فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
691
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
قَرَظَ - - قَرْظاً القَرَظَ : برگهاى درخت ( سَلَم ) را كه رنگ گياهى دارد چيد ، - الأَديم : پوست را با برگ درخت سَلَم دبّاغى كرد . قَرِظَ - - قَرَظاً : پس از مدتى خوارى سَر و رو مهتر شد . قَرَّظَ - تَقْريظاً [ قرظ ] ه : او را تا زمانى كه زنده بود به حق يا باطل ستود . القَرَظ - برگ گياه ( سَلَمْ ) كه با آن دباغى كنند . القَرَظَة - واحد ( القَرَظ ) است . قَرَعَ - - قَرْعاً البابَ : درب را كوبيد ، الرَّجُلَ : آن مرد را زد ، - ه بالحَقّ : او را به حق افكند ، - ه امرٌ : ناگهان كارى براى او پيش آمد ، - سِنَّه : دندان كروچه كرد ، - الشَّىءَ : آن چيز را انتخاب كرد ، السَّهْمُ الغايَةَ : تير به هدف خورد ، - قَرْعاً فُلاناً : در قرعه بر او چيره شد . قَرِعَ - - قَرَعاً الرجُلُ : موى سر او ريخت ، - قَرَعاً و قَرْعاً المَكانُ : آن جاى خالى شد . قُرِعَ - عليه : با جنجال در قمار پيروز شد . قَرَّعَ - تَقْرِيعاً [ قرع ] فلاناً : با او به سختى رفتار كرد ، - الْقَوْمَ : آن قوم را نگران كرد ، - الشَّعْر : موى سر را كوتاه كرد . القَرْع - ( ن ) : گونه اى كدو كه از دستهء ( القَرعيّات ) است و در سرزمينهاى گرمسيرى كشت مىشود و در ايران به كدو حلوائى معروف است . القَرَع - آنچه كه بر آن شرط و رهن بندند ، - ( طب ) : بيمارى ريزش موى سر ، پيسى ، زمينهائى كه گياه آن چريده شده باشد . القَرِع - آنكه شايستهء مشورت است ، آنكه نخوابد ؛ « ظِفْرٌ قَرِعٌ » : ناخن پوسيده . القَرْعَاء : مؤنّث ( الأَقْرَع ) است ، بلا و سختى ، بالاى راه ، حياط خانه ؛ « ارضٌ قَرْعَاءُ » : زمينى كه گياه آن چريده شده باشد . القُرْعَة - برگزيدهء مال ، قُرعه ، سهم و نصيب ؛ « الْقَاءُ القُرْعَة » : قُرعه زدن . القَرْعَة - اسم مرّة از ( قَرَعَ ) است ، - ( ن ) : واحد ( القَرْع ) است به معناى كدو و در زبان متداول بر جمجمهء سر اطلاق مىشود ؛ « خَرَجَ فُلانُ بِالْقَرْعَة » : فلانى سر برهنه خارج شد . القَرَعَة - سپر ، جاى ريختن موى سر ، انبانى كه پائين آن فراخ باشد و در آن غذا گذارند . القَرِعَة - من الأَراضي : زمين خشك و باير كه در آن گياه نرويد . القَرْعَوْن - چُغاله بادام . اين كلمه در زبان متداول رايج است و سريانى است . قَرَفَ - - قَرْفاً [ قرف ] الشيءَ : آن چيز را پوست كند ، - الْقَرحَةَ : پوست زخم را كند ، - الرَّجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، - عَلى القومِ : بر آن قوم ستم كرد و دروغ گفت . قَرِفَ - - قَرَفاً فُلانٌ المَرضَ : فُلانى در معرض بيمارى قرار گرفت ، - مِنْه عِنْدَ العامَّة : از او متنفر و زده شد . قَرَّفَ - تَقْرِيفاً [ قرف ] القُرحةَ : پوست زخم را كند ، فُلاناً بِكذا : به او تُهمت زد . القَرَف - تنفر و دورى نَفْس از چيزى آلوده و پليد و يا كارى بد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القِرْفَة - پاره اى پوست ، پوست انار ، - ( ن ) : دارچين كه غذا را خوش طعم كند . مركز اصلى آن جزيرهء سيلان است ، آنكه به چيزى مورد اتّهام قرار گيرد . قَرْفَصَ - فَرْفَصَةً [ قرفص ] ه : او را گرفت و دستهايش را زير پاهايش بست ، - تِ العَجُوزُ : پير زن خود را در لباسش پيچانيد . القُرْفُصَى - [ قَرفص ] : بگونه اى نشستن و رانهاى خود را به شكم چسبانيدن و دو دست را دور دو ساق حلقه زدن است و يا اينكه بر روى دو زانو نشستن و شكم را به دو ران چسبانيدن است ؛ « قَعَدَ القَرفْصَى » : يعنى به شكل مذكور نشست . القَرْفَصَى - [ قرفص ] : مُرادف ( القُرْفُصَى ) است . القِرْفِصَى - [ قرفص ] : مُرادف ( القُرْفُصَى ) است . القُرْفُصَاء - [ قرفص ] : مُرادف ( القُرْفُصَى ) است . القُرُفْصَاء - [ قرفص ] : مُرادف ( القُرْفُصَى ) است . القَرْفِيّ - [ قرف ] : آنكه رنگ پوست بدنش به سُرخى گرايد . قَرَقَ - - قَرْقاً تِ الدجاجةُ : آن مُرغ در حالى كه جوجهها و يا تخمهاى خود را زير بالهايش گرفته بود صدا در آورد . القُرْق - عند العامَّة : داستانى است كه گوينده اش آن را با سر و صدا بيان كند . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القُرْقُب - ( ح ) : پرندهء كوچكى است كه نوك آن به شكل مخروطى است . القِرْقَة - مرغى كه بر روى تخمهاى خود مىنشيند و صدا در مىآورد . اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( الرَّنْقاء ) است . قَرْقَدَ - قَرْقَدَةً الخبزُ و نحوه : نان و مانند آن خشك شد ( اين كلمه سريانى است ) . القَرْقَذَان - ( ح ) : سنجاب . القَرْقَذُون - ( ح ) : مُرادف ( القَزْقَذان ) است . قَرْقَرَ - قَرْقَرَةً [ قرقر ] البعيرُ : شتر بانك كرد ، - تِ الحَمامَةُ او الدَّجاجَّةُ : مرغ پياپى صدا كرد ، - البَطْنُ : شكم قرقر كرد ، - الرَّجُلُ في ضحكِه : آن مرد خنده خود را بگونهء قهقهه در آورد ، - الشَّرابُ في حَلقِه : شراب در گلويش صدا كرد . القَرْقَر - ج قَرَاقِر [ قرقر ] : زمين نرم و هموار . القَرْقَرَة - [ قرقر ] : مص ، - ج قَرَاقر : صداى كبوتر ، خندهء بلند ، زمين نرم و هموار . قَرْقَشَ - قَرْقَشَةً الشيءَ الصلْبَ كالقَضَامِيّ و نحوِه : آن چيز سِفت را با دندان گاز زد و خورد - اين كلمه سريانى است - . قَرْقَعَ - قَرْقَعَةً : صداى مهيبى مانند صداى ريختن آهن بر روى آهن و مانند آن را شنوانيد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . قَرْقَفَ - قَرْقَفَةً من البرد : از سرما لرزيد ، - ه البَرْدُ : سرما او را لرزانيد ، - الرَّجُلُ فى الضّحك و الحَمامُ فى الهَدِير : خندهء مرد و يا