فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
681
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اقامت نمود . قايَلَ - مُقَابَلَةً [ قيل ] ه : با او مُعاوضه و مبادله كرد . القَؤُود - [ قود ] : « فرسٌ قَؤُودٌ » : اسب منقاد و زبون . القَؤُول - ج قُوُل و قُول [ قول ] : بسيار سخنگو . قَبَّ - - قَبّاً [ قبّ ] القُبَّةَ : گنبد ساخت ، - القَوْمُ : آن قوم سر و صدا راه انداختند و رفتند ، - قَبَباً الخِصْرُ اوِ الْبَطْنُ : كمر يا شكم باريك شد . القَبَ - [ قبّ ] : مص ، آسترى جيب در لباس ، سوراخ قرقره ، مهتر و بزرگ خاندان ، رئيس مردم ، حيوان نر ، پيمانهء غلات مانند قپان ، [ قَبُّ الميزان ] ميله اى كه دو كفهء ترازو بر آن آويخته مىباشد . القِبّ - [ قبّ ] : رئيس مردم كه بر او اعتماد كنند ، استخوان بر آمده پائين كمر كه ميان دو لمبه ( سرين ) قرار دارد ، استخوان دنبالچه . قبا - - قَبْواً و قَباً [ قبو ] البناءَ : ساختمان را به شكل گُنبد در آورد ، - قَبْواً و قَبّاً الشَّيءَ : چيزى را به شكل قوس در آورد . قَبَّى - تَقْبِيَةً [ قبو ] المتاعَ : مواد غذائى را انبار كرد ، - الثَّوبَ : از پارچه قبا دوخت ، - ه عَنِ الأَرْضِ : او را از زمين كمى بلند نمود . القَبَاء - ج أَقْبِيَة [ قبو ] : قبا كه بر روى پيراهن پوشند . القِبَاء - [ قبو ] : مقدار ؛ ( بَيْنَهُما قِبَاءُ قَوْسَين ) : فاصلهء ميان آن دو به اندازه فاصله دو طرف كمان است و كنايه از نزديك بودن است . القَبَاجُور - پردهء كركره اى ( اين كلمه از فرانسه گرفته شده است ) و به معناى آنچه كه از روشنائى جلوگيرى كند مىباشد . القُبَّار - چراغ شكارگر در شب ، گروهى كه براى بيرون كشيدن شكار از ميان دام گرد هم آيند . القُبَاع - خار پُشت كه شبيه به كلاكموش است ، پيمانهء بزرگ . القُبَاعِيّ - آنكه سرى درشت و بزرگ دارد . القُبَاقِب - [ قبقب ] : مرد پُر حرف ، پُر چانه ، دروغگو ، بد اخلاق . القِبَال - من النَّعْل : بند كفش يا زبانهء چرمى كفش . القُبَالَة - مُقابل ؛ « جَلَسَ قُبَالَتَه » : رو به روى او نشست . القَبَالَة - مص ، قباله ، سند تعهّد و يا الزامى از كار يا بدهى و جز آن . القَبَّان - قپان كه چيزهاى سنگين را با آن وزن مىكنند . اين كلمه تركى است . القَبَانَة - قپاندارى . القَبَّانِيّ - قپاندار ، كسى كه براى مردم با قپان چيزى را وزن كند . قَبِبَ - يَقَبُّ قَبَياً [ قبّ ] الخصرُ أو البطنُ : كمر يا شكم باريك و لاغر شد . قَبَّبَ - تَقْبِيبًا [ قبّ ] الرجُلُ : آن مرد گنبدى ساخت ، - الْبَيْتَ : بر روى خانه گنبد ساخت . القَبَب - [ قبّ ] : مص ، باريكى كمر و فرورفتگى شكم . القُبَّة - ج قِبَاب و قُبَب [ قبّ ] ( ب ) : گُنبد ، - الخَضْراء اوِ الزَّرقاء : گنبد سبز يا آبى كنايه از آسمان است ؛ « قُبَّةُ الشَّهادَة » : نزد يهود چادرى بود كه در آن تابوت عهد را قرار مىدادند كه به آن « قُبَّةُ الزَّمان » نيز گويند ؛ « قُبَّةُ الإسْلام » : شهر بصره است . القَبَّة - [ قبّ ] : « قَبَّةُ الثوب » عند العامّة : يقهء پيراهن . القَبَج - ( ح ) : كبك ( فارسى است ) . القَبَجَة - ( ح ) : واحد كبك است كه براى مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . قَبَحَ - - - قَبْحاً و قُبُوحاً ه اللَّه عن الخير : خدا به او خير ندهد . قَبُحَ - - قَبْحاً و قُبْحاً و قَبَاحَةً و قُبَاحاً و قُبُوحاً و قُبُوحَةً : زشت شد بر خلاف زيبا شد . قَبَّحَ - تَقْبِيحًا [ قبح ] ه اللَّه عن الخير : خدا او را خير ندهد ، - لَه وجهَه : او را بر كار ناپسندى كه كرده است سرزنش نمود ، - عليه فِعْلَه : بدى و زشتى كار او را به رخش كشيد . القُبْح - مص ، سخن يا كار يا چهرهء زشت و بد . قَبَرَ - - قَبْراً وَمَقْبَراً الميتَ : مُرده را به خاك سپرد . القَبْر - مص ، - ج قُبور : گور ، قبر . القُبَّرَة - ج قُبَّر و قُبَر ( ح ) : چكاوك ( پرنده اى است خوش آواز ) . القُبْرُس - بهترين نوع مس . القُبَّرِيَّة - ( ن ) : گياهى است داراى گلهاى ارغوانى و زيبا . قَبَسَ - - فَبْسًا النارَ : آتش روشن كرد ، ه النَّارَ : براى او آتش آورد ، - مِنه النَّارَ : شعله اى از آتش برگرفت ، - العِلْمَ : علم آموخت و از آن استفاده بُرد ، - فُلاناً العِلْمَ : او را دانش آموخت . القَبَس - شعلهء آتش ، پاره اى از آتش . القَبْسَة - اسم مرّة از ( قَبَسَ ) است ؛ « قَبْسَةُ العَجْلَانِ » : ضرب المثلى است در شتاب به كسى كه داخل خانه اى مىشود و توقف نمىكند مگر به اندازهء آتش بردن . قَبَصَ - - قَبْصاً الشيءَ : چيزى را با نوك انگشتان خود گرفت . قَبَّصَ - تَقْبِيصًا [ قبص ] الشيءَ : مُرادف ( قَبَصَه ) است . القُبْصَة - ج قُبَص : مُرادف ( القَبْصَه ) است . القَبْصَة - ج قُبَص : آنچه كه با نوك انگشتان گرفته شود ، - مِنَ الطَّعَام : غذائى كه با دو دست برداشته شود . قَبَضَ - قَبْضاً الشيءَ : آن چيز را گرفت ، - الطَّائِرُ جَنَاحَه : پرنده بال خود را جمع كرد ، - بَطْنُه : شكم او بند آمد و معده اش كار نكرد ، - بِيَدِه الشَّيءَ و على الشَّيءِ : چيزى را در مُشت خود گرفت ، - قَبْضَةً : يك مُشت گرفت ، مِنْه المالَ : مال را از او براى خود گرفت ، ه اللَّه : خدا او را كشت ، الرَّجُلُ عَنِ الْقوم : از آن قوم دورى نمود ، - بَدَه عَنِ الشَّيءِ : از گرفتن چيزى خوددارى نمود ، - ه عَنِ الأَمرِ : او را از آن كار باز داشت ، - القَوْمُ : آن قوم با شتاب رفتند .