فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

487

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

السُّعْد - ( ن ) : گياه سُعد كه از تيره ى سُعديهاست و نوعى از آن داراى پيازى خوردنى است . السَّعْد - ج أَسْعُد و سُعُود : خوشبختى ، نيكبختى ، اين واژه ضد ( النَّحْس ) است . السُّعْدَان - اسم است براى ( الإسْعَاد ) به معناى شادمانى . السَّعْدان - ( ن ) : گياهى است خاردار كه از بهترين علف آذوقه ى شتر است ، - ( ح ) : ميمون يا بوزينه . السُّعْدِيَّات - تيره ى گياهانى است يك فلقه كه معمولًا در اماكن نمناك مىرويد . سَعَرَ - - سَعْراً النارَ : آتش را بر افروخت ، - القَوْمَ بِالنَّبْلِ : آن قوم را با تير سوزانيد و رنج و عذاب داد ، - القَومَ شَرّاً : در ميان آن قوم شر به پا كرد ، - اللَيْلَ بِالمطيّ : همه شب را با ستور راه پيمود ، - تِ النَّاقة فى سَيْرها : ماده شتر در راه پيمودن شتاب كرد ، - البَعيرُ الإبلَ بِجَرَبِه : آن شتر بيمارى جرب خود را به شتران ديگر سرايت داد . سَعَّرَ - تَسْعِيراً النارَ : آتش را برافروخت ، - الشيءَ : براى آن چيز نرخ تعيين كرد ، - القَومُ : آن قوم با نرخى معين توافق كردند . السُّعْر - گرما ، گرسنگى سخت . السَّعْر - مص ؛ « رَمْيٌ سَعْرٌ » : تير اندازى سخت . السِّعْر - ج أَسْعَار : قيمت ، بها ، ارزش . السَّعَر - رنگى كه مايل به سياهى باشد . السَّعْرَاء - مؤنث ( الأَسْعَر ) است . السُّعْرَة - رنگى كه به سياهى مايل باشد ، - ( ف ) : واحد سنجش دما يا گرمى است . السَّعْرَة - آغاز هر كارى و تندى آن ، سرفه . سَعَطَ - - سَعْطاً ه الدواءَ : دارو را به درون بينى او ريخت . سَعَّطَ - تَسْعِيطاً ه الدواءَ : دارو را به درون بينى او ريخت . سَعَفَ - - سَعْفاً ه بحاجته : نيازمندى او را برآورد . سَعِفَ - - سَعَفاً : اطراف انگشتان او شكاف برداشت و ريشه دوانيد . سُعِفَ - سر و صورت او زخم شد و قُرحه بيرون زد . السَّعْف - كالا ، مرد پست و فرومايه . السَّعَف - ج سُعُوف : جهاز عروس - متاع خانه ، شاخه ى نخل ، - ( طب ) : گونه اى بيمارى است بسان پيسى كه در دهان شتران پديد آيد . السَّعْفَة - ( طب ) : قُرحه هائى است كه در سر و صورت پديد آيد . السَّعَفَة - يك شاخه ى درخت نخل خرما . سَعَلَ - - سُعَالًا و سُعْلَةً : سرفه كرد . السِّعْلَى - ج سَعَالَى و سِعْلَيَات : مترادف ( السِّعْلَاة ) است . السِّعْلَاء - ج سَعَالَى و سِعْلَيَات : مترادف ( السِّعْلاة ) است . السِّعْلَاة - ج سَعَالَى و سِعْلَيَات : غول ، غول ماده . السُّعُود - مص ؛ « سُعُودُ النجومِ » ( فك ) : شامل ده ستاره ى آسمانى است كه بهر يك از آنها ( سَعْد ) گفته مىشود . السَّعُور - « ناقةٌ سَعُورٌ » : ماده شتر تندرو . السَّعُوط - داروئى كه در بينى ريزند ، نرمه ى توتون كه آن را به داخل بينى كشند و در زبان متداول به آن ( العَطُوس ) گويند ، انفيه . السَّعِيد - ج سُعَدَاء : سعادتمند . ضد ( الشقِيّ ) است . السَّعِير - ج سُعُر : شعله ى آتش . السَّغَاب - گرسنگى . سَغَبَ - - سَغْباً و سُغُوباً و سَغَباً و سَغَابَةً و مَسْغَبَةً : گرسنه شد . سَغِبَ - - سَغْباً و سُغُوباً و سَغَباً و سَغَابَةً و مَسْغَبَةً : گرسنه شد . السَّغِب - ج سِغَاب : مرد گرسنه . السَّغْبَى - ج سِغَاب : زن گرسنه . اين واژه مؤنث ( السَّغْبَان ) نيز مىباشد . السَّغْبَان - ج سِغَاب : مرد گرسنه . سَغْسَغَ - سَغْسَغَةً [ سغسغ ] رأسَه بِالدّهنِ : سر خود را روغن مالى كرد و با دو دست خود آن را مالش داد تا روغن در آن نفوذ كند ، - الدّهنَ فى رأسِه : زير موى سر خود را آغشته به روغن كرد . سَفَّ - - سَفّاً [ سفّ ] الدواءَ أو السويقَ و نحوَهما : دارو يا آرد و مانند آنها را پاكيزه و دست نخورده گرفت ، - - سَفيفاً المَاءَ : آب بسيار نوشيد ولى سيراب نشد ، - الطَائِرُ اوِ السَّحابُ : پرنده يا ابر به زمين نزديك شد ، - الخُوصَ : فرش بوريا را از برگ خرما بافت . السُّفّ - ( ح ) : مار باريك و درازى است كه در ميان سنگها و روى شنها مىجهد عرب در گذشته عقيده داشت كه اين مار ميپرد . نامهاى ديگر آن ( الفَفَّازة و الطَّفَّارة ) است . السِّفّ - ( ح ) : مترادف ( السفّ ) است . سَفَا - - سُفُوّاً [ سفو ] : در راه رفتن يا پريدن شتاب كرد . سَفَى - - سَفْياً [ سفي ] تِ الريحُ الترابَ : باد خاك را پخش كرد يا با خود برد . السَّفَا - [ سفو ] : كم موئى بالاى پيشانى ، خاك ، لاغرى ، هر درختى كه خار دارد . السَّفَى - [ سفي ] : آنچه را كه باد با خود مىبرد يا منتقل مىكند . السَّفَاة - [ سفو ] : واحد ( السَّفا ) : يك درخت خاردار است . السِّفَاح - مص : زِنا ؛ « بينَهم سِفَاحٌ » : در ميان آنها جنگ و خونريزى است . السَّفَّاح - آنكه بسيار خون ريزد ، بسيار بخشنده ، فصيح و توانا بر سخن . السِّفَار - ج أَسْفِرَة و سُفْر و سَفَائِر : پاره آهن يا چرم يا نخ كه براى مهار بر بينى شتر بندند . اين ابزار بسان ( الحَكَمَة ) براى مهار كردن اسب است . السُّفَارة - خاكروبه يا زباله . السَّفَارة - آشتى دادن ميان قوم ، منصب و مقام سفير ، خانه ى سفير يا محلّ سفارت ، سفارتخانه .