فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

515

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الشَّبِث - « رجُلٌ شَبِثٌ » : مردى كه عادت داشته باشد همواره تشبث كند و به چيزى چسبد . الشُّبَثَة - « رجُلٌ شُبَثَةٌ » : آنكه همواره ملازم حريف يا رقيب خود باشد . شَبَحَ - - شَبْحاً الجلدَ : پوست يا چرم را ميان ميخها گذراند ، - الرجُلَ : آن مرد را دراز كرد تا به او تازيانه زند ، او را مانند شخص بدار آويخته دراز كرد ، - الداعِي : دعاگو دستهاى خود را براى دعا بلند كرد ، - فلانٌ : فلانى حاضر شد ، - الشيءَ : آن چيز را شكافت . شَبُحَ - - شَبَاحَةً : آن مرد داراى دو دستهاى دراز يا پهن شد . شَبَّحَ - تَشْبِيحاً : آن مرد پير شد و بر اثر ناتوانى چشم يك شَبَح را دو شبح ديد ، - الشَّيءَ آن چيز را پهن كرد و پوست آن چيز را كند . الشَّبْح - ج شُبُوح و أَشْبَاح : شَبَح ، خيال و سايه . الشَّبَح - ج شُبُوح و أَشْبَاح : شخص ، درب ساختمان بلند . الشَّبْحَان - دراز ، بلند . الشَّبَحَانِ - دو چوب زاويه سنج . الشَّبْحَة - اسم مره از ( شَبَحَ ) است ، زنجيرى كه با آن پاى اسب را بندند . شَبَرَ - - شَبْراً الثوبَ و نحوَه : جامه را با وجب اندازه گيرى كرد ، - - شَبْرًا ه مَالًا : مالى به او داد . شَبَّرَ - تَشْبِيراً الشيءَ : آن چيز را تخمين زد يا اندازه گيرى كرد ، - فلاناً : او را بزرگداشت . الشَّبْر - مص ، قد ، اندام ، عمر ، ازدواج . الشِّبْر - ج أَشْبَار : وجب كه فاصله ى ميان انگشت ابهام و گوشه ى طرف انگشت كوچك ( خِنصِر ) در حالى كه كشيده شده باشد ؛ « شِبْراً فَشِبراً » : بتدريج ، كم كم ، عمر . الشَّبَر - خير ، عطا ، بخشش ، إنجيل ، قربانى . الشَّبْرَاق - من كلِّ شيء : سختى و صلابت هر چيزى . الشَّبْرَة - قامت ، اندام چه كوتاه يا چه بلند . الشَّبْرَة - بخشش . شَبْرَقَ - شَبْرَقَةً [ شبرق ] ه : آن چيز را پاره كرد ، - اللَّحمَ : گوشت را قطعه قطعه كرد ، - البَازي الصَّيْدَ : باز شكار را درهم نورديد ، - الشيءَ عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى قسمتى از آن چيز را گرفت مىباشد ، - تِ الدَّابَّةُ فى مَشْيِهَا : ستور بهنگام راه رفتن گامهاى خود را فراخ برداشت ، - المُوسَى على الجِلْدِ عِندَ العَامَّة : تيغ را بر روى چرم كشيد تا لبه ى آن نرم و نازك شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشِّبْرِق - ج شَبَارِق ( ح ) : بچه ى گربه . الشِّبْرِقة - پاره اى از جامه . شَبِعَ - - شَبْعاً و شِبَعاً من الطعام : از خوردن غذا سير شد . اين واژه ضدّ ( جَاعَ ) است ؛ « شَبِعْتُ من هذا الأَمْرِ وَرَوِيتُ » : از اين كار سير و بيزار شدم . شَبُعَ - شَبَاعَةً عقلُه : خردمند شد . شَبَّعَ - تَشْبِيعاً تْ غنمُه : گوسفندان او آذوقه خوردند ولى سير نشدند ، - ه بِالْكَهربَاء : آن چيز را با نيروى برق پر كرد . الشَّبْع - مترادف ( الشبَع ) است . الشَّبَع - پُرى ، سيرى . الشَّبْعَى - مؤنث ( الشبْعَان ) است . الشَّبْعَان - ج شِبَاع و شَبَاعَى : مرد سير . الشَّبْعَانَة - مؤنث ( الشبْعَان ) است . الشُّبْعَة - يك بار غذا خوردن سير كننده . الشَّبِعَة - مترادف ( الشبْعَانَة ) است . شَبَقَ - - شَبْقاً ه بالعَصا : با عصا او را زد . اين واژه سريانى است . شَبِقَ - - شَبَقاً : شهوت جنسي فاسد بر او چيره شد ، - مِن اللَّحمِ : از خوردن گوشت با نشاط شد . الشَّبِق - آنكه شهوت جنسي فاسد بر او چيره شود . الشَّبِقَة - مؤنث ( الشبِق ) است . شَبَكَ - - شَبْكاً تِ الأُمُور : كارها درهم پيچيده شد ، - الشىءَ : آن چيز در چيزى داخل شد ؛ « شَبَكتُ اصَابعي بَعْضَها فى بَعْضِ » : انگشتانم را در يكديگر فرو بردم ، - ه عَنه : او را از آن كار منصرف كرد . شَبَّكَ - تَشْبِيكاً الشيءَ : مترادف ( شَبَكَه ) : است . الشُّبْكَة - خويشاوندى ؛ « بَيْنَهُمَا شُبْكَة » : ميان آن دو نفر خويشاوندي است . الشَّبْكَة - ج شَبَك و شِبَاك و شَبَكَات : تور شكار . دام چه در خشكى يا آبى ، زمين كه در آن چاههاى بسيار باشد ، چاههاى بسيار و نزديك بهم ، مجموع راههاى مواصلات و خطوط برق و قناتهاى آب . . . در يك منطقه كه وابسته به يك شركت باشند ؛ « نَصَبَ شَبَكَتَه » : اين مثل را درباره ى كسى گويند كه مكر و فريب خود را پنهان نگهدارد . الشِّبْل - ج أَشْبَال و شِبَال و أَشْبُل و شُبُول ( ح ) : بچه ى شير هرگاه براى شكار توانا شود . شَبَمَ - - شَبْماً الجديَ : در دهان بزغاله چوب نهاد تا نتواند از پستان مادر شير مكد . شَبِمَ - - شَبَماً الماءُ : آب سرد شد . شَبَّمَ - تَشْبِيماً الجديَ : مترادف ( شَبَمَه ) است . الشَّبَم - سرما . الشَّبِم - آب سرد و جز آن ، آنكه گرسنه و سرمازده باشد ، مرگ . الشَّبَمّ - چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از مادر شير مكد . الشَّبِمَة - مؤنث ( الشَّبِم ) است . شَبَّه - تَشْبِيهاً ه إيَّاه : او را همانند آن كرد ، - ه به : او را بسان آن كرد ، - الشيءُ : آن چيز دشوار شد ، - عليه الأَمرَ : آن كار بر او پوشيده شد . شُبِّه - عليه الأَمرُ : امر بر او پوشيده و مبهم شد . الشِّبْه - ج أَشْبَاه و مَشَابِه : مثل ، مانند ؛ « شِبْه المُنْحرف » ( ه ) : شكلى است چهار ضلعى كه دو ضلع متوازى و نابرابر دارد كه به هر يك از آن قاعده گويند ؛ « شِبْه المُنْحرف المُتَسَاوِي السَّاقَينِ » ( ه ) : چهار ضلعى است كه دو ضلع غير متوازى آن با هم مساوى باشند ؛ « فى شِبْه عُزْلَةٍ تَامَّةٍ » : در انزواى تقريبى قرار