فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
525
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
زبان متداول رايج است . الشَّرَك - ج شُرُك و أَشْرَاك : تورهاى شكار ؛ « نَصَبَ لَه شَرَكاً » : از راه خدعه و نيرنگ براى او دام نصب كرد تا وى را شكست دهد ، زمين كه بر اثر سم ستوران كنده شده باشد . الشِّرْكة - مص ، سهم شريك در شركت ، درهم كردن سهام بطوريكه از يكديگر تميز داده نشوند ، پيمان مشاركت ؛ « شِرْكَةٌ تِجاريَّة » : شركت بازرگانى ؛ « شِرْكَة مُسَاهَمَة » : شركت سهامى . الشَّرَكة - واحد ( الشرَك ) براى ريسمانهاى دام شكار است . الشَّرِكة - مترادف ( الشركَة ) است . الشُّركِيّ - راه پيمودن سريع و با شتاب . الشُّرَّكِيّ - مترادف ( الشرَكِيّ ) است . شَرَمَ - - شَرْماً الشيءَ : آن چيز را شكافت ، - الأَنْفَ : پره ى بينى را بريد ، - الثَرِيدَةَ : از كنارههاى تريد خورد ، - الإنَاءَ و نَحْوَه : براى ظرف و مانند آن لبه يا رخنه ساخت . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - لِفُلانٍ مِن مَالِه : از مال خود كمى به او داد . شَرِمَ - - شَرَماً : پره ى بينى او بريده شد . شَرَّمَ - تَشْرِيماً ه : آن را شكافت و پاره كرد ، - الصَّيْدُ : شكار زخمى شد . الشَّرْمَاء - مؤنث ( الأَشْرَم ) است . شَرْنَقَ - شَرْنَقَةً [ شرنق ] الشيءَ : آن چيز را بريد يا قطع كرد . الشَّرْنَقَة - پيله ى كرم ابريشم . شَرِه - - شَرَهاً و شَرَاهَةً الى الطعام و عليه : اشتهاى وى به غذا زياد شد . الشَّرِه - آنكه بيش از نياز غذا خورد . الشَّرْهَاء - من السنين : سال قحطى و خشك . الشَّرْهَان - مترادف ( الشَّرِه ) است . الشَّرْوَى - [ شري ] : مثل و مانند . اين واژه همواره با يك لفظ براى همه مىآيد و گفته مىشود : ( هُوَ ، هِي ، هُما ، هُم ، هُنَّ شَرْوَاكَ ) : مانند تو مىباشند ؛ « انه لَا يَملِكُ شَرْوَى نَقِير » : او چيزى ندارد . الشِّرْوَال - لغتى است در ( السِّرْوَال ) . اين واژه فارسى است . الشُّرُوب - قوم در حالى كه مىنوشند . الشَّرُوب - بسيار آشامنده ؛ « ماءٌ شَرُوبٌ » : آب آشاميدني . الشَّرُود - ج شُرُد : به معناى ( الشَّارِد ) است : گريزان . شَرِيَ - يَشْرَى شَرىً [ شري ] الجلدُ : پوست كهير درآورد . الشَّرِي - [ شري ] : « جلدٌ شَرٍ » : پوستى كه كهير درآورده باشد . الشَّرْيَان - ج شَرَايِين [ شري ] ( ع ا ) : شريان ، سرخرگ ، - الرِّئَوِيّ ( ع ا ) : شريان كه خون را از قلب به ريه منتقل مىكند . الشِّرْيَانَات - رگهاى باريك در بدن انسان و جز آن . الشَّرِيب - آنكه بسيار نوشد ، آنكه با تو نوشد ، آنكه شترانش را با تو وارد آب كند ، آنكه آبيارى كند يا با