فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

679

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ميان دو ابروى خود چين و چروك اندازد . القاطِبَة - همگى ؛ « جَاؤُوا قاطَبَةً » : همگى آمدند . القاطِر - فا ، هر شيره اى كه از درخت خارج مىشود و چكان باشد ، صمغ ، - ( ن ) : گياه بقّم . القاطِرَة - مؤنّث ( القَاطِر ) است ، لكوموتيو قطار راه آهن . قاطَعَ - مُقَاطَعَةً [ قطع ] ه : با او ترك مُراوده و مكاتبه كرد ، او را رها كرد ، - فُلانٌ فلاناً بِسَيْفيهمَا : آن دو نفر شمشيرهاى خود را ارائه دادند تا ببينند كداميك بُرنده تر است ، - الأَجِيرَ على كذا وَكَذَا مِنَ الأَجر او الْعَمَلِ : براى كارگر دستمزدى در برابر كارش تعيين كرد ، - القَومُ لُحُومَهم بِالسَّيْف : به جان هم افتادند و گوشت يكديگر را با شمشير بريدند . القاطِع - فا ، دستگاه برش ، الگوى لباس ، ديوار ، « قاطِعُ التذاكِر » : بليط فروش ؛ « قاطِعُ الطَّريق » : دزد و راهزن ج قُطَّع و قُطَّاع ؛ « قاطِعُ التَّيَّار » : كليد برق ، ابزار خاموش كنندهء جريان برق ؛ « قَاطِعُ النَّهر » : كنار رود خانه ؛ « الدّواء القَاطِعُ » : داروئى كه خاصيت خود را از دست داده باشد ؛ الطَّعَامُ القَاطِع « : نزد مسيحيان غذاى غير گوشتى است ؛ » سَيْفٌ قَاطِعٌ « : شمشير تيز و برنده ؛ » لَبَنٌ قَاطِعٌ « : شير تُرش ؛ » بُرهَانٌ قاطِعٌ « : دليل قانع كننده . القاطِعَة - ج قَواطِع : مؤنث ( القَاطِعُ ) است . القاطِعِيَّة - ( ت ) : مقدارى از كالا و متاع كه در اثر كار فرسوده و يا سوخت و سوز شود . القاطِن - ج قُطَّان و قاطِنَة و قَطِين : فا ، آنكه در جائى اقامت كند . القاطِنَات - « قاطِنَاتُ مَكَّة » : كبوتران مكه . قاظَ - قَيْظاً [ قيظ ] اليوم : گرماى روز سخت شد ، - الْقَوْمُ بِالْمَكانِ : آن قوم در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند . القاع - ج أَقْواع و أَقْوُع و قِيع و قِيعان و قِيعَة [ قوع ] : زمين هموار ، دشت كه از كوه و جنگل فاصله داشته باشد . القاعَة - ج قاعَات [ قوع ] : حياط خانه ، سالن پذيرائى ؛ « قَاعَةُ الْمحَاضَرات » : سالن سخنرانى درسى ؛ « قَاعَةُ التَّدْرِيس » : كلاس درس . قاعَدَ - مُقَاعَدَةً [ قعد ] ه : با او همنشينى كرد . القاعِد - فا ، ج قُعُود ، ج قَواعِد : زنى كه از شوهر كردن يا فرزند زائيدن بازمانده شده باشد ، جوال پر از دانه . القاعِدَة - ج قَوَاعِد : مؤنث ( الْقَاعِد ) است ، - ( ع ج ) : قاعدهء رياضى كه در عبارت جبر خلاصه مىشود و نيز به آن دستور و قانون گويند ، - ( ك ) : موادى تركيب شده در علم شيمى است ، به واژهء ( الأسَاس ) مراجعه شود ، - ( اع ) : مركز عمليات جنگى ، ستاد نيروهاى سه گانه ارتش ( زمينى ، هوائى ، دريائى ) ، - فى الاصْطلاح : و در اصطلاح بر اصل و قانون و ضابطه دلالت كند