فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

615

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

المَزَارِعُ : كشتزارها آباد نشده و بىشخم ماندند . العُطْل - اسم فاعل است از ( عَطِلَ الرَّجُلُ اوِ القوسُ اوِ الفَرَسُ ) : مرد بىدانش و بينوا يا كمان بىزه يا اسب بىزين ، آسيب در چيزى ؛ « طَرَأَ عليه عُطْلٌ » : بر او آسيبى وارد شد ؛ « العُطْل وَالضَّرَر » : آنچه كه موجب تعويض از زيان باشد . العُطُل - مرادف ( العُطْل ) است ؛ « امْرَأَةٌ عُطُلٌ » : مرادف ( عَطْلاء ) است . العَطْلَاء - « امرأَةٌ عَطْلَاء » : زن بىزيور آلات . العُطْلَة - تعطيل ، بيكارى ؛ « عُطْلَةٌ صَيْفِيَّة » : تعطيل تابستانى ؛ « عُطْلَةٌ رَسْمِيَّة » : تعطيل رسمى ؛ « عُطْلَةُ نهاية الأُسبوع » : تعطيل پايان هفته ؛ « أَيّام العُطلات الرَّسْمِيَّة » : روزهاى تعطيل رسمى . عَطَنَ - - عَطْناً الجلدَ : پوست را در محلول دباغى نهاد تا نگندد . عَطِنَ - - عَطَناً الجلدُ : پوست را در محلول دباغى نهاد و ترك گفت و در نتيجه بد بوى و گنديده شد . عَطَّنَ - تَعْطِيناً [ عطن ] الجلدَ : مرادف ( عَطَنَ ) است ، - تِ الإِبلُ : شتران سيراب شدند و سينه بر زمين نهادند ، - الإِبلَ : شتران را پس از نوشيدن آب آزاد گذارد تا دوباره برگردند و آب بنوشند ، - لِلاءِبِل : براى شتران خوابگاه ساخت . العَطَن - مص ، خوابگاه شتران و آغل گوسفندان در پيرامون آب . العَطِن - « جِلْدٌ عَطِنٌ » : پوست گنديده . العَطُوف - ج عُطُف : مهربان و بخشنده ؛ « امْرَأَة عَطُوفٌ » : زنى كه شوهر و فرزندان خود را دوست دارد . العَطِيَّة - ج عَطَايَا و عَطِيَّات [ عطو ] : آنچه كه بخشش و ارمغان شود . العَطِين - « جِلْدٌ عَطِينٌ » : پوست كه در محلول نمك براى دباغى نهند . العَظَاءَةَ - ج عَظَاء و عِظَاء و عَظَايَا و عَظَايَات [ عظي ] ( ح ) : حشره اى نرم و كوچك است كه با شتاب راه مىرود و مىايستد و در زبان متداول به آن ( السَّقَّاية ) گويند و گونه‌هاى بسيار دارد . اين حشره در زبان فارسى به ( دخترسقا ) معروف است . العِظَاءَة - [ عظي ] ( ح ) : مرادف ( العَظَاءَة ) است . العَظَائِم - جَمْع عَظِيمة ؛ « عَظَائِمُ الأُمورِ » : كارهاى بسيار مهم ؛ « عَظَائِمُ اللَّه » : قدرت پروردگار متعال . العُظَام - مرادف ( العَظِيم ) است . العُظَّام - مرادف ( العظيم ) است . العُظَامَة - مؤنث ( العُظَام ) است . العُظَّامَة - مؤنث ( العُظَّام ) است . العَظَايَة - ج عَظَاء و عِظَاء و عَظَايَا و عَظَايَات [ عظي ] ( ح ) : مرادف ( العَظَاءَة ) است . العِظَايَة - [ عظي ] ( ح ) : مرادف ( العَظَاءَة ) است . العِظَة - ج عِظَات [ وعظ ] : پند و موعظه ، سخنان واعظ . عَظَمَ - - عَظْمَةً الرجُلَ : بر استخوان او زد ، - عَظْماً الكَلبَ : به سگ استخوان خورانيد . عَظُمَ - - عِظَماً و عَظَامَةً : بزرگ و درشت شد ، - الأَمرُ عَليه : امر بر او دشوار شد . عَظَّمَ - تَعْظِيماً [ عظم ] ه : او را بزرگداشت و تجليل نمود ، - الشّاةَ : استخوانهاى گوسفند را يكايك بريد . العُظْم - بزرگى و درشتى ؛ « عُظْمُ الشيءِ » ج أعْظام : بيشتر هر چيزى . العَظْم - مص ، - ج أعظُم و عِظَام و عِظَامَة : استخوان ؛ « عَظْمُ الشّيءِ » : بيشترين هر چيزى . العِظْم - مرادف ( العِظَم ) است . العِظَم - بزرگى و درشتى . العَظَمَات - « عَظَمَاتُ القومِ » : بزرگان قوم . العَظْمَة - مص ، يك قطعه استخوان . العَظَمَة - بزرگى و خود بينى ، خودخواهى ، - عَظَمَات مِنَ السَّاعِد اوِ اللَّسَان : بازوى كلفت و زبان درشت . العَظَمُوت - خود بينى و خودخواهى و تكبر . العَظْمِيّ - ( ح ) : كبوترى كه به رنگ سفيد است . العَظِيم - ج عُظَمَاء و عِظَام و عُظُم : بزرگ ، قطور ، با هيبت ، پُر اهميت . العَظِيمَة - ج عَظَائِم : مؤنث ( العَظِيم ) است ، مصيبت وارده ؛ « فُرْصةٌ عَظِيمَةٌ » : مناسبتى بزرگ . عَفَّ - - عَفّاً و عِفَّةً و عَفَافاً و عَفَافَةً [ عفّ ] : از كارهاى ناروا و ناپسند خوددارى كرد ، - عَن كَذا : از آن خوددارى كرد . العَفّ - ج عَفُّون [ عفّ ] : با عفت و پاكدامن . عَفَا - - عَفْواً [ عفو ] عنه و له ذَنْبَه و عَفَا عن ذَنبِه : او را بخشود و از مجازاتش صرفنظر نمود ، - اللَّه عَنْه : خداوند گناه او را بخشيد ، - تِ الرّيحُ الأَثَرَ اوِ الْمَنْزلَ : باد خانه و نشانه را از ميان برداشت ، - الصّوفَ : پشم را چيد ، - عن الشّيءِ : از آن دست برداشت ، - عَن الحقّ : حق را ناديده گرفت ، - الشّيءُ : بسيار و بلند شد ، - الشّيءَ : آن را بسيار كرد ، - الشَّعْرَ : موى را رها كرد تا بلند و پُر پُشت شود ، - تِ الأَرضُ : گياه و سبزه زمين را پوشانيد ، - عليه فى العِلْم : در دانش بر او فزوني يافت ، - فلاناً : نزد او آمد و كمك خواست ، - عَفْواً و عَفَاءً و عُفُوّاً الأَثَرُ اوِ المَنزلُ : خانه و نشانه محو و نابود و كهنه شد ، - اثَرُ فُلانٍ : نابود شد ، هلاك شد . عَفَى - - عَفْياً الشعَر [ عفو ] : موى را به حال خود گذاشت تا بلند و پُر پشت شود . عَفَّى - تَعْفِيَةً [ عفو ] : مُويش بسيار بلند شد ، - تِ الرِّيحُ المَنْزِلَ : باد خانه را خراب كرد و از بين بُرد ، - تِ العِلَّةُ صاحِبَها : بيمارى بيمار خود را كُشت ، - على ما كانَ مِنْه : پس از خرابى و فساد آن را اصلاح كرد . العَفَا - ج عِفَاء و عَفْوَة [ عفو ] : كُرّهء خَر ، خر بچه . العَفَاء - [ عفو ] : خرابى شهرها ، خاك ، نابودى ، باران ، لكهء سفيد كه بر روى