فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

517

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الشتَوِيّ - منسوب به ( الشِّتاء ) است ، باران زمستان . شُتِيَ - [ شتو ] القومُ : آن قوم به زمستان درآمدند ، آن قوم در زمستان به قحطى و تنگسالى دچار شدند . الشَّتِيّ - [ شتو ] : باران زمستان . الشَّتِيت - [ شتّ ] : مص ، - ج شَتَّى : پراكنده مانند ( مَرِيض و مَرْضَى ) ؛ « ثَغْرٌ شَتِيتٌ » : دندانهائى كه در دهان از هم فاصله ى زياد داشته باشند ؛ « شَتَّى » : اين واژه را در موضع خود بيابيد . الشَّتِّير - بد اخلاق ، آنكه شرور و داراى معايب بسيار باشد . الشَّتِيم - زشت چهره . الشَّتِيمَة - ج شَتَائِم : اسم است از ( شَتَمَ ) . الشَّثّ - ج شِثَاث : گردوى دشتى ، - ( ح ) : زنبور عسل ، آن قسمت از بالاى كوه كه شكسته شده و همانند بالكون درآمده باشد . الشَّثَّة - [ شثّ ] : واحد ( الشَّثّ ) است . شَجَّ - - شَجّاً [ شجّ ] الرأْسَ : سر را زخمى كرد ، شكست ، - المَفَازَةَ : بيابان را پيمود ، - الشرابَ بِالمَاءِ : آب را با مي آميخت ، - المَرْكبُ الْبَحْرَ : كشتى آب دريا را شكافت و به راه افتاد ، - - شَجَجاً : سر او شكست يا اثر شكستگى برداشت . شَجَا - - شَجْواً [ شجو ] الرجُلَ : آن مرد را اندوهگين كرد ، شادمان كرد ، ويرا برانگيخت ، او را غصه دار كرد . الشَّجَا - غم و اندوه ، استخوان و مانند آن كه در گلو گير كند . الشِّجَاب - ج شُجُب : سربند يا درپوش شيشه و مانند آن ، جالباسى چوبى كه جامه‌ها را بر آن درآويزند . الشَّجَّاج - [ شجّ ] : سخت شكافنده . الشَّجَار - كجاوه ى بىپوشش كه از هودج كوچكتر است . الشِّجَار - مص ، - ج شُجُر : چوبى كه در پشت درب قرار دهند ، چرخ چاه ، چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند شير بمكد ، داغ شتر ، مترادف ( الشجَار ) است . الشَّجَّار - ج شَجَّارُون : دانشمند گياه شناس و كشاورزى . الشُّجَاع - ج شُجْعَان و شِجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاء و شُجْعَة و شَجْعَة و شِجْعَة و شَجَعَة : دلير ، قهرمان ، شجاع ، - ج شُجْعَان و شِجْعَان و اشْجِعَة : گونه اى مار ، افعى . الشَّجَاع - ج شُجْعَان و شِجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاء و شُجْعَة و شَجْعَة و شِجْعَة و شَجَعَة : مترادف ( الشجَاع ) است . الشِّجَاع - به معناى ( الشجَاع ) است . الشَّجَاعة - دليرى ، شجاعت . شَجَبَ - - شَجْباً و شُجُوباً : اندوهگين شد ، تباه شد ، مرد ، - الشيءُ : آن چيز تلف شد ، - شَجْباً ه : او را از آن كار منصرف كرد ؛ « انَّكَ لَتشجُبُني عن حَاجَتِي » تو مرا از نيازمنديم بازمىدارى ، او را اندوهگين كرد ، نابود كرد ، - القِنِّينَةً