فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
492
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الوجعُ : دَردِ او آرام شد ، - اليه : به او دِل گرم شد ، - الحَرْفُ : حرف در كلمه ساكن شد . اين واژه ضد ( تَحَرّكَ ) است . سَكُنَ - - سُكُونَةً : فقير و بى چيز و بينوا شد . سَكَّنَ - تَسْكِيناً المتحرِّكَ : آن چيز حركت كننده را ساكن كرد ، - الحرفَ : حرف را ساكن كرد . اين واژه ضد ( حَرَّكَه ) است . السَّكْن - خانه ، اهل خانه . السَّكَن - اسم است از ( سَكَنَ ) ، جاى سكونت ، خانه ، واحد ( الأَسْكَان ) براى قوت و غذا و روزى ، آتش ، آنچه كه با آن مأنوس شوند ، رحمت ، بركت . السُّكْنَى - اسم است از ( سَكَنَ ) ، جاى سكونت ، خانه . السَّكِنَة - ج سَكِنَات : جاى قرار گرفتن سر بر روى گردن . السَّكُوت - بسيار خاموش و ساكت . السُّكُوت - مص ، خاموشى ، سكوت . السَّكُور - آنكه بسيار مست شود . السَّكُوك - [ سكّ ] : چاه كه دهانه ى آن تنگ باشد . السّكُولَاسْتِيك - تعليمات مذهبى كه مستند بر فلسفه ى يونان است . اين واژه لاتين است . السُّكُون - سكون و آرامش . اين واژه ضد حركت است . السَّكِّيّ - [ سكّ ] : ميخ . السِّكِّيّ - [ سكّ ] : دينار ، پُست ؛ نسبت به واژه ى ( السكَّة ) است . السُّكَيْت - مرد بسيار ساكت و خاموش ، آخرين اسب در مسابقه ى اسب دوانى . السُّكَّيْت - مترادف ( السَّكُوت ) است . السِّكِّيت - مترادف ( السَّكُوت ) است . السِّكِّير - آنكه بسيار مست شود . السِّكِّين - ج سَكَاكِين : كارد ، تيغ ، چاقو . السَّكِينَة - وقار و آرامش و متانت . السِّكِّينَة - وقار و آرامش ، كارد ، چاقو . سَلَّ - - سَلاًّ [ سلّ ] الشيءَ من الشيء : چيزى را از چيزى با نرمى درآورد ؛ « سَلَّ السَّيْفَ من غمده » : شمشير را از غلاف بيرون كشيد ، - - سَلاًّ : دندانهايش فرو ريخت . سُلَّ - لاغر شد و به بيمارى سِلّ دچار شد . السُّلّ - [ سلّ ] : لاغرى ، - ( طب ) : بيمارى ريه و سينه ، سِلّ . السَّلّ - [ سلّ ] : آنكه دندانهايش فرو ريخته باشد ، - ج سِلَال : ساك يا زنبيل و در زبان متداول بر سبد چوبي اطلاق مىشود . السِّلّ - [ سلّ ] : لاغرى ، - ( طب ) : بيمارى ريه ، سِلّ . سَلَا - - سَلْواً و سُلُوّاً و سُلْوَاناً [ سلو ] الشيءَ و عنه : آن چيز را فراموش كرد ، از آن چيز روى گردان شد و آن را از ياد برد . سَلَّى - تَسْلِيَةً [ سلو ] ه عن همّه و منه : او را از اندوهى كه داشت بيرون كرد و خورسند نمود ، - فلاناً عَن الشيءِ : او را تسلَّى داد و شادمان شد . سَلَّى - تَسْلِيَةً [ سلي ] الشاةَ : پوستى را كه در وقت زائيدن گوسفند با برّه از رحم گوسفند بيرون آيد بيرون كشيد . السَّلَى - ج أَسْلَاء [ سلي ] : پوستى كه در آن بهنگام زائيدن بچه باشد . و هر گاه اين پوست در شكم پاره شود مادر و بچه مىميرند . السِّلَاء - ج أَسْلِئَة [ سلأ ] : اسم است از [ سَلأَ ] ، روغن آب كرده و تصفيه شده . السُّلَّاء [ سلأ ] : خار درخت نخل ، نيزه اى بسان خار نخل ، - ( ح ) : نام پرنده ايست . السُّلَّاءَة - واحد ( السُّلَّاء ) است . السَّلَائِق - [ سلق ] : اثر و نشانه ى گامها و سمها در راه . السِّلَاب - ج سُلُب : جامههاى سياه كه ويژه ى عزادارى است ؛ « لَبِسَتِ الثَكْلَى السِّلَابَ » : زن بچه مرده جامههاى سياه بر تن كرد . السَّلَّاب - آنكه بسيار غارت و چپاول كند ، ريسمان باف . السَّلَّابَة - بسيار غارت كننده . اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد . السُّلَاتَة - ظرفى را كه با نوك انگشتان گيرند تا پاكيزه بماند . السُّلَاجِم - ج سَلَاجِم [ سلجم ] : شتر بسيار پير و سالمند ، اسب بلند پا يا نيزه ى بلند و مرد قد بلند . السُّلَاح - به معناى ( السَّلْح ) است و گفته مىشود مدفوع نرم و مايع است . السِّلَاح - ج أَسْلِحَة و سُلُح و سُلْحَان : بر هر ابزار جنگى اطلاق مىشود . اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد . السِّلَاحْدَار - ج سِلاحْدَارِيَّة : آنكه حامل سلاح است ، مُسلَّح . اين واژه فارسى است . السَّلَّاخ - بسيار پوست كن ، آنكه حرفه ى سلَّاخي پس از ذبح حيوانات داشته باشد . السَّلَاخة - في الشيء : آنچه كه طعم يا مزه نداشته باشد . السُّلَاسِل - [ سلسل ] : آب گوارا ، مي نرم و ملايم . السَّلَاطَة - ( ط ) : سالاد كه معمولًا از سبزيجات و سركه و نمك تهيه مىشود . اين واژه در زبان متداول رايج است . السُّلَاف - ج سُلَافَات : آب چكيده ى انگور كه قبل از فشردن گرفته شده باشد كه بهترين گونه ى مي مىباشد ؛ « سُلَافُ الْعَسْكرِ » : مقدمه ى لشكر . السُّلَافَة - ج سُلَافَات : مترادف ( السُّلَاف ) است ؛ « سُلَافةُ كُلِّ شيءٍ عَصَرْتَه » : آغاز هر چيزى است . السُّلَاق - جوشهائى كه بر بيخ زبان درآيد ، پوسته پوسته شدن بن دندانها ورم پلكهاى چشم بهمراه سرخى و ترشح . السَّلَاق - بد زبانى . السُّلَّاق - عيد صعود و بالا رفتن حضرت مسيح است . اين واژه سريانى است . السَّلَّاق - اسم مبالغه است بر وزن فَعّال ؛ « خطيبٌ سَلَّاقٌ » : سخنران فصيح و بليغ . السُّلَاقَة - آب دارو كه پس از جوشانيدن آماده شود . السَّلَّاقِيّ - من الكلاب : سگ شكارى كه از