فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
693
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و بر آن ( كَبْشُ القَرَنْفُل ) اطلاق مىشود . اين كلمه يونانى است . القَرَنْفُلَة - ( ن ) : يك دانه ميخك . القَرَنْفُول - ( ن ) : مُرادف ( القَرَنْفُل ) است . القَرَنْفُولَة - ( ن ) : واحد ( القَرَنْفُول ) است . القَرْنِيَّة - ( ع ا ) : قرنيّهء چشم ، پوستهء شفاف روى چشم . القَرْنِيَّات - أو القَطَانِيّات ( ن ) : نوعى گياهان غذائى از رستهء ( ذَوَات الفَلْقَتَين ) است كه در غذاى انسان يا حيوان و صنعت نيز به كار برده مىشود مانند باقالى ، نخود ، عدس ، گاو دانه ، نيل و بَقّم . القَرُور - [ قرّ ] : آب سرد . القُرُورَة - مُرادف ( القَرَرَة ) است . القَرُوص - « لجامٌ قَرُوص » : لگامى كه ستور را بيازارد . القُرُوصَة - زبان گزيدگى چيزى . القَرَوِيّ - [ قري ] : منسوب به ( القَريْةَ ) است ، - ج قَرَوِبُّون : آنكه ساكن روستا باشد . القَرِيّ - ج أَقْرِيَة و أَقْرَاء و قُرْبَان [ قري ] : آبراهى كه از بيشه تا ميان باغ باشد ، جوى آب ، شير غليظ . القَريب - نزديك ، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ؛ « هُوَ قَريبٌ وَهُمْ قَريبٌ » : « قَريباً » ، « عَمَّا قريب » ، « فى القَريبِ » الْعَاجِل : به زودى ، به زودى زود ، - ج اقْربَاء و قُرّابَى : خويشاوند ؛ « اقرباءُ الرَّجُلِ » : خانواده و فاميل نزديك يك شخص . القَرِيبَة - ج قَرَائِب : مؤنّث ( القَريب ) است . القَرْيَة - ج قُرّى [ قري ] : آبادى ، دهكده ، گروهى از مردم ؛ « قَرْيَة الأَنصَارِ » : شهر يثرب است كه آن را ( المَدِينة ) نامند ؛ « قَرْيَةُ النَّملِ » : لانهء مورچگان . القِرْيَة - ج قِرَى [ قري ] : دهكده ، گروهى از مردم ، آبادى و ناحيه بزرگ . القَرِيَّة - ج قَرَايا : لانهء مورچگان ، عصا ، چوب بادبان كشتى كه بگونهء افقى بر بالاى آن قرار گيرد . القَرْيَتَانِ - [ قري ] : شهرهاى مكَّه و طائِف . القَرِير - [ قرّ ] : « قَريرُ العينِ » : آنكه چشمش خورسند و بى اشك باشد و يا آنچه را كه بخواهد بر آن دست يابد . القَرِيرَة - [ قرّ ] : « عينُ قَرِيرَةٌ » : چشمى كه شاد و بى اشك باشد و آنچه را كه بخواهد ببيند . القَرِيح : آب خالص و مانند آن ، ابر در آغاز پيدايش ؛ « قَرِيحُ السَّحابَة » : باران بهنگام باريدن ، - ج قَرْحَى و قَراحَى : آنكه زخمى و مجروح باشد . القَرِيحَة - ج قَرائِح : آغاز هر چيزى ، اوّلين آب كه از چاه برآيد ، - مِنَ الإنسان : طبيعت انسان ؛ « قَريحَةُ الشَّاعِر اوِ الكاتب » : قريحهء شاعر و يا نويسنده در سرودن شعر يا نوشتن نثر ؛ « لِفُلان قريحَةٌ جيّدة » و « هُوَ حَسَن القَريحَةِ » : فلانى در دانش و شعر خوش قريحه و پُرتوان است . القُرَيْدِس - ( ح ) : گونه اى ماهى ريز به اندازهء ملخ كه به آن ( ميگو ) گويند . القَرِيس - سرماى سخت ؛ « شَىءٌ قَرِيسٌ » : چيزى قديمى و كُهنه . قُريْش - قبيله اى معروف از عرب است . القُرَيْش - ( ح ) : گونه اى ماهى كه بنام « كَلْبُ الْبحر » : سگ ماهى معروف است كه داراى دندانهاى تيز و بُرنده بسان شمشير است و ساير جانوران دريائى از آن مىترسند . القَرِيشَة - پنير كم چربى و نرم كه به شكل قالب بريده نشده باشد . القُريْشِيّ - آنكه منسوب به قبيلهء ( قُريش ) است . القُريْص - لنگرگاه كشتى . القَرِيض - بدهكار ، شعر ، آنچه كه شتر پس از خوردن نشخوار كند . القَرِيع - ج قَرْعى : زد و خورد كننده ، برندهء قُرعه ، بازندهء قُرعه ، مهتر و بزرگ ، شتر نر . القَرِين - ج قُرَنَاء : پيوسته شدهء به ديگرى ، همنشين ، رفيق ، شوهر ، نفس ؛ الْقَرِينُ الْعَيْنِ « : آنكه به چشم خود سُرمه كشيده باشد . القُريْنَاء - ( ن ) : لوبيا . القَرِينَة - ج قَرائِن : مؤنّث ( الْقَرين ) است ، همسر ؛ « قَرِينَةُ الكَلامِ » : قرينهء كلام كه دلالت بر مُراد يا امرى كند ؛ « دُورٌ قرائِنُ » : خانه هائى كه رو به روى هم باشند . القَرَيِيّ - [ قري ] : آنكه منسوب به ( القَرْية ) باشد . قَزَّ - - قَزّاً [ قزّ ] : برجست ، - تْ نَفْسى الشَّيءَ وَعَنِ الشّيءِ : آن چيز را دلم نخواست و آن را رها كردم ، - قُزّاً عَن الدَّنَسْ : چركى و پليدى را رها كرد و از آن دورى نمود . القَزّ [ قزّ ] : مص ، - ج قُزُوز : آنچه كه از آن ابريشم سازند اين كلمه فارسى است ؛ « دُودُ القَزّ » ( ح ) : كرم ابريشم . القَزَّاح - فروشندهء ادويهء خوراكى و خوشبو . القِزَاز - [ قزّ ] عند العامّة : شيشه . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القَزَّار - [ قزّ ] : فروشندهء ابريشم ، - عند العامة : پرورش دهندهء كرم ابريشم ، شيشه فروش ، شيشه بُر . قَزَحَ - - قَزْحاً القِدْرَ : در ديگ ادويهء خوشبو ريخت ، - الشّيءُ : آن چيز بالا رفت ، - قَزْحاً و قَزَحَاناً تِ القِدْرُ : قطرات آب و غذاى جوشيده از ديگ به بيرون آن پخش شد . قَزَّحَ - تَقزِيحاً [ قزح ] القِدْرَ : به غذاى ديگ ادويه اضافه كرد ، - الحَديثَ : سخن را به خوبى گفت و بدون آنكه دروغى بگويد تمام كرد . القَزْح - ادويه خوراكى و خوشبو . القَزْح - ج أَقزَاح : ادويه خوراكى ، تخم پياز ، فضلهء مار . القُزْحَة - ح قُزَح : شاخه اى از رنگهاى رنگين كمان . القُزَحِيَّة - ( ع ا ) : پردهء رنگى درون چشم . القَزَع - آنچه كه به گونهء پارههاى گوناگون باشد ، پارههاى كوچك و پراكندهء ابر . القَزَعَة - واحد ( الْقَزَع ) است . القُزَّعَة - كاكُل يا گيسوى كودك ، موى