فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
622
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
عَلَفَ - - عَلْفاً الدابَّةَ : ستور را علف داد ، - الرَّجُلُ : آن مرد چيزى بسيار نوشيد . عَلَّفَ - تَعْلِيفاً [ علف ] الدابَّةَ : ستور را علف داد . العِلْف - بسيار خورنده ، پُرخور . العَلَف - ج عُلُوفَة و أَعْلَاف و عِلَاف : علف و گياه كه غذاى ستوران است . عَلَقَ - - عَلْقاً و عُلُوقاً الصبيُّ : كودك انگشتان خود را مكيد ، - البعيرُ و نحوه النّباتَ و مِنَ النَّباتِ : شتر قسمتهاى بالاى درخت و گياه را خورد ، - عَلْقاً الرجُلَ : به آن مرد ناسزا گفت ، - ه بِلسانِه : به او دشنام و ناسزا گفت . عَلِقَ - - عُلُوقاً الشوكُ بالثوب : خار به جامه چسبيد ، - الوَحشُ بِالحِبَالةِ : حيوان وحشى به دام افتاد ، - تِ الدابَّةُ : ستور آب نوشيد و زالو به حلقش چسبيد ، - علوقاً و عِلْقاً و عَلَقاً و عَلَاقَةً فُلاناً و عَلقَ بِه : او را دوست داشت و به او عشق ورزيد . ، - حُبُّه بِقَلبِه : مهر او در دلش نشست ، - دَمَ فلانٍ : او را كشت ، - عِلْقاً أَمْرَه : آن را فهميد و شناخت ، - يَفَعلُ كذا : آغاز به كار كرد كه چنين كند . اين تعبير به معناى ( طَفِق ) كه از افعال مقاربه است نيز مىباشد . عُلِقَ - الرجُلُ : زالو به گلوى آن مرد چسبيد . عَلَّقَ - تَعْلِيقاً [ علق ] الشيءَ بالشيءِ و عليه و منه : آن چيز را به چيزى آويخت ، - بَاباً على دَارِه : بر خانهء خود درب نصب كرد ، - البَابَ : درب را بست ، - لِلدَّابَّة : به ستور علف داد ، - الأَمْرَ : به كار چسبيد و ادامه داد ، - الآمالَ على : آرزو بر چيزى كرد ، به چيزى اعتماد كرد ، - عَلَيْه اهَمِيَّةً : براى او اهميت قائل شد ، - عَلى النَّص ملاحظات و نظرات خود را توضيح داد و بيان نمود ، - على الأنبَاء : در پيرامون خبرها نظر خود را بيان كرد . عُلِّقَ - [ علق ] ه : علاقهء قلبى به او پيدا كرد ، او را دوست داشت . العَلْق - مص ، - ج أَعْلَاق و عُلُوق : گونه اى بيمارى پوستى ( گرى ) ، آنچه كه بىمانند بوده و دل به آن تعلق داشته باشد . العِلْق - مص ، - ج اعْلَاق و عُلُوق : مرادف ( الْعَلْق ) است . العَلَق - مص ، خون ، زالو ، گل چسبنده ، آنچه كه ستوران از درختان خورند . العُلْقَة - ج عُلَق : علاقه و دلبستگى ، كمى از چيزى ، پيش غذا كه قبل از طعام خورند ، آنچه كه ستوران از درختان خورند . العِلْقَة - اسم نوع است ، پيراهن بدون آستين ، لباس نفيس و گران بها . العَلَقَة - واحد ( الْعَلَق ) براى مؤنث است . عَلْقَمَ - عَلْقَمَةً [ علقم ] الشيءُ : آن چيز تلخ شد . العَلْقَم - [ علقم ] ( ن ) : حَنظل ، آنچه كه تلخ باشد . عَلَكَ - - عَلْكاً العِلْكَ و نحوَه : آدامس جويد ، - نابَيْه : دندانهاى خود را بر هم سائيد و صدا از آن درآمد . عَلَّكَ - تَعْلِيكاً [ علك ] الجلدَ : پوست را خوب پيراست ، - يَدَيْه عَلَى مَالِه : دستهاى خود را از راه بخل بر هم نهاد و به كسى چيزى نداد . العِلْك - ج عُلُوك و أَعْلَاك : سقّز ، آدامس . العَلِك - چيز چَسبناك كه بدست چسبد و كِش آيد . العِلْكَة - پاره اى سقّز يا آدامس . عَلَّلَ - تَعْلِيلًا [ علّ ] ه : درد او را درمان كرد ، پى در پى او را آب نوشانيد ، - ه بِكَذا : او را به چيزى سرگرم و مشغول كرد ؛ « عَلَّلَ النَّفْسَ بِالآمَالِ » : خود را با آرزوها سرگرم كرد ، - الْكَلِمَة : كلمهء عربى را اعلال كرد ، وجه اعلال آن كلمه را بيان نمود ، - الشَّيْءَ : با ذكر بيان علت آن را با دليل ثابت كرد ، - المالَ : مال را به خوبى نگهدارى و از آن استفاده كرد ، - الثِّمَرَةَ : ميوه را از درخت چيد . العَلَل - [ علّ ] : مص ، دوباره آب نوشيدن . عَلَمَ - - عَلْماً ه : او را نشان كرد و داغ نمود ، - الشَّفةَ : لب را شكافت . عَلِمَ - - عِلْماً الرجُلُ : دانا شد ، - الشَّيءَ : آن چيز را شناخت و دريافت كرد ، - الشَّيْءَ و بِه : آن چيز را دريافت و احساس نمود ، - الأَمرَ : امر را به خوبى آموخت و استوار كرد ، - عَلَماً : لب بالاى او شكافته شد . عَلَّمَ - تَعْلِيماً و عِلَّاماً [ علم ] ه الصنعةَ و غيرَها : به او هنر و جز آن آموخت ، - لَه عَلَامَةً : براى وى نشانه اى قرار داد تا شناخته شود . العَلْم - جهان ، دنيا . العِلْم - مص ، - ج عُلُوم : بدست آوردن حقيقت چيزى ، يقين و معرفت ، - اللَّدُنِىّ : آنچه كه بندگان از خداوند به صورت وحى فرا گيرند ، - النَّظَرِيِّ : دانش نظرى بر خلاف عملى ، - العَمَلِيّ : دانش عملي كه با آن قواعد فنون و علوم تطبيق داده شود ، - التَّعْلِيمِيّ : دانش رياضى مانند حساب و هندسه و موسيقى ؛ « عِلْمُ طَبَقَاتِ الأَرض » : زمين شناسى ؛ « عِلْمُ الفَلَك » : ستاره و كهكشان شناسى ؛ « عِلْمُ التَّنْجِيم أو عِلْمُ النُّجُوم » : طالع بينى و پيشگوئى در حوادث مهم از روى حركت ستارهها و مواقع آنها در برجهاى آسمانى ؛ « عِلْمُ البَصَريَّات » : قسمتى از دانش فيزيك پيرامون نور و رؤيت ؛ « عِلْمُ الحَياة » : زيست شناسى ؛ « عِلْمُ اعْضَاء البَدن » : كالبد شناسى ؛ « عِلْمُ وَظَائِفِ الْبَدَن » : فيزيولوژى ؛ « عِلْمُ النَّفس » : روانشناسى ؛ « عِلْمُ النَّفِس التَّجْرِيبي » : علوم آزمايشگاهى ؛ « عِلْمُ الاجْتِمَاع » : جامعه شناسى . العَلَم - ج أَعْلَام : پرچم و آنچه كه بر سر نيزه بندند ، بزرگ خاندان ، نقش و نگار جامه ، - ج - اعْلَام و عِلَام : آنچه كه براى راهنمايى نصب شود ، منار ، كوه بلند ؛ « اشْهَرُ مِن نَارٍ عَلَى عَلَمٍ » : كسى كه داراى نام و شهرت بسيار است ، بلند آوازه ، علامت و نشان . العَلْمَاء - مؤنّث ( الأَعْلَم ) است . العَلْمَانِيّ - آنكه جزو روحانيون و خدمتگزاران كليساى مسيح نباشد . العُلْمَة - اثر بريدگى در لب بالاى دهان .