب / ر ج ، - اللَّا توافُقِيّة ( ع ح ) : هنگامى است كه معادلهء جبرى با هم اختلاف داشته باشند ؛ « قِسْمَةُ عَددٍ غير صِفْر عَلى صِفر » ( ع ح ) : تقسيم عددى كه غير از صفر باشد بر صفر كه امكان پذير نيست و حاصل قسمت صفر بر صفر نيز معين نمىباشد . القَسَمَة - ج قَسَمَات : سبد كوچك عَطَّار ، چهره ، زيبائى . القَسِمَة - ج قَسِمَات : مُرادف ( القَسَمَة ) است . القُسُوسَة - [ قسّ ] : رُتبه و مقام كشيش . القُسَوِيّ - [ قوس ] : منسوب به قوس است . القَسِيّ - ج قِسْيَان [ قسو ] : سنگدل ، - مِنَ الدّراهم : پول جعلى . القِسِّيس - ج قِسِّيسُون و قُسَّان و أَقِسَّة و قَسَاوِسَة [ قسّ ] : مُرادف ( القَسّ ) و به معناى كشيش است . القِسِّيسِيَّة - [ قسّ ] : مُرادف ( القُسُوسَة ) و به معناى شغل كشيشى است .