فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

599

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

از ديوانه يا شگفتزده . عَتَبَ - - عَتْباً و عُتْبَاناً و مَعْتَباً و مَعْتَبَةً و مَعْتِبَةً عليه : بر او عتاب كرد ، - عَتْباً و عِتَاباً و عِتِّيبَى فُلاناً : او را سرزنش و ملامت كرد ، - عَتْباً و عَتَبَاناً و تَعْتاباً : در حالى كه پاى خود را بلند كرد با پاى ديگر پريد ، - الْبَعيرُ : شتر بر روى سه پاى خود راه رفت . عَتَّبَ - تَعْتِيباً [ عتب ] البابَ : براى درب عتبه ساخت ، - الرّجُلُ : آن مرد دير كرد . العَتَب - فساد ، زمين سنگلاخ ، فاصلهء ميان انگشت سَبّابه و وسطى يا ميان بنصر و وسطى . العُتْبَى - رضايت و خوشنودى . العُتْبَة - سراشيبى دره . العَتَبَة - ج عَتَب و عَتَبَات : درگاهى ، هر يك از پله‌ها ، زمين ناهموار ، كار بد و سخت ؛ « عَتَباتُ الْمَوتِ » : سختيهاى مرگ . عَتُدَ - - عَتَاداً و عَتَادَةً الشيءُ : آماده شد . عَتَّدَ - تَعْتِيداً [ عتد ] الشيءَ : آماده كرد . العِتْر - « رجُلٌ عِتْرٌ » : مرد نيرومند . اين كلمه در زبان متداول رايج است . العِتْرَة - فرزندان مرد و نواده و خانوادهء او . عَتَقَ - - عَتْقاً و عِتْقاً : كهنه شد ، - تِ الْيَمينُ عَلَيه : سوگند او قديمى و واجب شد ، - تِ الْخَمرُ : مي كهنه و نيكو شد ، - الشَّيْءُ : آن چيز كهنه شد ، - عَتْقاً و عِتْقاً و عَتَاقاً و عَتَاقَةً الْعَبْدُ : آن بنده آزاد شد . عَتُقَ - - عَتَاقَةً : كهنه شد ، - تِ الْيمينُ عَلَيه : قسم او قديمى و واجب شد ، - تِ الْخَمرُ : مي كهنه و خوب شد . ، - الشيءُ : آن چيز كهنه شد . عَتَّقَ - تَعْتِيقاً [ عتق ] الخَمر : مي را گذاشت تا كهنه شود ، - الثَّوبَ : لباس را كهنه كرد ، - فلاناً بِفيه : با دهان او را گاز گرفت . العُتْق - آزادى ، زمان دور ، جمع ( عاتق ) به معناى دوش ( ميان كتف و گردن ) است . العِتْق - مص ، آزادى ، قِدْمت ، شرف و بزرگى ، نجابت ، زيبايى . العُتُق - ( ن ) : درختى كه از چوب آن نيزه سازند . عَتَلَ - - عَتْلًا ه : او را سخت كشانيد ، - الشَّيْءَ : آن چيز را بر دوش گرفت . العَتَلَة - ج عَتَل : سنگ بزرگى كه از زمين كنده شود ، عصاى درشت ، عصاى ضخيم آهنين كه با آن ديوار را خراب كنند . عَتَمَ - - عَتْماً عن الأَمر : از انجام آن كار پس از مدتى دست كشيد ، - قِرَى الضَّيفِ : در ميهمانى دادن تأخير نمود ، - الْلَّيْلُ : پاسى از شب گذشت . عَتَّم - تَعْتِيماً [ عتم ] عن الأمر : از انجام آن كار پس از مدّتى دست كشيد ، - الطَّائِرُ : پرنده در بالاى سر انسان بال زد و دور شد ، - الرّجُلُ : در تاريكى شب راه رفت ، - قِرَاه : در ميهمانى دادن تأخير كرد ، - « ما عَتَمَ انْ وَقَفَ بِنا » : دير كرد و ما را نگهداشت . العُتْم - ( ن ) : درخت زيتون دشتى . العُتُم - ( ن ) : به معناى ( العُتْم ) است . العَتَمَة - دير كردن ، پاسى از شب ، تاريكى شب . عَتِه - - عَتَهاً و عُتْهاً و عَتَاهاً و عُتَاهاً و عَتَاهَةً و عَتَاهِيَةً : خِرَد او كم شد ، بدون اينكه ديوانه شود شگفت زده شد ، - فِى الْعِلْم : سرگرم به تحصيل دانش شد . عُتِه - عَتَهاً و عُتْهاً و عَتَاهاً و عُتَاهاً و عَتَاهَةً و عَتَاهِيَةً : مرادف ( عَتِه ) است ، - فُلانٌ فِي فُلانٍ : در آزار نمودن او حريص شد . العَتِيّ - ج أَعْتَاء [ عتو ] : مرادف ( العَاتِى ) است ؛ « بَلَغَ مِنَ الْعُمر عَتِيّا » : سن و سال او بسيار شد ، سالخورده شد . العَتِيد - آماده ، تناور ، ستبر و درشت . العَتيدَة - مؤنث ( العَتِيد ) است ، جعبهء لوازم آرايش عروس از عطر و شانه و مانند آنها . العَتِيق - ج عُتَقَاء و عُتْق : قديمى ، بندهء آزاد شده ، مرد بخشنده ، بهترين هر چيزى ؛ « الْبَيْتُ العَتِيق » : كعبهء معظَّمه ؛ « خمرٌ عَتيقٌ » : مي كهنه ؛ « فَرسٌ عتيقٌ » ج عتَاق : اسب اصيل و خوب نژاد . العَتِيقَة - ج عَتَائِق : مؤنّث ( العَتيق ) است . العَتِيه - ج عُتَهَاء : آنكه به آزار ديگران اصرار ورزد . عَثَّ - - عَثاً [ عثّ ] ه : بر او اصرار كرد ، - تِ العُثَّةُ الصُّوفَ : بيد پشم را خورد ، - تِ الْحيَّةُ فُلاناً : مار او را گزيد . العِثّ - [ عثّ ] : مفرد ( عِثَاث ) و به معناى مارهاى درشت است كه در خشكسالى از فرط گرسنگى يكديگر را مىخورند . العُثَّة - ج عُثّ و عُثَث [ عثّ ] ( ح ) : بيد ( كرمك و آفت ) كه پشم را مىخورد . عَثَرَ - - عَثْراً و عُثُوراً على السِّرِّ و غيره : بر راز و جز آن آگاه شد ، - عَثْراً و عَثيراً و عِثَاراً الفَرَسُ : اسب لغزيد و زمين خورد ، - العِرْقُ : رگ جهيد . عَثِرَ - - عَثْراً و عَثِيراً و عِثَاراً الفرسُ و العِرْقُ : به معناى ( عَثَرَ ) است : اسب لغزيد و رگ جهيد . عثُرَ - - عَثْراً و عَثِيراً و عِثَاراً : به معناى ( عَثِرَ ) است . عَثَّرَ - تَعْثِيراً [ عثر ] ه : او را به پى بردن راز وادار نمود . العَثْرَة - ج عَثَرَات : لغزش ، افتادن ، جنگ و جهاد ؛ « حَجَرُ عَثْرَةٍ » : سنگى كه مانع و عايق باشد ؛ « وَقَفَ عَثْرَةً فى سَبيلِه » : جلوى او را گرفت ، سد راه شد . العُثْقُول - ( ز ) : خوشهء موز . العِثْكال - ج عَثَاكِيل [ عثكل ] ( ز ) : مرادف ( العُثكُول ) است . العُثْكُول - ج عَثَاكِيل [ عثكل ] ( ز ) : خوشهء خرما يا خوشهء انگور . العَثُور - آسيب پذير ، بسيار لغزنده و افتاده . العِثْيَر - گرد و خاك . عَجَّ - - عَجّاً و عَجِيجاً [ عجّ ] : فرياد كشيد ، - تِ الرِّيحُ : باد تند شد و گَرد و خاك به راه انداخت . العُجَاب - آنچه كه از حدود شگفتى تجاوز كند كه براى مبالغهء آن تعبير ( عَجَبٌ عُجابٌ ) به كار برده مىشود . العُجَّاب - آنچه كه مورد شگفتى قرار