فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
537
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شَنِعَ - - شُنْعاً به : آن را زشت و قبيح شمرد . شَنُعَ - - شَنَاعَةً و شُنْعاً و شَنَعاً و شُنُوعاً : زشت شد . شَنَّعَ - تَشْنِيعاً الرجُلَ : از آن مرد بدگوئى بسيار كرد ، - عَلَيه الأَمْرَ : آن امر را بر او تقبيح كرد ، - الرجُلُ : آن مرد آماده ى كار و كوشش شد ، - البَعِيرُ : شتر در رفتن كوشيد و شتاب كرد . الشَّنِع - قبيح ، زشت . الشُّنْعَة - زشتى . الشُّنْغُوبَة - مفرد ( الشَّنَاغِيب ) است : شاخه ى تازه و نازك درخت كه بر روى ساقه ى بزرگتر درآيد . شَنَفَ - - شَنَفاً - شَنْفاً اليه : نگاه اعتراضآميز به او كرد يا از او در شگفتى قرار گرفت . شَنِفَ - - شَنَفاً فلاناً و لفلانٍ : او را خشمگين كرد ، - له : به آن توجه كرد ، - به : آن چيز را درك كرد و فهميد . شَنَّفَ - تَشنِيفاً اليه : با گوشه ى چشم بر آن نگاه كرد ، - الجَارِيةَ : به گوش آن زن گوشواره كرد ، - الْكَلَامَ : سخن را زيبا گفت ، - الآذَانَ : گوشها را با آواز خوش نوازش داد . الشَّنْف - ج شُنُوف و أَشْنَاف : گوشواره كه بر گوش آويزند . الشَّنِف - كينه توز . شَنَقَ - - شَنْقاً المُذْنِبَ : گناهكار به دار آويخته شد تا اينكه مرد ، - الشّيءَ : آن چيز را آويخت ، - البعيرَ : زمام شتر را در حالى كه سوار بر آن بود بدست گرفت ، - رأسَ الدابَّةِ - ستور را به درخت يا ميخى محكم بست ، - القِرْبَةَ : دهانه ى مشك را بست و بند آن را به دستههاى آن پيچيد ، - - شَنْقاً : كمى فرود آمد و سپس آويزان شد . شَنِقَ - - شَنَقاً : كمى فرود آمد و سپس آويخته شد . شَنَّقَ - تَشْنِيقاً الشيءَ : آن چيز را پاره پاره كرد . الشَّنْق - اعدام بوسيله ى طناب و چوبه ى دار . الشَّنَق - طناب ، بند ، درازاى سر ، ديه ، همتا ، همانند . شَنَّكَ - تَشْنِيكاً : سر خود را برافراشت و سينه را به جلو آورد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشِّنْكار - از ابزار نجارى است كه با آن خط مستقيم بر لبه ى لوحه يا تخته كشند . الشَّنْكَل - ج شَنَاكِل : دستگيره ى آهنى پنجره كه از داخل و خارج با آن پنجره را باز كنند يا بندند ، و در زبان متداول بر ميخى اطلاق مىشود كه بر ديوار كوبند و جامهها را به او آويزند . اين واژه سريانى است . شَنْهَقَ - شَنْهَقَةً الحمارُ : خر بانك برآورد يا عرعر كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( نَهَقَ ) يا ( شَهَقَ ) است . الشُّنُوع - شناعت ، زشتى و قباحت . الشَّنِيب - آنكه داراى دندانهاى سفيد و زيبا باشد . الشَّنِيع - ج شُنُع : قبيح ، زشت . الشَّنِين - هر شيرى كه بر آن آب افزايند . شَهَا - - شَهْوَةً [ شهو ] الشيءَ : آن چيز را دوست داشت و آن را هوس كرد . شَهَّى - تَشْهِيَةً الرجُلَ : آن مرد را به اشتها آورد ، - عَلَيه كَذَا : به او چيزى پيشنهاد كرد . الشَّهَّاء - [ شهو ] : آنكه شهوت بسيار دارد ، شهوتران . الشِّهَاب - ج شُهُب و شُهْبَان و شِهْبَان و أَشْهُب : هر شعله و جرقه يا روشنائى كه از آتش پديد آيد ، ستاره ى آسمان ، آنچه كه بسان ستاره ديده شود كه در حال فرود آمدن باشد ، سرنيزه ، - ( ا ع ) : دستگاه برافروختن بمبها يا موشكها . الشَّهَادة - مص ، اسم است از ( شَهِدَ له او عَلَيه ) : گواهى دادن بر له يا بر عليه كسى ، سوگند ، كشته شدن در راه خدا ، جهان و كهكشان آشكار كه در برابر جهان غيب و ناآشكار است ، تصديق يا گواهى پزشكى براى بيمار ، گواهينامه ى تحصيلى ، - الابْتِدَائِيّة : گواهينامه ى پايان تحصيلات دوره ى ابتدائى براى دانشآموزانى كه قبول شدهاند ؛ « شَهَادَةُ حُسْنِ السُّلُوك » : گواهى سابقه ى خوب و نداشتن پيشينه ى بد . الشَّهَامَة - بزرگى و بزرگوارى و عزت نفس . شَهَبَ - - شَهْباً ه الحرَّ : گرما در او اثر كرد و رنگ او را دگرگون نمود . شَهِبَ - - شَهَباً : رنگ او تيره و خاكسترى شد . شَهُبَ - - شَهَباً : مترادف ( شَهِبَ ) است . شَهَّبَ - تَشْهِيباً ه الحرُّ : گرما رنگ او را تيره كرد . الشَّهْب - مص ، كوه كه بر قله ى آن برف باشد . الشُّهُب - سه شب از ماههاى قمرى است كه بر آن ( اللَّيَالِي البِيض ) اطلاق كنند . اين سه شب از شب سيزدهم تا پانزدهم هر ماه مىباشد . به اين سه شب ( البِيض ) : سفيد گفتهاند زيرا ماه همهء آن را روشن و تابناك مىكند . الشَّهَب - سفيدى آميخته با سياهى . الشَّهْبَاء - مؤنث ( الأَشْهَب ) است ، لقب شهر ( حَلَب ) است ، - مِنَ الْكَتَائِب : لشكر انبوه و تا دندان مسلح ؛ « سَنَةٌ شَهْبَاء » : سال خشك و قحطى كه در آن هيچگونه گياه يا باران و برف نباشد . الشُّهْبَة - مترادف ( الشهَب ) است . شَهِدَ - - شُهُوداً المجلسَ : در آن مجلس حاضر شد ، - الشّيءَ : آن چيز را معاينه يا مشاهده كرد ، بر آن چيز آگاهى يافت ، - الجُمعَةَ : روز جمعه را دريافت ، - عَلى كَذا : خبر قطعى آن چيز را داد ، - شُهُوداً و شَهَادَةً بِكَذَا : به آن چيز سوگند خورد ، - عِندَ الْحَاكِم بِفُلانٍ او على فُلانٍ : نزد حاكم بر له فلاني يا عليه او شهادت داد ؛ « يَشْهَدُ عَلى ذَلِكَ مَا وَرَدَ في . . . » : آنچه كه در نامه ى وارده آمده دليل بر آنست و آن چيز را ثابت و تأييد مىكند . شَهُدَ - - شَهَادَةً عند الحاكم لفلان أو على فلان : نزد حاكم يا قاضى بر له فلانى يا عليه او