فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

491

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

سكَّه زن . السُّكَاكَة - هوا در بالاى زمين و مرتفعات ، آنكه در رأى خود مستبد باشد ، خودكامه ، آنكه داراى گوش كوچك باشد . السَّكَّاكَة - مسافران مانده در راه يا ( ابْنَاءُ السَّبِيل ) . السَّكَاكِر - بر گونه هائى از شيرينى كه آميخته با شكر باشد مانند نُقل و شكولات اطلاق مىشود . السُّكَّان - ج سُكَّانات من السفينة : فرمانِ كَشتى . السَّكَّان - كاردساز ، چاقوساز . السَّكَاكِينيّ - ج سَكاكِينِيُّون : سازنده ى چاقوها . سَكَبَ - - سَكْباً و تَسْكَاباً الماءَ و نحوَه : آب و مانند آن را ريخت ، - سُكُوباً الماءُ : آب ريخته شد . السَّكْب - ريزش دائم و پيوسته ، مِس يا سُرب ، - مِن الخَيلِ : اسب تندرو ؛ « ماءٌ سَكْبٌ » : آب ريزان يا ريخته شده ؛ « رَجُلٌ سَكْبٌ » : مرد سبك روح و با نشاط ؛ « امْرٌ سَكْبٌ » : كارى لازم و ضرورى . السَّكَب - مس يا سرب ( ارزيز ) . السَّكْبَاج - ( ط ) : خورشى كه از گوشت و سركه تهيه كنند . اين واژه فارسى است . السَّكَبَة - پوسته يا سبوسه ى سر كه ريخته مىشود نام ديگر آن ( الهِبْرِيَة ) است . سَكَتَ - - سَكْتاً و سُكُوتاً و سُكاتاً و سَاكُوتَةً : خاموش شد ، مُرد ، - الغَضَبُ : خشم آرام شد ، - تِ الحَركةُ : حركت ساكن و آرام شد ، - الحَرُّ : گرما سخت شد در حالى كه باد وزيدن نداشت و راكد بود . سُكِتَ - سكته كرد ، به بيمارى سكته دچار شد . سَكَّتَ - تَسْكِيتاً ه : او را خاموش كرد . السِّكَّة - ج سِكَك [ سكّ ] : قالب آهنى است كه با آن سكَّه ى درهم را ضرب كنند ، مهره ى درم و دينار ، آهن شُخم كه با آن زمين مزرعه را شخم كنند ، اداره ى پُست ، رديفى از درخت ، كوچه ى فراخ بسان رسته ى درختان ، راه هموار ؛ « سِكَّةُ الحَدِيد » : راه آهن كه از دو خط آهنين و متوازى ساخته مىشود تا بر آن قطار حركت كند ؛ « اصْحَابُ السِّكَكِ » : مأمورين راه آهن كه همواره مراقب نقل و انتقال و فرستادن كالا و مهمات در بين راه مىباشند و كشيك مىدهند . السُّكْتَة - اسم است از ( سَكَتَ ) به معناى خاموشى ، آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش كنند ، بازمانده ى چيزى در ظرف . السَّكْتَة - اسم است از ( سَكَتَ ) به معناى خاموشى ، - ( طبّ ) : بيمارى سكته كه همه ى اعضاى بدن بجز مجراى تنفس از حس و حركت مىافتند . السِّكْتَة - آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش كنند . سَكَرَ - - سُكُوراً و سَكَرَاناً تِ الريحُ : وزش باد آرام شد ، - الحَرُّ : گرما فتور و فروكش كرد ، - بَصَرُه : چشم او حيران شد و بينائى آن بند آمد ، - سَكْراً الإنَاءَ : ظرف را پر كرد ، - البَابَ : درب را بست ، - النَّهْرَ : بر روى رودخانه سدى بست . سَكِرَ - - سَكَراً الحوضُ : حوض پر شد ، - الرّجُلُ عَلَيْه : آن مرد بر او خشم گرفت ، - سَكَراً و سَكْراً و سُكْراً و سُكُراً و سَكَراناً مِن الشّرابِ : از شراب مست شد . اين واژه متناقض ( صَحَا ) است . سُكِرَ - بصرُه : چشم او گرفته و حيران شد و بينائى آن بند آمد . سَكَّرَ - تَسْكِيراً ه : او را خفه كرد ، - البابَ : درب را بست ، - الشيءُ : آن چيز بسان شكر شد . و در زبان متداول به تعبير درب را بست ( سَكَّرَ البَابَ ) گويند . السُّكْر - مص ، مستى ، حالتى كه خرد را از انسان بدر كند . السِّكْر - ج سُكُور : اسم است از ( سَكرَ النهرَ ) به معناى جلوى رودخانه را سد بست ، آنچه كه با آن جلوى رودخانه را بندند . السَّكَر - مي ، شراب ، سركه ، آنچه كه انسان را مست كند . السَّكِر - مترادف ( السَّكْران ) است به معناى مست . السُّكَّر - شكر يا چكيده ى رطب و مانند آنها از قبيل قند و نبات . اين واژه فارسى است و نيز گويند هندى مىباشد . السَّكْرَى - مؤنث ( السَّكْرَان ) است . السَّكْرَان - ج سَكْرَى و سَكَارَى و سُكَارَى : مست . اين واژه متناقض ( الصَّاحِي ) به معناى هشيار است . السَّكْرَانَة - مؤنث ( السَّكْرَان ) است . السَّكْرَة - ج سَكَرَات : « سَكْرَةُ الموتِ أو الهمِّ » : سختى مردن يا سختى اندوه . السَّكِرَة - مؤنث ( السَّكِر ) است . السُّكَّرة - يك پاره قند يا شكر ، و در زبان متداول به قفل چوبي با كليد چوبى كه معمولًا در بهاى باغ را با آن مىبندند اطلاق مىشود . السُّكْرُجَة - قاب غذا . اين واژه فارسى است . السُّكرُّجَة - مترادف ( السُّكْرُجَة ) است . اين واژه فارسى است . سَكْسَكَ - سَكْسَكَةً [ سكسك ] : ناتوان شد ، دلير شد . سَكَعَ - - سَكْعاً و سَكَعاً : بدون راهنمائى و اراده راه رفت ، - عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى شَلْ شد و كج راه رفت مىباشد . سَكِعَ - - سَكْعاً و سَكَعاً : مترادف ( سَكَعَ ) است . السُّكَع - « رجُلٌ سُكَعٌ » : مرد سرگردان . السَّكِع - مترادف ( السَّاكِع ) است . سَكِفَ - - سَكْفاً البابَ : جلوى درب درگاهى ساخت . السَّكَك - [ سكّ ] : مص ، كرى ، ناشنوائى . سَكَنَ - - سَكَناً و سُكْنَى الدارَ و في الدار : در خانه ساكن شد و اقامت كرد ، - سُكُوناً : فقير و بى چيز شد ، از حركت باز ايستاد ، - عنه