و امرى كلى باشد ، - عِندَ الكُتّاب : و در اصطلاح نويسندگان نمونهء آموزش خط و نوشتن است ، - مِنَ الْبَيْت : اساس و پى خانه است ، - مِنَ الْهَودَج : چوب هودج است ، - مِنَ الْبِلاد : بزرگترين شهر كشور ، پايتخت ؛ « قاعدة التمثال » : پايهء مجسّمه ؛ « قَاعِدَةُ الطَّائِرَات » : باند هواپيما ، زمين پرواز . قافَ - - قَوْفاً [ قوف ] أَثَرَ فلانٍ : به دنبال فلانى رفت . القاف - [ قوف ] من الرقبةِ : موى افشان بر فرورفتگى پشت گردن . القافِز - فا ، جهنده پرش كننده . القافِزَة - ج قَوَافِز : مؤنث ( القافِز ) است ، اسب تند رو ، - ( ح ) : قورباغه . القافِل - ج قافِلَة و قُفَّال : آنكه برگردد ، رجوع كننده . القافِلَة - ج قَوَافِل : مؤنث ( القافل ) است ، كاروان ، گروهى كه با هم سفر كنند و يا با هم برگردند . القافِيَة - ج قَوَافٍ [ قفو ] : پُشت گردن ، كلمه يا حرف كه در آخر بيت شعرى باشد ، - مِنْ كُلِّ شَيْءٍ : آخر هر چيزى . قاقَ - - قَوْقاً [ قوق ] تِ الدجاجة : مرغ صدا كرد . قاقَ - - قَيْقاً [ قيق ] تِ الدجاجةُ : مرغ صدا كرد . القاق - [ قوق ] : احمق و خوشگذران ، - مِنَ الرِّجال : مَرد بسيار بلند قامت ، - ( ح ) : گونه اى كلاغ كه سر و بال و دُم آن سياه و بقيهء تنِ آن به رنگ خاكسترى است ، - ( ح ) : پرنده اى آبى كه گردن دراز دارد ، - ج قيقان : به معناى كلاغ است . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القاقُلَّى - ( ن ) : گياهى است شور مزّه مانند اشنان ( قاقل ) . القاقُلَّة - أو الهال ( ن ) : گياهى است از رستهء قاقلها ( هِل ) كه خوشبو است و مركز كشت آن هندوستان است و در بعضى از كشورهاى شرقى به قهوه اضافه مىكنند ، ميوهء درخت قاقلَّه . القاقُم - ( ح ) : حيوانى است زيبا روى از نوع سمور كه از آن بوى بدى پخش مىشود ، پوست آن قيمتى است و از آن پوستينهاى گرانبها سازند . القاقُوم - ( ح ) : مُرادف ( القَاقُم ) است . قالَ - - قَوْلًا و قَالًا و قِيلًا و قَوْلَةً و مَقَالًا و مَقَالَةً : گفت : تلفظ كرد ، مُرد ، - لَه : به او گفت ، - عَنْه : از او روايت كرد ، - بِكَذا : حكم كرد ، - بِه : او را دوست داشت و به خود اختصاص داد ، - عليه : به او تُهمت زد ، بِرَأسِه : با سر اشاره كرد ، بِيَدِه : دست خود را بلند كرد و گرفت ، - بِرِجْلِه : راه رفت ، - بثوبه : پيراهن خود را بالا زد ، - القومُ بفلانٍ : او را كشتند ، - الحائِطُ : ديوار فرو ريخت ، گاهى قال به معناى ( ظنَّ ) يعنى گمان و خيال مىآيد و مانند ( ظَنَّ ) عمل مىكند به شرط اينكه با لفظ استقبال در مخاطبى كه مسبوق به استفهام باشد بيايد و در ميان استفهام و فعل فاصله اى بجز ظرف نباشد مانند : « أَ تَقُولُ زيداً مُنْطَلِقاً » كه به معناى ( أَ تَظُنُّه منْطَلِقاً ) مىباشد . برخى از دانشمندان قواعد زبان عربى واژهء ( قَالَ ) را مطلقاً