فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
535
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الشَّمَّة - اسم مرّه از ( شَمَّ ) است . شَمَخَ - - شَمْخاً و شُمُوخاً الجبلُ : كوه بلند شد ، - انْفَه و بِأَنْفِه : آن مرد تكبر كرد . شَمَّخَ - تَشْمِيخاً أنْفَه و بأنْفِه : مترادف ( شَمَخَ ) است . الشَّمْخ - شاخه ى درخت ، - عِند العَامَّة : و در زبان متداول بر درخت كوچك اطلاق مىشود . شَمَرَ - - شَمْراً : با تبختر خراميد يا با شتاب رفت ، - النَّخلَ : خرماى نخل را فراهم كرد ، - تْ نَفْسُه مِن الشَّيءِ : از آن چيز بيزار شد اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَمَّرَ - تَشْمِيراً : با شتاب رفت ، - ه : او را وادار به شتاب كرد ، - فى الأَمْرِ : در آن كار سبكى كرد ، - للأَمرِ : براى آن كار آماده شد ، - تِ الحَربُ عَن سَاقيهَا : جنگ سخت در گرفت ، - عن سَاعدِه : كوشيد و جد و جهد كرد ؛ « شَمَّرَ عن سَاعِدِ الجِدّ » : دست همّت بر كمر زد و كوشيد ، - الى الْمَكَانِ : قصد آن مكان را كرد ، - السَّفينةَ او الصَّقْرَ : كشتى يا باز را رها كرد و فرستاد ، - الشيءَ : آن چيز را فراهم آورد ، - الثَوبَ عَنْ سَاقَيْه : دامن جامه را از ساق پاى بالا برد . الشِّمْر - مرد كارآزموده و باتجربه ، مرد دانا و بينا در كارها ، بخشنده . الشُّمْرَة - ( ن ) : مترادف ( الشَّمَار ) است . الشُّمْرُوخ - ج شَمَاريخ [ شمرخ ] : خوشه ى خرما يا انگور كه بر آن غوره يا انگور باشد ، شاخه ى تازه و نازكى كه بر روى شاخه ى بزرگ درآيد . شَمَسَ - - شُمُوساً و شِمَاساً : امتناع كرد و روي گردان شد ، - له : دشمنى خود را بروي آشكار كرد ، - الفَرَسُ : اسب آرامش نداشت و به كسى امكان نداد كه بر آن سوار شود يا زين كند ، - فلاناً عِندَ النّاسِ : بر فلانى نزد مردم تهمت زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - - شَمْساً اليومُ : روز آفتابي و خورشيد در آن نمايان شد . شَمِسَ - - شَمَساً اليومُ : روز آفتابى شد ، - لي : دشمنى خود را بر من آشكار كرد . شَمَّسَ - تَشْمِيساً الشيءَ : آن چيز را در آفتاب گسترانيد ، - الكافِرُ : كافر آفتاب را پرستيد ، - فلانٌ : فلانى خدمتگزار كليسا شد ، - ه : او را متنفر كرد . الشَّمْس - ج شُمُوس ( فك ) : خورشيد اين كرهء گازى درجهء گرماى سطحى آن به 6000 و گرماى داخلى آن به چند مليون مىرسد . قطر كرهء خورشيد 109 برابر قطر زمين است ، - عند الصوفيّة : در اصطلاح صوفيان به معناى نور الهى خداوند متعال است ، - من الأَيام : روز آفتابي ؛ « بَسَطَ الشيءَ فى الشَّمْسِ » : آن چيز را در معرض نور و گرماى خورشيد قرار داد ؛ « دَخَلَتِ الشمْسُ الى البَيْتِ » : نور خورشيد به درون خانه درآمد . الشَّمِس - مِن الأَيَّام : روز آفتابى كه در آن ابرى نباشد . الشَّمْسَة - ج شَمَسَات : دستگيره ى درب كه بگونه ى خورشيد از مس يا آهن سازند و با آن در را بسته يا باز كنند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّمْسِيَّة - چتر دستى كه براى جلوگيرى از گرماى آفتاب يا باران از آن استفاده كنند . فصيح اين واژه ( ظُلَّة ) يا ( مِظَلَّة ) است ، - ( مو ) : سوراخى است روي جعبه ى عود يا كاسه ى كمانچه . الشَّمْشَمَة - مبالغه و زياده روى در بوئيدن است . اين واژه در زبان متداول رايج است . شَمَطَ - - شَمْطاً الشجرُ : برگ درخت بخش شد ، - الشيءَ : آن چيز را آميخت ، - الشيءَ عِندَ الْعَامَّة : آن چيز را ربود . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَمِطَ - - شَمَطاً : موى سر او سياه و سفيد شد . شَمَّطَ - تَشْمِيطاً ه به : آن را با چيزى آميخت . الشَّمْطَاء - ج شُمْط : زنى كه موى سر او سياه و سفيد است . اين واژه مؤنث ( الأَشْمَط ) است . الشَّمَطَات - في الرأس : موهاى سفيدى كه بر سر رويد . شَمَّعَ - تَشْمِيعاً الشيءَ : آن چيز را در موم گداخته فرو برد يا اينكه بر روى آن موم گداخته ريخت . الشَّمْع - موم عسل يا پيه و جز آنها كه براى روشنائى از آنها استفاده كنند . الشَّمَع - شمع ، موم . الشَّمْعَة - ج شَمَعَات : واحد ( الشمْع ) است ، پايه ى عمودى باريكى است كه بر روى آن پل سازند . الشَّمَعَة - ج - شَمَعَات : واحد ( الشّمَع ) است . الشَّمْعَدَان - ج شَمَاعِد و شَمْعَدَانَات [ شمع ] : شمعدان . كه بر روى آن شمع يا چراغ نصب كنند . اين واژه فارسى است و معادل عربى آن ( المَنَارَة ) است . شَمْعَلَ - شَمْعَلَةً [ شمعل ] القومُ : آن قوم متفرق و پراكنده شدند . شَمَلَ - - شُمُولًا تِ الريحُ : باد به سمت شمال وزيد ، - به : او را به سمت شمال برد ، - شُمُولًا و شَمَلًا الشيءَ : آن چيز را در معرض باد شمال گذاشت ، - - شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القَوْمَ : آن امر شامل همه ى افراد آن قوم شد ؛ « شَمَلَ الْقَومَ خَيْراً او شَرّاً : خير يا شر شامل همه ى افراد آن قوم شد ، - ه بِعِنَايَتِه : به كار او اهتمام ورزيد ، او را زير پوشش و عنايت خود قرار داد . شَمِلَ - - شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القومَ : آن امر براى آن قوم عموميت پيدا كرد و شامل همه ى آنها شد . شَمَّلَ - تَشْمِيلًا الرجُلُ : آن مرد به سمت شمال رفت ، شتاب كرد ، - ه : آن چيز را در عبا يا ردا پيچيد . الشَّمْل - مص ، باد شمال ، آنچه كه از چيزى پراكنده شده باشد ؛ « جَمَعَ اللَّه شَمْلَهُم » : خداوند امور آنها را با هم وفق دهد ، خداوند اتحاد و اتّفاق آنانرا برقرار سازد ؛ « فَرَقَ اللَّه شَمْلَهم » : خداوند آنها را متفرق و پراكنده كند .