تو آب نوشد ؛ « مَاءٌ شَرِيب » : آب آشاميدن . الشِّرِّيبَ - آنكه بسيار نوشد ، آنكه تشنه ى آب باشد . الشَّرِيجَة - ج شَرَائِج : جوال يا زنبيل كه از برگ درخت خرما سازند ، درى كه از نى بافته سازند ، پيه كه با آن پر تير را بچسبانند . الشَّرِيح - يك پاره گوشت ، هر چاق و فربه و پر گوشت . الشَّرِيحَة - ج شَرَائِح : مترادف ( الشَّرِيح ) است . الشَّرِيد - آواره ، دربدر . الشَّرِيدَة - ج شَرَائِد : مؤنث ( الشَّرِيد ) است ، باقيمانده ى آن چيز . الشَّرِير - ج أَشْرَار و أَشِرَّاء [ شرّ ] : شرور ، بدكار ، - ج اشِرَّة : كنار دريا . الشِّرِّير - لقب ( ابْليس ) است ، - ج شِرِّيرُون : آنكه بسيار شرّ داشته باشد . الشَّرِيس - مص ، بداخلاقى و بدخوئي ، بداخلاق ، آنكه بسيار خلاف افكند ، - ( ح ) : شير . الشَّرِيسَة - « أَرْضٌ شَرِيْسَةٌ » : زمينى كه در آن خارهاى بسيار باشد ؛ « نَفْسٌ شَرِيسَةُ » : خوى و سرشتى بد . الشَّرِيط - ج شُرُط : مشروط ، عطردان زن ، نخ يا تارهاى معدني چه روى بسته و يا باز « شَرِيطُ الكَهْرَبَاء » سيم برق ؛ « شَرِيطُ التّلْغرَاف » : سيم تلگراف ، رشته اى بافته شده ى نازك ، - ج اشْرِطَة و شَرَائِط : فيلم ، فيلم سينما يا تلويزيون ؛ « شريطٌ سِينَمائِيّ » : فيلم سينمائى . الشَّرِيطَة - ج شَرَائِط : شرط ؛ « على شَرِيطَةِ أن » : به شرط اينكه ، شترى كه داراى گوش شكافته باشد ، نوار كه زنان موى سر خود را با آن بندند و معمولًا از ابريشم و يا پنبه ى سفيد يا رنگى به گونه ى بافته مىباشد و در زبان متداول به آن تِل گويند . الشَّرِيع - دلير ، كتان خوب . الشَّرِيعَة - ج شَرَائِع : قانون ، سُنّت ، آنچه از احكام كه خداوند بر بندگان فرض نموده است ، عتبه ، آستانه ، آبشخور . الشَّرِيف - ج شُرَفَاء و أَشْرَاف : شرافتمند ، بزرگوار ، - عِند المُسْلِمِينَ : و در نزد مسلمانان بر آنكه از نژاد پيامبر باشد اطلاق مىشود ؛ « نَقيبُ الأَشْرَافِ » : بزرگ خانواده ى سادات از نژاد پيامبر ؛ « الخَطَّ الشَّرِيف » : دستخط حاكم يا پادشاه كه يا خود نويسد يا فرمان نوشتن آن را دهد . الشَّرِيفَة - ج شَرَائِف و شَرِيفَات : زن باشرف و بزرگوار . الشَّرِيك - ج شُركَاء و أَشْرَاك : شريك ؛ « اللَّه لَا شَرِيكَ له » : خداوند بىشريك و بىهمتاست . الشَّرِيكَة - ج شَرَائِك : مؤنث ( الشرِيك ) است . شَزَبَ - - شَزْباً و شُزُوباً : خَشِن يا لاغر و خشك شد . شَزُبَ - - شَزْباً و شُزُوباً : مترادف ( شَزَبَ ) است . شَزَّبَ - تَشْزِيباً الفرسَ : اسب را لاغر كرد . شَزَرَ - - شَزْراً الرجُلَ و اليه : از روى خشم و تندى با گوشه ى چشم به او نگاه كرد ، - فُلاناً : فلانى را چشم زخم زد ، از راست و