فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
662
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
هر دو ( فَرْقَدَانِ ) گويند . فَرْقَعَ - فَرْقَعَةً و فِرْقَاعاً [ فرقع ] : بسيار سريع و باشتاب دويد ، - الأَصَابعَ : انگشتان را به هم زد تا صدا درآورد ، - فُلاناً : گردنش را كج كرد ، - الفِرْقَيْعَة : آن چيز را منفجر كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفِرْقَيْعَة - ج فِرْقَيْعَات : كپسول كوچك كه در آن مواد انفجارى باشد و موقع كوبيدن بر زمين منفجر مىشود . اين كلمه در زبان متداول رايج است . فَرَكَ - - فَرْكاً الثوبَ : روى پيراهن دست كشيد ، - الشَّيءَ عَنِ الثَّوبِ : چركى را از روى پيراهن تراشيد و پاك كرد ، - الجوزَ و نحوه : گردو و مانند آن را ماليد تا پوست آن كنده شود . فَرِكَ - - فَرَكاً تِ الأُذُنُ : بيخ گوش سُست شد . فَرَّكَ - تَفْرِيكاً [ فرك ] ه : آن چيز را سخت ماليد . الفَرِكَ - آنچه كه پوست آن با مالش كنده شده باشد ؛ ( لَوْزٌ فرِكٌ ) : بادام كه پوست آن به آسانى كنده شود . الفَرْكَاء - « أُذُنٌ فَرْكاء » : گوش كه بيخ آن سُست شده باشد . الفَرِكَة - « أُذُنٌ فَرِكَةٌ » : مرادف ( فَرْكاء ) است . فَرَمَ - - فَرْماً التبغَ أو اللحمَ : تنباكو يا گوشت را ريز ريز كرد . فَرَّمَ - تَفْرِيماً [ فرم ] الولدُ : دندانهاى آن پسر عوض شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفَرَمان - ج فَرَامِين : دستور پادشاهان به وزراء و حكَّام ( اين واژه فارسى است ) . الفَرْمَة - ج فَرَمَات : قطعههاى ريز و خُرد از گوشت يا تنباكو . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفُرْن - ج أَفْرَان : فِر يا جاى پختن نان به جز تنور ( اين كلمه لاتين است ) . الفَرَنْج - فرنگيان ( مردم اروپاى غربى ) . الفِرِنْد - ج فَرَانِد : دانهء انار ، شمشير ، زيور شمشير ؛ ( سَيْفٌ فِرِنْدٌ ) شمشير بىمانند ، نوعى پارچه و جامه ( اين واژه فارسى است و معرب ( پرند ) است . الفَرَنْك - ج فَرَنْكات : پول فرانسه . الفُرْنِيّ - نان شيرمال ، نان كماج . الفُرْنِيَّة - يك دانه نان شيرمال . فَرِه - - فَرَهاً : با نشاط و بىخيال شد . فَرُه - - فَرَاهَةً و فُرُوهَةً و فَرَاهِيَةً : حاذق و ماهر شد ، با نشاط و سبكبال شد . الفَرِه - با نشاط و بىخيال . الفَرْو - ج فِرَاء [ فرو ] : پوستين . الفَرْوَة - [ فرو ] : پوستين ، ج فِرَاء ، پوست سر با موى آن ، لباسى كه از كُرك شتر آماده مىشود ، پارچه اى كه گدا آن را پهن و بر روى آن از مردم پول بعنوان صدقه جمع آورى مىكند ، پوشش چهرهء زن ، تاج ، پول و ثروت . الفُرُّوج - ج فَرارِيج ( ح ) : مرادف ( الفَرُّوج ) است . الفَرُّوج - ج فَرَارِيج ( ح ) : جوجهء مرغ ، لباس كودك ، قبائى كه از پُشت شكاف داشته باشد . الفَرُّوجَة - ( ح ) : واحد ( الفَرُّوج ) است . الفَرُوح - ج فُرُح : آنكه خوشحال و خورسند باشد . الفرُور - - [ فرّ ] : آن كه بسيار گريزان باشد . الفَرُورَة - [ فرّ ] : به معناى ( الفُررَة ) است . الفُرُود - « فُرُودُ النجومِ » : ستارههاى تك كه در آسمان ديده مىشوند . الفُرُوسِيَّة - مهارت در اسب سوارى و اسب دوانى ، رُتبهء اسب سوار در كشور فرانسه در قرون ميانهء ميلادى . الفُرُوش - فرش و بساط . الفُرُوغ - مص ؛ « فُرُوغُ الصَّبْر » : بىصبرى ، بيتابى . الفَرُوق - معادل ( الفَرُق ) است . فَرُوق - لقب شهر ( استانبول ) است كه آن را ( القُسْطَنْطِينيَّة ) نيز گويند . الفَرُّوق - معادل ( الفَرُق ) است . فَرِيَ - - فَرىً [ فري ] : در شگفت و سراسيمه شد . الفَرِيّ - [ فري ] : چيز شكافته شده ، چيز ساختگى ، آنچه كه شگفتآور باشد . الفُرِّيّ - [ فرّ ] ( ح ) : نام پرنده ايست كوچك كه شكار مىشود ؛ اين نام در اثر تكان خوردن بالهايش به هنگام پرواز بر آن اطلاق شده است . الفَرِيء - [ فرأ ] : « أَمْرٌ فَرِيءٌ » : چيزى ساختگى ، كارى بزرگ . الفَرْيَة - [ فري ] : اسم مرة از ( فَرَى ) است ، سر و صداى زياد . الفِرْية - ج فِرىً [ فري ] : دروغ گفتن و دروغ پردازى ، ناسزا گفتن و آزار دادن . الفَرِيَّة - [ فري ] : مؤنّث ( الفَريّ ) براى چيز شكافته شده است . الفَرِيد - ج فَرَائِد : بىهمتا ، يگانه ، فردى كه همانند ندارد ؛ « فَرِيدٌ فِى بَابِه » : در كار خود بىنظير است ، مهره اى كه ميان مرواريد و دُر باشد ، گوهر گرانبها ، رشتهء مرواريد كه ميان دانههاى آن مهره فاصله شده باشد . الفَرِيدَة - ج فَرَائِد : مؤنّث ( الفَرِيد ) است ، مهرهء بالاى استخوان لَگَنْ ، گوهر گرانبها ( اتَى بِالفَرَائِد ) : سخنان پر معنى و فصيح بر زبان جارى كرد . الفُرَيْزِد - تصغير ( الفَرَزْدَق ) است . الفُرَيْزِق - تصغير ( الْفَرزْدَق ) است . الفُرَيْس - تصغير ( فَرَس ) است براى اسب نر . الفَرِيس - حلقه اى كه به يكطرف آن ريسمان بندند ، - ج فَرْسى : آنكه كشته شده است . الفُرَيْسَة - تصغير ( فَرَس ) است براى اسب ماده . الفَرِيسَة - مؤنّث ( الفَرِيس ) است ، آنچه را