بِشِجَابٍ : در شيشه را با درپوش بست ، - الشيءَ : آن چيز را نپذيرفت ، - شَجِيباً الغُرابُ : كلاغ بانگ جدائى زد . شَجِبَ - - شَجَباً : اندوهگين شد ، هلاك شد ، مرد ، - الشيْءُ : آن چيز فنا شد يا از دست رفت . الشَّجْب - مص ، - ج شُجُوبٌ و اشْجَاب : نياز و اندوه ، خستگى پس از بيمارى يا جنگ ، ستون خانه . الشُّجُب - چوبهاى جالباسي كه بر آن رختها و جامه‌ها آويزند . الشَّجِب - اندوهگين . الشَّجَّة - ج شِجَاج [ شجّ ] : زخم سر . شَجَّجَ - تَشْجِيجاً ه : اين واژه مبالغه ى ( شَجَّه ) است ، - على الأَمْرِ : بر آن كار تصميم گرفت . الشَّجَج - مص ، اثر زخم در پيشانى . شَجَرَ - - شَجْراً الشجرةَ : بعضى از شاخه‌هاى درخت را گرفت ، - النَّبَاتَ : شاخه‌هاى فرو افتاده ى درخت را بالا برد ، - الشيءَ : آن چيز را بست ، - البيتَ : خانه را ستون نهاد ، - الرّجُلَ بِالرّمحِ : آن مرد را با نيزه زد ، - فُلاناً : فلانى را دور كرد و منع نمود ، - الدَّابَّة : لگام ستور را كشيد تا جلو آن را بگيرد و دهانش را باز كُند ، - فَمَه : دهانش را با چوب باز كرد ، - شَجْراً و شُجُوراً بَيْنَهم امرٌ : بر سر آن كار باهم زد و خورد كردند ؛ « شَجَرَ ما بَيْنَهم » : باهم زد و خورد كردند . شَجِرَ - - شَجَراً الرجُلُ : اطرافيان آن مرد بسيار شدند . شَجَّرَ - تَشْجِيراً النباتُ : گياه درخت شد ، - المَكَانَ : آن مكان را درختكارى كرد ، - النَّخْلَ : خوشه‌هاى خرما را بر روى شاخه نهاد تا شكسته نشود . الشَّجْر - مص ، - ج اشْجَار و شُجُور و شِجَار : چانه ، زنخ ، درون دهان بهنگام باز شدن ، امرى كه در آن اختلاف باشد . الشَّجَر - ج أَشْجَار و شَجْرَاء : درخت يا گياه كه داراى ساقه باشد ، درخت جنگلى كه داراى چوبهاى عالى باشد . الشَّجِر - « مكانٌ شَجِرٌ » : جاى پر از درخت . الشِّجَر - لغتى است در ( الشجَر ) . الشَّجْراء - درخت انبوه و درهم پيچيده ، زمين پر از گياه و درخت . در مقابل اين كلمه ( المَرْدَاء ) مىآيد به معناى زمين بىدرخت . الشَّجْرَة - اسم مرّه است از فعل ( شَجَرَ ) ، نقطه ى كوچكى در چانه ى كودك . الشَّجَرَة - ج شَجَرَات : واحد ( الشجَر ) است ؛ « شَجَرَةُ الحَيَاةِ او شَجَرَةُ مَعْرِفَةِ الْخَير مِن الشَّرّ » : درختى است كه حق تعالى خوردن آن را در بهشت بر حضرت آدم حرام كرد ؛ « شَجَرَةُ المِيلادِ » : درخت صنوبر سبز يا شاخه اى از آن كه در ايام عيد ميلاد حضرت مسيح مورد آرايش قرار مىگيرد ، « شَجَرَةُ النسَب » : نسب نامه كه در آن نام نياى بزرگ خاندان و سپس فرزندان و تبار خانواده نوشته مىشود ؛ « الشجَرَةُ المَلْعُونَة » ( ن ) : درخت زقوم ؛ « فلانٌ شَجَرةُ خَير » : فلانى مصدر نيكى و سودرسانى است . الشَّجِرَة - « أَرْضٌ شَجِرَةٌ » : زمينى كه داراى