فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
614
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
عَضِه - - عَضَهاً : بهتان و ناروا زد . العَضِه - من الأَمكنة : زمين پُر از خار . العِضَه - ج عِضُون : دروغ ، سحر و جادو . العُضْو - ج أَعْضَاء [ عضو ] : هر جزئى از اعضاى گوشتى بدن ، يك فرد از گروه يا جمعيت . العَضُوض - [ عضّ ] : بسيار گزنده ؛ « بِئْرٌ عَضوضٌ » : چاه پر از آب . العُضْوِيّ - [ عضو ] : منسوب به ( الْعُضْو ) است . العُضْوِيَّة - ج عُضْوِيَّات : صفت عضو در شركت يا گروهى . العَضِيد - ج عِضْدان : آنچه كه از درخت بريده شود ، يك رديف يا يك صف از درختان . العَضِيض - [ عضّ ] : مص ، گزيدن سخت ، همانند و همسان . العَضِيلَة - ج عَضَائِل ( ع ا ) : جزئى از بدن كه همراه با گوشت باشد . العَضِيهَة - مص ، - ج عَضَائِه : بهتان و سخن زشت ؛ « ارْضٌ عَضِيهَةٌ » : زمين پر از خار و خاشاك . عَطَا - - عَطْواً [ عطو ] الشيءَ و إليه : آن چيز را گرفت ، - اليه يَدَه : دست خود را به سوى او بالا بُرد . عَطَّى - تَعْطِيَةً [ عطو ] الرجُلَ : عادلانه به او خدمت كرد ، او را شتابانيد . العَطَا - ج أَعْطِيَة و جج أَعْطِيَات [ عطو ] : آنچه كه داده و بخشيده شود . العَطَاء - ج أَعْطِيَة و جج أَعْطِيَات [ عطو ] : آنچه كه مىدهند و مىبخشند . العَطَّار - فروشندهء عطر ، شخص بسيار خوشبو . العِطَارَة - عطاري . عُطَارِد - [ فك ] : نزديكترين ستارهء مجموعهء شمسى به خورشيد است . العُطَاش - ( طب ) : بيمارى تشنگى كه بيمار هر چه آب بياشامد سيراب نشود . العِطَاف - ج عُطُف و أَعْطِفَة : عَبا و قبا ، پوشش ، شمشير . العِطَان - نمك كه بر روى پوست پاشند تا پشم آن نرم شود . عَطِبَ - - عَطَباً : نابود شد ، - الفَرَسُ و نحوُه : اسب زمين خورد و دست و پايش شكسته شد . عَطِرَ - - عَطَراً : خود را خوشبو و معطر كرد . عَطَّرَ - تَعْطِيراً [ عطر ] ه : او را خوشبو و معطر كرد . العِطْر - ج عُطُور : مطلق عطر ، - ( ن ) : نام گياهى است خوشبو . العَطِر - آنكه خوشبو است ؛ « سُمعةٌ عَطِرَةٌ » : نام نيك ، نيكنامى . عَطَسَ - - عَطْساً و عُطَاساً : عطسه كرد . عَطَّسَ - تَعْطِيساً [ عطس ] ه : او را به عطسه زدن درآورد . العَطْسَة - عطسه . عَطِشَ - - عَطَشاً : تشنه شد ، - الَيه : به او مشتاق شد . عَطَّشَ - تَعْطِيشاً [ عطش ] ه : او را تشنه كرد . العَطُش - مرادف ( العَطِش ) است . العَطِش - تشنه لب . العَطْشَى - ج عِطَاش : مؤنّث ( الْعَطْشان ) است . العَطْشَان - ج عِطَاش و عَطْشَى و عَطَاشَى : تشنه ، مشتاق . العَطْشَانَة - ج عِطَاش : مؤنّث ( الْعَطْشَان ) است . العَطُشَة - مؤنّث ( العَطُش ) است . العَطِشَة - مؤنث ( العَطِش ) است . عَطَفَ - عَطْفاً و عُطُوفاً إليه : به سوى او گرائيد ، - عَلَيْه : بر او دلسوزى نمود ، - اللَّه قلبَه و بِقَلْبِه : خدا در دل او مهربانى بوجود آورد ، - تِ النّاقَةُ عَلَى وَلدِها : شتر ماده به بچّهء خود مِهرورزيد و شير از پستانش چكيد ، - عَنْه : از او روى گردان شد ، - ه عَنِ الأَمْر : رأى او را زد ، - الوسَادةَ : بالِش را تا زد ، - العَنانَ : عَنان را برگردانيد ، - الشَّيْءَ : آن را تا و كج كرد ، - كَلِمَةً عَلَى أُخْرى : كلمه اى را با حرف عطف به كلمهء ديگرى معطوف نمود . عَطَّفَ - تَعْطِيفاً [ عطف ] الناقَةَ على وَلَدها : توجه شتر ماده را به بچّه اش جلب نمود ، - الوِسَادَة : بالِش يا متّكا را خم داد و تا كرد ، - الشَّيءَ : چيزى را خم و كج كرد . العَطْف - مص ، كجى و خمى . العِطْف - ج أَعْطَاف و عِطَاف و عُطُوف : بغل ، - مِنْ كُلِّ شَيءٍ : جانب و كنار هر چيزى ، « عِطْفُ الرّجُل » : دو طرف مرد ؛ « ثَنَّى عَنِّي عِطْفَه » : از من روى گردان شد و جفا كرد ؛ « عِطْفُ القوسِ » : دو طرف خميده ى كمان ، « تَنَحَّ عَنْ عِطْفِ الطَّرِيق » : از ميان راه دور شو . العَطَف - مص ، بلندى مُژهء چشم ، درخت و گياه پيچ ، گياه لبلاب . العَطْفَى - « قَوْسٌ عَطْفَى » : كمانِ كج . العِطْفَة - اسم نوع از ( عَطَفَ ) است ، شاخههاى آويخته از درخت انگور . العَطَفَة - واحد ( العَطَف ) است . عَطَلَ - - عَطَلًا و عُطُولًا تِ المرأَةُ : زن بىزيور آلات بود ، - - عَطَالَةً الأَجيرُ : كارگر دست از كار كشيد . عَطِلَ - عَطَلًا و عُطُولًا تِ المرأَةُ : مرادف ( عَطَلَت ) است ، - عَطَلًا الرَّجُلُ مِنَ المالِ اوِ الأَدب : آن مرد از دانش و ثروت بىبهره شد ، - القَوسُ مِنَ الوَتَرِ : كمان بىزه شد ، - الفَرَسُ مِنَ الرَّسنَ : اسب بدون افسار شد . عَطَّلَ - تَعْطِيلًا [ عطل ] الشيءَ : آن چيز را رها كرد و از دست داد ، از كار انداخت ؛ « عَطَّلَ حَركَةَ المُرُور » : ترافيك را به هم زد ، - الجَريدَة : روزنامه را توقيف كرد ، - المَرْأَةَ : زيورآلات زن را از او بدر آورد ، - القوسَ : زه را از كمان درآورد ، - البئرَ : جلوى آب چاه را گرفت ، - الإِبِلَ : شتران را بدون شتربان رها كرد ، - تِ الإِبلُ : شتران بدون شتربان شدند . عُطِّلَ - [ عطل ] تِ الرعِيَّةُ : مردم بىسرپرست و رهبر شدند ، - تِ الحُدودُ او الثُّغورُ : مرزهاى كشور بىمرزبان شد ، - تِ