فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
536
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الشَّمَل - مص ، - ج اشْمال : باد شمال ، پناه ، كمى باران يا اندكى خرما يا مردم و جز آنها . الشَّمِل - آنچه كه در عبا يا ردا پيچيده شده باشد . الشَّمْلَة - ج شَمَلَات : ردا يا عباى بزرگ كه در آن چيزى پيچند . شَمَّمَ - تَشْمِيماً [ شمّ ] الزهرَ : گُل يا شكوفه را بوئيد ، - ه الزهْرَ : او را به بوئيدن گل يا شكوفه وادار كرد . الشَّمَم - [ شمّ ] : نزديكى ، دورى ، قلمى بودن دماغ و زيبائى آن . الشَّمَنْدَر - ( ن ) : چغندر كه در همه جاى شمال اروپا كشت مىشود و رقيب كشت نيشكر در بازارهاى جهانى است . نوعى از آن براى علوفه ى جانوران و نوعى ديگر ويژه ى خوراك انسان است . الشَّمُوس - من الأَيَّام : روز آفتابى ، - ج شُمْس و شُمُس : آنكه در دشمنى و مخالفت بسيار معاند و سرسخت باشد ، - مِنَ الْخَيل : اسبى كه آرامش و قرار ندارد و به كسى امكان سوار شدن يا زين كردن ندهد ، واژه ى ( الشَّمُوس ) نيز به معناى مي مىباشد . الشَّمُّوسَة - كِرمى است به گونه اى مار كوچك . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّمُّوط - من الخيطان : كلاف نخ ، - عند العَامَّة : خوشه ى ذرت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّمُول - مترادف ( الشمَال ) است ، مي يا مي سرد . الشُّمَيْسَة - اسم مصغر ( الشَّمْس ) است . الشَّمِيط - چيزى آميخته ، بامداد كه هنوز تاريكى به آن آميخته باشد . الشَّمِيل - مترادف ( الشمَال ) است . الشُّمَيْلَة - يك بسته يا قبضه از كشت كه كشاورز آن را درو كند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّمِيلَة - ج شَمَائِل : طبع ، خوى ، سرشت . الشَّمِيم - [ شمّ ] : بلند ، بوى خوش . شَنَّ - - شَنّاً [ شنّ ] الغارةَ على القوم : از هر سوى بر آن قوم حمله كرد ، - المَاءَ على الشَّرابِ : شراب را با آب آميخت . الشَّنّ - مص ، - ج شِنَان و اشْنَان : مشك كوچك و كهنه و فرسوده . الشَّنَاءَة - [ شنأ ] : كينه با دشمنى و بداخلاقى . الشَّنّار - عار ، ننگ ، بدترين عيبها . الشَّنَاعَة - قبح ، زشتى و پليدى . الشَّنَاغِيب - برآمدگيهاى تيز مانند دندانها در چوب و سنگ و مانند آنها . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّنَاق - ج شُنُق و أَشْنِقَة : تسمه ى چرمى يا بندى كه با آن دهانه ى مشك را بندند ، هر ريسمانى كه چيزى را به آن بندند ، رسنى كه با آن سر شتر را به جلو كشند ، طناب يا ريسمانى كه با آن دست را به گردن بندند ، زه ، درازاى سر . الشُّنَان - آب سرد ، ابر پُر آب ( ماءٌ شُنَانٌ « : آب پراكنده . الشَّنَان - [ شنّ ] : سبوس يا پودر شست و شوى ظرفها و ساير لوازم براى جلا دادن به آنها . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشُّنَانَة - [ شنّ ] : آبى كه از مشك يا درخت چكه كند . شَنَأَ - شَنْأً و شِنْأً و شُنْأً و شَنْأَةً و شَنْاناً و مَشْنَأً و مَشْنَأَةً و مَشْنُؤَةً [ شنأ ] الرجُلَ : كينه ى آن مرد را با دشمنى و بداخلاقى به دل گرفت . شَنِىءَ - - شَنْأَ و شِنْأَ و شُنْأَ و شَنْأَةً و شَنْآناً و شَنَآناً و مَشْنَأَ و مَشْنَأَةً و مَشْنَوَّةً [ شنأ ] الرجُلَ : به معناى ( شَنَأَه ) است ، - شَنْأَةً الشَّيءَ : آن چيز را بيرون كشيد ، - حَقَّه و بِحقِّه : به حق او اقرار و اعتراف كرد يا حق او را داد . شُنِىءَ - با اينكه زيبا بود ناپسنديده شد . الشَّنْأى - [ شنأ ] : مؤنث ( الشَّنْآن ) است . الشَّنْآن - [ شنأ ] : كينه توز . الشَّنْأَنَة - [ شنأ ] : مؤنث ( الشنْئان ) است . شَنِبَ - - شَنَباً اليومُ : روز سرد شد ، - الرجُلُ : آن مرد سپيد دندان و زيبا بود . الشَّنَب - شارب يا سبيل . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّنِب - مترادف ( الشَّانِب ) است . الشُّنْبَة - اسم است از ( شَنِبَ الْيَومُ ) : روزى سرد . الشَّنْبَر - پوشش يا چادر زن . الشَّنَّة - [ شنّ ] : مشك كهنه و كوچك ؛ « قوسٌ شَنَّةٌ » : كمان كهنه و قديمى . الشَّنْتَة - كيف دستى كه در آن كتاب و اوراق و مانند آنها را نهند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّنْتَرَة - خشم گرفتن . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشِّنْتِيَان - شلوار كوچك . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَنِجَ - - شَنَجاً الجلدُ : پوست بر اثر سرما و يا گرما ترنجيده و گرفته شد و چين و چروك برداشت . شَنَّجَ - تَشْنِيجاً ه : آن را ترنجيده و گرفته كرد . الشَّنِج - آنكه از گرما و يا سرما ترنجيده شده باشد ؛ « رَجُلٌ شَنِجٌ » و « جِلدٌ شَنِجٌ » : مردى منقبض و گرفته ، پوستى ترنجيده و متشنج . الشِّنْخَاب - ج شَنَاخِيب : بالاى كوه . الشُّنْخُوب - ج شَنَاخِيب : مترادف ( الشِّنْخَاب ) است . الشُّنْخُوبَة - ج شَنَاخِيب : مترادف ( الشِّنْخَاب ) است . الشِّنْد - « شِنْدُ الدابَّةِ » : مقدارى چوب كه بر روى پالان ستور قرار دهند تا از بار نگهدارى كنند اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَنَّرَ - تَشْنِيراً [ شنر ] : او را عيبجوئى و رسوا كرد . الشِّنْشِنَة - ج شَنَاشِن [ شنشن ] : عادت ، خوى و سرشت ، يك پاره گوشت . شَنَعَ - - شَنْعاً ه : او را رسوا كرد ، به او ناسزا گفت .