فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
516
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
گرفتن ؛ « شِبه رَسْمِيّ » : نيمه رسمى ؛ « شِبْه الجزيرة » : به واژه ى ( الجَزِيرَة ) مراجعه شود . الشَّبَه - همانندى ، مشابهت ، - ج اشْباه وَمَشَابِه : مثل و مانند ، - ج اشْبَاه : مس زرد يا فلز برنج . الشّبَهَان - مس زرد يا برنج . الشُّبْهَة - ج شُبَه و شُبُهَات : مثل ، مانند ، ابهام ، نامعلوم بودن چيزى ، آميخته و مشكوك شدن حق با باطل يا حلال با حرام ؛ « تَحْتَ الشبْهَةِ » : مورد سوء ظن قرار گرفتن ؛ ذَوُو الشبُهَاتِ او اصْحابُ الشبُهات « : افراد مشكوك كه مورد سوء ظن باشند . الشَّبُوب - [ شبّ ] : زيبا كننده ى چيزى ، اسبى كه دو پايش از دستهايش بلندتر باشد ، آنچه كه با آن آتش افروزند . الشَّبُور - ج شَبَابِير و شَبُورات : بوق ، سرنا . اين واژه عبري است . الشَّبُوط - ج شَبَابِيط ( ح ) : مترادف ( الشبُّوط ) است . الشُّبُّوط - ج شَبَابِيط ( ح ) : گونه اى ماهي رودخانه است و داراى سرى كوچك و سينه اى پهن است . الشَّبُّوط - گونه اى جاروب است كه از شاخههاى باريك ساخته مىشود . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - ج شَبَابيط ( ح ) : ماهى شبوط است . الشَّبِيبَة - [ شبّ ] : مص الشَّبيع - ج شُبُع : بسيار ؛ « ثوبُ شَبيعُ الغَزْلِ » : جامه ى محكم بافت ؛ « رَجُلٌ شَبِيعُ العَقْلِ » : مرد پُر خِرد يا خردمند . الشَّبِين - ج شَبَايِن : آنكه در شب عروسى داماد را بيارايد و راز ازدواج به او آموزد . اين واژه سريانى است . الشَّبِينَة - زني در شب عروسى . عروس را بيارايد و راز ازدواج به او آموزد . اين واژه سريانى است . الشَّبيه - ج شِبَاه : شبيه ، همانند ، همتا . شَتَّ - - شَتّاً و شَتَاتاً و شَتِيتاً [ شتّ ] : پراكنده شد ، - الأَشْياءَ : آن چيزها را پراكنده كرد . الشَّتّ - مص پراكنده شدن ، - ج اشْتَات : پراكنده و متفرق . اين واژه وصف است براى مصدر ؛ « جاؤُوا اشْتَاتاً » : بطور پراكنده آمدند . نصب واژه ى ( اشْتَاتاً ) بنا بر حال است . شَتَا - - شَتْواً [ شتو ] الشتَاءُ : زمستان سرد شد ، - القَومُ : آن گروه به زمستان درآمدند ، آن گروه در زمستان به قحطى افتادند ، - بالبلدِ : زمستان را در آن شهر اقامت كرد ، - المكانَ : زمستان را در آن مكان اقامت گزيد . الشِّتَا - قحطى ، تنگسالى . شَتَّى - تَشْتِيَةً بالبلد : فصل زمستان را در آن شهر بسر برد ، - ه : آن چيز براى زمستان او كافى شد و به آن بسنده كرد ، - تِ الدنْيَا : باران آمد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَتَّى - [ شتّ ] : جمع ( شَتِيت ) است ؛ « اشْيَاءٌ شَتّى » : چيزهاى مختلف و گوناگون ؛ « أُنَاسٌ شَتّى » : مردمى كه از يك قبيله نباشند . الشِّتَاء - [ شتو ] : مص ، - ج أَشْتِيَة و شُتِيّ : فصل زمستان كه در حساب سال شمسى ميلادى از 21 كانون اول تا 21 آذار مىباشد كه معادل از يكم ديماه تا پايان اسفند ماه سال شمسى هجرى است ، قحطى ؛ « فَاكِهَةُ الشِّتَاءِ » : آتش . و در زبان متداول اين واژه را براى باران به كار مىبرند . الشَّتَات - ج أَشْتَات [ شتّ ] : پراكنده و متفرّق ؛ « جَاؤُوا شَتَاتَ شَتَاتَ » : بطور پراكنده آمدند . حركت نصب در اين واژه بنا بر حال بودن است . الشَّتَّام - بسيار دشنام گوى . الشَّتَامة - تندخوئى و زشتى چهره . الشَّتَّامَة - مترادف ( الشتَّام ) است . شَتَّانَ - [ شتّ ] : اين واژه اسم فعل است به معناى دور شد و مبني بر فتح است و گاهى مكسور مىشود ؛ « شَتَّانَ بَيْنَهُما » : با نصب نون بين به اعتبار ظرفيت و يا رفع آن به اعتبار فاعليت مىآيد ؛ « شَتَّانَ بَيْنَهُما و مَا هُمَا و مَا زَيدٌ و أخُوه » : ميان آن دو فرق و دورى است . شَتَّتَ - تَشْتِيتاً الأَشياءَ : آن چيزها را پراكنده كرد ؛ « شَتَّتَ شَمْلَهُم » : جمع آنها را پراكنده كرد . شَتَرَ - - شَتْراً الشيءَ : آن چيز را بريد ، پاره كرد ، - الرجُلَ : آن مرد را زخمى كرد ، - العينَ : پلك چشم را برگردانيد . شَتِرَ - - شَتَراً : آن چيز بريده شد ، لب زيرين او بريده شد ، پلكهاى بالا و پائين چشم او برگشته و داراى شكاف شد ، - به : به او دشنام داد . شُتِرَ - پلك چشم او برگشته و از بالا و پائين شكافته شد . شَتَّرَ - تَشْتِيراً عينَه : پلك چشم او را شكافت و برگردانيد ، - به : از او عيبجوئى كرد ، به او دشنام داد و سخنان زشت گفت . الشَّتَر - مص شكافتگى ، برگشتگي و شكافتگى پلك چشم ، عيب و نقص . الشَّتْرَاء - مؤنث ( الأَشْتَر ) است . الشُّتْرَة - فاصله ى ميان دو انگشت . شَتَلَ - - شَتْلًا الشتْلَ : نهال را از زمين بركند تا در جاى ديگر به كارد . اين واژه سريانى است . شَتَّلَ - تَشْتِيلًا الشتْلَ : مترادف ( شَتَلَه ) است . اين واژه سريانى است . الشَّتْل - ( ز ) : آنچه از نهال و گياه كه از زمين بركنده و در جاى ديگر كشت شود . الشَّتْلَة - واحد ( الشَّتْل ) است . شَتَمَ - - شَتْماً و مَشْتَمَةً و مَشْتِمَةً و مَشْتُمَةً و تَشْتَاماً ه : به او دشنام گفت ، - شَتْماً ه : در ناسزاگوئى بر او چيره شد . شَتُمَ - - شَتَامَةً : بدقيافه و زشت شد . شَتَّمَ - تَشْتِيماً ه : در دشنام دادن و ناسزاگوئى زياده روى كرد . الشُّتُوت - [ شتّ ] : « أُنَاسٌ شُتُوت » مردمي كه از يك قبيله نباشند . الشَّتْوَة - [ شتو ] : زمستان ؛ « صَاحِبُ الشتْوَةِ » : يار زمستاني . الشَّتْوِيّ - منسوب به ( الشِّتاء ) است .