فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
663
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كه شير و مانند آن شكار كنند و به چنگ درآورند . الفَرِيش - ج فَرَائِش : اسب تازه زا ، - مِنَ النَّبات : آنچه از درخت كه بر روى زمين گسترده شده باشد . الفَرِيص - آنكه بطور متناوب با ديگرى در نوشيدن آب شريك باشد ، شاهرگ گردن . الفَرِيصَة - واحد ( الفَرِيص ) است ج - فَرِيص و فَرَائِص : نوبت ، گوشت ميان پستان و كتف كه به هنگام ترس مىلرزد ؛ « ارتَعَدتْ فَرِيصَتُه » : بسيار ترسيد . الفَرِيض - آنكه به علم فرائض و واجبات داناست . الفَرِيضَة - ج فَرَائِض : فرض كردن ، آنچه از صدقه كه واجب باشد ، سهم واجب و تعيين شده . الفَرِيغ - ج فِرَاغ : پهن ، زمين هموار ، چهار پاى تندرو ؛ « رَجُلٌ فريغٌ » : مرد بد زبان ؛ « طريقٌ فريغٌ » : راه وسيع ؛ « ضَرْبَةٌ فريغٌ » : ضربه سخت كه خون از آن جارى شود . الفَرِيغَة - مؤنّث ( الفريغ ) است ، توشه دانِ بزرگ كه آب بسيار در آن جاى گيرد . الفَرِيق - ج أَفْرِقَاء و أَفْرِقَة و فُرُوق : گروه انبوهى از مردم ، گلهء دام و ستور ، يكى از دو طرف عقد : « الفَرِيقُ الاوّل » : طرف اوّل ؛ « الفَرِيقُ الثّاني » : طرف دوّم ، - ( اع ) : سرلشكر ؛ « فريقُ الخيل » : سريعترين اسب . الفَرِيك - دانهء كوبيده و ماليده شده ، خوراكى كه با گوشت كوبيده و روغن آماده مىشود . الفَرِيكِيَّة - ( ط ) : خوراكى كه از دانههاى كوبيده آماده مىشود . فَزَّ - - فَزّاً [ فزّ ] : تنها شد ، - عنه : از او دور شد ، - الظَّبىُ : آهو ترسيد ، - ه : قلب او را تكان داد و او را ترسانيد و ناراحت كرد ، بر او چيره شد ، - ه عَنْ مَكَانِه : او را ترسانيد و ناراحت كرد و از جاى خود راند ، - فُلانٌ : فلانى حمله كرد و تكان خورد ( اين تعبير در زبان متداول رايج است ) . الفَزّ - [ فزّ ] : مص ، - ج افزاز : مرد سبك و چالاك . الفَزَّاعَة - آنكه بسيار ناله و مويه كند ، كسى كه مردم را بسيار ترساند ، آدمك كه در كشتزار براى ترساندن حيوانات وحشى نصب كنند نام ديگر اين كلمه ( فِزَّيعَة ) است كه در زبان متداول رايج است . الفَزَّة - [ فزّ ] : با ناراحتى از جا پريدن . فَزَرَ - - فَزْراً ه شقَّه : آن را دو نيم كرد ، آن را فسخ كرد ، - ه بِالعَصَا : با عصا بر كمرش كوبيد ، - الشَّيءَ مِنَ الشَّيءِ : چيزى را از چيزى ديگر جدا كرد ، - فُزُوراً : آن چيز دو نيم شد . فَزِرَ - - فَزَراً : بر روى سينه يا كمر او زخم يا كورك پديد آمد . فَزَّزَ - تَفْزِيراً [ فزر ] الشيءَ : آن را ريز ريز كرد . الفَزْرَاء - ج فُزْر : مؤنّث ( الأَفْزَر ) است . الفُزْرَة - ج فُزَر : راه وسيع ، زخمى كه بر سينه يا كمر پديد آيد . فَزَعَ - - فَزَعاً و فِزْعاً مِنْه : از او ترسيد . فَزِعَ - - فَزَعاً : ترسيد و ناراحت شد ، - الَيه : از او طلب يارى كرد ، به او پناه برد ، - الرَّجُلَ : به داد او رسيد و او را يارى كرد ، - مِنْ نَوَمِه : از خواب پريد ، - فَزْعاً بِمَجيء فُلَان : براى آمدن فلانى خود را آماده كرد . فَزَّعَ - تَفْزِيعاً [ فزع ] ه : او را ترسانيد . الفَزَع - مص ، ترس ، كمك ، يارى . الفَزِع - ترسو ، يارى خواه . الفُزْعَة - كسى كه بسيار از مردم بترسد . الفَزْعَة - كسى كه مردم از او بترسند . الفُزُور - شقهها و پارگيها . الفُسَاح - « مكانٌ فُساحٌ » : جاى فراخ و بزرگ . الفَسَاد - مص ، لهو لِعب ، گرفتن مال به زور و ستم . الفُسَّاط - ج فَسَاطِيط : خيمه و چادر كه در آن زندگى كنند و از موى ساخته شده باشد . الفَسَّاق - مرادف ( الفُسَق ) است . الفُسَالَة - من الحديد و نحوه : ريزههاى آهن و مانند آن كه پس از كوبيدن از آن پخش شود . الفُسْتان - ج فَسَاتِين : جامه و روپوش زنانه ( اين كلمه فارسى است ) . الفُسْتُق - ( ن ) : پسته ؛ « فُسْتُقُ العَبِيد » ( ن ) : پستهء شام ( بادام زمينى ) . الفُسْتَق - ( ن ) : مرادف ( الفُستُق ) است . الفُسْتُقِيّ - آن چه كه به رنگ پسته اى باشد . فَسَحَ - - فَسْحاً : گامهاى بلند برداشت ، - لَه فِى السَّفَر : اجازهء خروج از كشور و مسافرت برايش نوشت ( به او ويزا داد ) ، - فَسْحاً و فُسُوحاً لَه فِى الْمَجْلِس : براى او در مجلس جاى باز كرد . فَسُحَ - - فَسَاحَةً المكانُ : آن جاى باز شد و فراخ گرديد . فَسَّحَ - تفسِيحاً [ فسح ] المكانَ : آن جاى را گسترده و فراخ كرد ، - لَه فِى الْمَجلِس : مرادف ( فَسَحَ ) مىباشد . الفَسْح - مص ، اجازهء مسافرت بخارج ، پروانه خروج . الفُسُح - من الأمكنة : مرادف « الْفَسِيح » است . الفُسْحَة - ج فُسَح : فراخى ، فاصلهء ميان خانهها و جز آنها . فَسَخَ - - فَسْخاً الرأْيُ : آن رأى تباه شد ، - رأيَ فُلانٍ : عقيده و رأى فلانى را تباه كرد ، - الأَمْرَ اوِ العَقْدَ : پيمان شكنى كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را پراكنده كرد ، - العودَ او المفصلَ : چوب يا مفصل را جابجا كرد ، - الثّوبَ عنه : جامه را از او بدر آورد و بر زمين افكند . فَسِخَ - - فَسخاً الرأْيُ : رأى فاسد شد . فَسَّخَ - تَفْسِيخاً [ فسخ ] ه : در فسخ آن چيز مبالغه كرد . الفَسْخَة - اسم مرّة از ( فَسَخَ ) است ، پاره اى از چيزى كه تباه شده باشد .