فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
600
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
گيرد . العَجَاج - [ عجّ ] : احمق ، مردم عوام و بىنظم ، گرد و خاك ، دود . العَجَّاج - [ عجّ ] : آنكه بسيار فرياد كشد ، آنكه گرد و خاك به راه اندازد ؛ « يومٌ عَجَّاجٌ » : روزيكه در آن گرد و خاك باشد . العَجَاجَة - [ عجّ ] : مرادف ( العَجَاج ) است . العَجَّال - آنكه شتابكار است . العُجَالَة - آنچه كه با شتاب انجام شود ، آنچه از غذا كه حاضر شود . آنچه از غذا كه با شتاب در برابر ميهمان قرار دهند . العُجَام - هستهء خرما ، هستهء بعضى از ميوهها مانند انگور و كشمش . العُجَامَة - يك دانه هسته . العُجَاوَة - [ عجو ] : مرادف ( العَجْوَة ) به معناى خرماى بسته بندى شده است . عَجِبَ - - عَجَباً من الأمر و له : از او در شگفت شد ، - الَيْه : او را دوست داشت . عَجَّبَ - تَعْجِيباً [ عجب ] ه : او را به شگفتى واداشت . العُجْب - منكر شدن ، تكبّر ، خودپسندى ، خودخواهى . العَجْب - ج عُجُوب : انتهاى هر چيزى ، ته دم ، بيخ دم . العَجَب - مص ، شگفتى ، - ج أَعْجاب : آنچه كه از آن شگفتى حاصل شود ؛ « يا لَلْعَجَب » : چه شگفت است ؛ « لا عَجَبَ » : بعيد نيست ؛ « الْعَجَبُ مِنَ اللَّه » : خوشنودى از خداست . العُجَّة - [ عجّ ] ( ط ) : نوعى خوراك كه از تخم مرغ و آرد و روغن تهيه مىشود ، اشكنه . عَجَّجَ - تَعْجِيجاً [ عجّ ] : الغبارَ : گرد و غبار برانگيخت ، - الْبَيْتَ مِنَ الدُّخان : خانه را پر از دود كرد . العَجْرَفَة - [ عجرف ] : تكبر و خودپسندى ، بد زبانى و دشنام . العَجْرَم - ( ن ) : نام درختى است از انواع زالزالك كه داراى برگهاى ريز به شكل تخممرغ و ميوهء آن ريز و سياه است و معمولًا در سواحل مديترانه مىرويد . عَجَزَ - - عُجُوزاً تِ المرأَةُ : آن زن پير شد ، - عَنْ كَذَا : آن كار را نتوانست انجام دهد ؛ « عَجزَ فلانٌ عَن العَمَل » : فلانى پير و ناتوان شد ، - - عَجْزاً و عُجُوزاً و عَجَزاناً و مَعْجَزاً و مَعْجِزاً و مَعْجِزَةً و مَعْجَزَةً : سُست و بىاراده شد . اين كلمه ضد ( حَزُمَ ) است . عَجِزَ - - عَجْزاً و عُجُوزاً و عَجَزَاناً و مَعْجَزاً و مَعْجِزاً و مَعْجِزَةً و مَعْجَزَةً : سست و بىاراده شد . اين كلمه ضد ( حَزْم ) است . عَجُزَ - - عُجُوزاً تِ المرأَةُ : آن زن پير شد . عَجَّزَ - تَعْجيزاً [ عجز ] ه : او را ناتوان كرد ، او را به ناتوانى نسبت داد ، - تِ الْمَرأة : آن زن پير و كهنسال شد . العُجْز - ج أَعْجَاز : انتهاى هر چيزى . العِجْز - ج أَعْجَاز : به معناى ( العُجْز ) است . العَجُز - ج أَعْجَاز : مرادف ( العُجز ) است ؛ « رَجُلٌ عَجُزٌ » : مرد ناتوان ؛ « عَجُزُ بَيْتِ الشِّعْر » : مصرع دوّم شعر ؛ « اعْجَازُ النَّخْل » : ريشههاى نخل . العَجِز - ج أَعْجَاز : مرادف ( العُجْز ) است ؛ « رَجُلٌ عَجِزٌ » : مردى ناتوان . العَجْزَاء - مؤنث ( الأَعْجَز ) است . العُجْزَة - « هو عُجْزَةُ أَبيه » : او آخرين فرزند پدر خود است اين كلمه همواره با لفظ مفرد مىآيد . العِجْزَة - به معناى ( العُجْزَة ) است ؛ « هُوَ عِجْزَةُ ابيه » : او آخرين فرزند پدرش است . عَجْعَجَ - عَجْعَجَةً [ عجعج ] : بسيار فرياد كشيد . العَجْعَاج - [ عجعج ] : آنكه بسيار فرياد كشد ، - مِنَ الخَيْل : اسب اصيل ، اسب پير . العَجْعَجَة - [ عجعج ] : مص ، - ج عَجَاعِج : اسم است به معناى فرياد . عَجَفَ - - عُجُوفاً : غذا را نخورد ، دست از غذا كشيد . عَجِفَ - - عَجَفاً : لاغر شد و چاقى او بر طرف گرديد ، - تِ الْبِلادُ : باران نيامد . عَجُفَ - - عَجَفاً : به معناى ( عَجِفَ ) است . عَجَّفَ - تَعْجِيفاً [ عجف ] الرجُلُ : آن مرد هنوز سير نشده دست از غذا كشيد . العَجِف - ( للمذكَّر و المؤنَّث ) : لاغرى كه چاقى او بر طرف شده باشد . العَجْفَاء - ج عِجَاف : مؤنث ( الأَعْجَف ) است . عَجِلَ - - عَجَلًا و عَجَلَةً : شتاب كرد ، تسريع نمود ؛ « عَجِلَ بِه الَيه » : او را با شتاب برد ، - الأَمرَ : در آن كار درنگ كرد و به كار ديگرى پرداخت . عَجَّلَ - تَعْجِيلًا [ عجل ] : شتاب كرد ، - ه : بر او پيشى گرفت ، او را برانگيخت ، - لَه مِنَ الثَّمَن كذا : مبلغى به او پرداخت نمود ، - اللَّحْمَ : گوشت را با شتاب پُخت . العُجْل - هر چيزى كه در آن شتاب شود ، آنچه از غذا كه حاضر شده باشد ، آنچه از غذا كه با شتاب براى ميهمان آورند . العِجْل - ج عُجُول و عِجَلَة و عِجَال ( ح ) : گوساله . العَجُل - مرادف ( العَاجِل ) است . العَجِل - به معناى ( العَاجِل ) است . العَجْلَى - مؤنث ( العَجْلَان ) است . العَجْلَان - ج عَجَالَى و عُجَالَى و عِجَال : شتابگر ، شتاب كننده . العُجْلَة - مرادف ( العُجْل ) است . العِجْلَة - ج عِجَل و عِجَال ( ح ) : گوسالهء ماده ، چرخ . العَجَلَة - ج عَجَل و عِجَال و أَعْجَال : سرعت و شتاب ، سَبُكى ، چرخ ، گل و لاى ، ابزارى كه با آن بار حمل كنند . عَجَمَ - - عَجْماً و عُجُوماً الشيءَ : آن چيز را آزمايش كرد ، - العَودَ : چوب را به دندان گرفت تا سفتى و سستى آن را بيازمايد ، - السَّيْفَ : شمشير را براى آزمايش تكان داد ، - تْه الأُمُور : تجربهء زندگى او را ورزيده كرد ، - عَجْماً الكِتَابَ : به خوبى نتوانست كتاب را بخواند ، - الكتابَ اوِ الحَرفَ : حرف يا نوشته را نقطه گذارى كرد . عَجُمَ - - عُجْمَةً : در زبان او لُكنت و