فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

680

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

به معناى ( ظَنَّ ) دانسته‌اند مانند : « قلتُ زيداً مُنْطَلِقاً » ، و نيز به معناى ( مَالَ و اقْبَلَ ) آمده است . همچنين براى توجيه و آماده كردن افعال از اين واژه استفاده مىشود مانند : « قَالَ فَأَكَلَ و قَالَ فَضَرَبَ » و مانند اين گونه تعبيرات . قالَ - - قَيْلًا و قَائِلَةً و قَيْلُولَةً و مَقالًا و مَقِيلًا [ قيل ] : در نيمهء روز خوابيد ، خواب قيلوله كرد ، - قَيْلًا : شير دوشيد و آن را در نيمهء روز آشاميد . القال - [ قول ] : مص ، گفتار ، آنچه كه مردم مىگويند ؛ « كَثُرَ قالُ النّاسِ و قيلُهُمْ » : گفته‌هاى مردم زياد شد . القالَة - [ قول ] : القَوْل ، مُرادف ( الْقَول ) است ، شايعاتى كه ميان مردم چه خوب و چه بد گفته مىشود ، خواب در نيمهء روز . القالَب - ج قَوَالِب : قالب كه از روى آن چيزى بسازند از قبيل قالب ريخته گرى ، قالب كفش . القالِب - فا ، - ج قَوَالِب : قالب كفش ، قالب ريخته گرى ، قد و قامتِ انسان ، خرماى سرخ رنگ . القالِص - « ظِلٌّ قالِصٌ » : سايه اى كه در حالِ رفتن باشد . قالَعَ - مُقَالَعَة [ قلع ] الرجُلانِ : با هم كشتى گرفتند و هر يك ديگرى را از زمين بلند كرد . القالِي - [ قلي ] : كينه توز . قامَ - - قَوماً و قَوْمَةً و قِيَاماً و قَامَةً [ قوم ] : ايستاد ، برخاست ، استوار ماند ، - الْحَقُّ : حق آشكار و ثابت شد ، - الأَمْرُ : آن كار پايدار شد ، بِالأَمر : آن كار را به عُهده گرفت ، - اهْلَه : به امور آنها رسيدگى و توجه نمود ، - بِدورِ كذَا : كار محوله را به خوبى انجام داد ، - على الأَمْرِ : بر كار مراقبت كرد ، - تِ الصَّلاةُ : نماز بر پا شد ، - في الصَّلاةِ : به نماز ايستاد ، - ميزَانُ النَّهار : روز به نيمه رسيد و ظهر شد ، - المَاءُ : آب خشك شد و راه نرفت ، - تِ السُّوقُ : بازار كار رونق گرفت ، - المتاعُ بكذا : براى متاع قيمت گذارى عادلانه شد ، - به ظهرُه : كمر او درد گرفت ، - على غَرِيمِه : از بدهكار خود مطالبه كرد ، - فِى وَجْهِه : در برابر او ايستادگى و اعتراض كرد ؛ « قامَ يفعلُ كَذَا » : شروع بكارى كرد و آن را ادامه داد . القامّ - [ قمّ ] : فا . القامة - [ قوم ] : مص ، - ج قَامَات و قِيَم : گروه مردم ، - مِنَ الإنْسان : قامت و اندام انسان ، - ج قِيمَ : قرقره و طناب ، چرخ چاه . قامَرَ - مُقَامَرَةً و قِمَاراً [ قمر ] ه : با او قُمار بازى كرد . القامُوس - ج قَوَامِيس [ قمس ] : دريا ، قسمتهاى گود دريا ، كتاب قاموس فيروزآبادى در لغت و هر كتابى كه لغت نامه باشد ، اين واژه مُرادف كلمهء « المُعْجَم » و « كِتابُ لُغَة » مىباشد . قانَ - - فَيْنَا [ قين ] الحديدَ : آهن را ساخت و استوار كرد ، - الإِناءَ : ظرف را تعمير كرد ، - قَيْناً و قِيَانَةً : آهنگر شد . القان - [ قون و قين ] ( ن ) : درختى كه از چوبهاى آن كمان سازند . القانِئ - [ قنأ ] : أحمرُ قانِئ : آنچه كه بسيار سُرخ باشد . القانِت - ج قُنَّت : فا ، آنكه همواره عبادت و نيايش كند ، نمازگزار ، عابد . القانَة - [ قون و قين ] ( ن ) : واحد درخت ( القان ) است . القانِصَة - شكارگران ، - ج قَوانِصُ الطَّير : چينه دان پرنده . القانِط - نوميد ، نااميد . القانِع - ج قانِعُون و قُنَّع : فا ، قانع ، در يوزهء خوار - ، خدمتكار و مُزدور قوم ، آنكه از جائى بجاى ديگر رود . القانون - ج قوانين [ قنّ ] : اصل و اساس ، مقياس هر چيزى ، دستگاهى از موسيقى ، مجموعه اى از مقررات و دستورات كه در روابط مردم اعم از حقيقى و حقوقى و يا مالى است كه تهيه و تدوين شده است و انواع بسيارى دارد كه مهمترين آنها ، قانون اساسى ، قانون تجارت ، قانون جزا و كيفر ، قانون مدنى و . . . مىباشد ، - ( ع ج ) : در علم جبر به معناى يك قاعدهء رياضى است كه آن را دستور و يا قاعده نامند . القانُونِيّ - [ قنّ ] : منسوب به ( القانُون ) است ، قانون دان و متشرّع ؛ « الحقُّ القانونى » مجموعهء قوانين كليسا است . اين كلمه از ( كانون ) كه يونانى است گرفته شده است . القانُونيَّة - [ قنّ ] : شرعي ، مشروع . القانِي - [ قنو ] « أحمرُ قانٍ » : بسيار سرخ . قاهَرَ - مُقَاهَرَةً [ قهر ] ه : بر او چيره شد و غلبه كرد . القاهِر - فا ، ج قَوَاهِر : بلند ؛ « جَبَلٌ قاهِرٌ » كوه بلند . القاهِرَة - : مؤنّث ( القاهِر ) است ، اثر نمايان از هر چيزى ؛ « اسبابٌ قَاهِرَةٌ » : موجبات و علل اضطرارى و جبرى . قاوَى - مُقَاوَاةً [ قوي ] الرجُلَ : در نيرومندى بر او چيره شد . قاوَلَ - مُقَاوَلَةً [ قول ] ه في الأَمرِ : با او مُباحثه و مجادله كرد . قاوَمَ - قِوَاماً وَمُقَاوَمَةً [ قوم ] ه : با او برخاست ، با او مخالفت كرد ، - الشَّيءَ : به جاى او برخاست . القَاوُوش - ج قَوَاوِيش : اطاقى بزرگ در زندان - اين كلمه تركى است . القاوُوق - ج قَوَاوِيق : نوعى كلاه بوقى است كه بر سر گذارند - اين كلمه فارسى است . قايَسَ - قِيَاساً و مُقَايَسَةً [ قيس ] بين الأَمرين : ميان دو چيز مقايسه كرد ، - الشَّيءَ بِكذا : چيزى را با چيزى اندازه گرفت ، - الرَّجُلَ : با آن مرد در راه رفتن هماهنگى كرد ، - ه فِى كَذَا : با او در چيزى مسابقه داد . قايَضَ - قِيَاضاً و مُقَايَضَةً [ قيض ] فلاناً بكذا : با او چيزى را مُعاوضه و تبديل نمود . قايَظ - قِيَاظاً و مَقَايَظَةً [ قيظ ] ه : در تابستان با او مُعامله كرد ، در فصل تابستان با او در جائى