فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

514

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

او را به حال خود رها كرد تا هر چه كه مىخواهد بكند ، به او پروا نكرد ؛ « شَأْنُه فى ذلك شَأْنُ . . . » : كار و حال او در اين گونه موارد همانند . . . است ؛ « مِنْ شَأْنه كَذَا اوان يَفْعَلَ كَذَا » : سرشت و خوى او چنين است كه فلان كار را بكند ، و نيز واژه ى ( الشَّأْن ) به معناى دخالت در كارى و يا علاقمند به آن مىآيد ؛ « مَا شَأْني في ذَلك » : دخالتى در آن ندارم ؛ « لَه شَأْنٌ فِي ذَلِكَ » : در آن كار علاقه دارد ؛ « ليسَ لي شَأْنٌ فِي ذلك » : به آن كار علاقه اى ندارم يا آن كار به من ربطى ندارد ؛ « ليس مِنْ شَأنِه أَنْ » : در شأنِ او نيست كه . . . ؛ « بِشَأْنِ كذا » : براى آن چيز يا بخاطر آن ؛ « جَلَّ شَأْنُه » : بزرگوار باد شأن خداوند متعال . اين تعبير را درباره ى حق تعالى گويند ؛ « ذُو الشَّأْن او ذَاتُ الشأْنِ » : مقام يا شخص مسئول و يا ويژه در كارى ؛ « أُولُو الشأْنِ او ذَوُو الشأْنِ » : دارندگان نفوذ و قدرت ؛ « رفيعَ الشأْنِ » : بلند مرتبه و مقام ؛ « ذُو شَأْنٍ » : با اهميت ، پر اهميت ، - ج شُؤُن و شُؤُون : زمين دراز و خاكى در كوه كه در آن نخل خرما مىرويد ، رگى كه در چشم است و از آن اشك روان مىشود ، - ( ع ا ) : جاى پيوند استخوانهاى سر ، ( الشئُون ) : اين واژه در رديف خود مطالعه شود . الشَّأْو - [ شأو ] مص ، پايان و نهايت ، بُرد ، هدف ؛ « عَدَا شَأْواً » : يك دور تا پايان چيزى چرخيد يا دويد ؛ « بَلَغَ شَأْواً بعيداً فى الرُّقِيِّ » : در پيشرفت و ترقى به نهايت درجه ى آن رسيد ؛ « فلانٌ بَعِيدُ الشأْوِ » : او بلند همت است ، خاكى كه از چاه بيرون آورند . الشئُون - [ شأن ] : جمع ( الشَّأْن ) است ، نيازمنديها ؛ « الشئُونُ الْخَارِجِيَّة » : آنچه كه در رابطه با سياست خارجى كشور باشد ؛ « وِزَارةُ الشئونِ الاجْتِماعِيَّة » : وزارت كار و امور اجتماعى ؛ « شُؤُونُ الطَّلَبَةِ » : امور مربوط به دانشجويان ؛ « لِلَّه فى خَلْقِه شُؤُونٌ » : خداوند متعال بر امور خلق خود شؤون خاصي دارد ؛ « شُؤُونُ الخَمْر » : آن مقدار از مي كه در رگهاى بدن جريان يابد . شَبَّ - - شَبَاباً و شَبِيبَةً [ شبّ ] الغلامُ : آن كودك جوان شد ، - عَن الطوْقِ : بزرگ شد و به حد كمال رسيد ، - - شَبَّا و شُبُوباً الشيءُ : آن چيز بلند و نمايان شد ، - النارَ : آتش را روشن كرد ، - تِ النَّارُ : آتش روشن شد ، - الحَريقُ : آتشسوزى رخ داد ، تْ نِيران الحَربِ : جنگ آغاز شد ، - تِ الحَيَّةُ : مار پريد و نيش زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - شَبِيباً و شِباباً و شبوباً الفرسُ : اسب بانشاط شد و دو دست خود را بالا برد ، با نشاط يا آزرده شد . شُبَّ - تِ النارُ : آتش افروخته شد . الشَّبّ - [ شبّ ] : جوان ، ج شَبَاب و شُبَّان و شَبَبَة ، - ( ك ) : زاج سفيد يا آبى رنگ ؛ « شَبُّ اللَّيْلِ » : بوته گلى است زيبا و مركز اصلي آن امريكاى استوائى است و شكوفه‌هاى آن پيش از غروب و پس از آن باز مىشود . گل لاله عباسى . شَبَا - - شَبْواً [ شبو ] الشيءُ : آن چيز بلند و عالى شد ، - الفَرَسُ : اسب بر روى دو پاى ايستاد ، - النّارَ : آتش برافروخت ، - الوَجْه : چهره پس از دگرگونى روشن و باز شد . الشَّبَائِك - دشمنيها . الشَّباب - [ شبّ ] : مص ، جوانى و سن بلوغ كه معمولًا تا سي سالگى مىباشد ، آغاز هر چيزى مانند ( شَبَابُ النَّهَار ) : آغاز روز ، تشبيب ؛ « قَصيدةٌ حَسَنَةُ الشبَاب » : قصيده اى با تشبيبى نيكو . الشَّبَاب - [ شبّ ] : آنچه كه با آن آتش افروخته شود . الشَّبَّابَة - [ شبّ ] ( مو ) : ني ، قره ني . اين واژه را در زبان متداول ( مِنْجَيْرة ) گويند . الشَّبَاة - ج شَباً و شَبَوَات [ شبو ] : اسبى كه بر روى دو پاى خود مىايستد ، - ( ح ) : عقرب بهنگام تولَّد يا عقرب زرد ، نيش عقرب ، تيزى و لبه ى هر چيزى ، - من السَّيْفِ : اندازه ى بُرنده ى شمشير . الشُّبَارِقَ - [ شبرق ] : پاره‌هاى جامه . الشَّبَارِق - [ شبرق ] : پاره‌هاى جامه . شُبَاط - ماه دوم از سال شمسى ميلادى است ميان ( كانون دوم و آذار ) روزهاى اين ماه در سال كبيسه 29 روز و در غير آن 28 روز است و معادل از يازدهم بهمن تا دهم اسفند از سال شمسى هجرى مىباشد . اين نام سريانى است . الشُّبَاعَة - باقيمانده ى غذا پس از سيرى . الشُّبَّاك - ج شَبَابِيك : تور شكارچيان ، شكارگران كه جمع ( شَابِك ) است مانند ( قارِىء ) كه جمع آن ( قُرَّاء ) است ، در پوش آفتابه كه داراى سوراخهاى متعدد است ، - عند العَامَّة : و در زبان متداول بر ريسمانهائى اطلاق مىشود كه باربران چيزهاى شكستنى را با آن بر روى ستور بندند ، پنجره ، روزنه . الشَّبَّاك - پنجره ساز . الشَّبَام - هر يك از دو ريسمان روبنده كه زن با آنها روبند خود را از پشت گره زند ، چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از پستان مادرش شير بخورد . شَبَّبَ - تَشْبِيباً [ شبّ ] : به ياد روزگار جوانى و تفريح و سرگرميهاى گذشته افتاد ، - الشاعِرُ بِالفَتَاةِ : شاعر در شعر خود نسبت به آن دختر اظهار عشق كرد و زيبائيهاى او را برشمرد ، - قَصِيدتَه : شاعر قصيده ى خود را ويرايش كرد و آن را با ياد زنان آراست . معمولا تشبيب در آغاز هر امرى است اگر چه در ذكر جوانى نباشد ، - الكتابَ آغاز به خواندن كتاب كرد . الشَّبْت - ( ن ) : گياه شويد كه از تيره ى خيميّات است . نام ديگر آن ( رُزّ الدجَاج ) است . الشَّبِتّ - ( ن ) : مترادف ( الشَّبْت ) است . الشَّبَّة - ج شَبَّات و شَوَابّ و شبَائِب [ شبّ ] : مؤنث ( الشبّ ) است به معناى ( الشَّابّ ) . شَبِثَ - - شَبَثاً بكذا : به آن چيز آويخت . الشَّبَث - ج أَشْبَاث و شِبْثَان ( ح ) : عنكبوت ، - ( ح ) : حشره ايست كه پاهاى بسيار دارد .