فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
488
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
السِّفَارَة - مترادف ( السَّفَارَة ) است ، - ج أَسْفِرَة و سُفْر و سَفَائِر : به معناى ( السِّفَار ) است . السَّفَّارة - گروه مسافران . السَّفَّاط - سازنده ى سبد يا زنبيل . السَّفَّاك - بسيار خون ريز . السُّفَالة - پائين و زير هر چيزى ، اين واژه متناقض ( العُلَاوة ) است ؛ « سُفَالَةُ الرِّيح » : باد كه در جهت پايين بر روى زمين بوزد . اين تعبير متناقض ( عُلاوَتُها ) است ؛ « سُفَالَةُ كلِّ شيءٍ » : زير يا پايين هر چيزى . السَّفَالَة - پستى و فرومايگى . السَّفَّان - كَشتى ساز . السِّفَانَة - كشتى سازى . السُّفَّة - [ سفّ ] : يك قبضه از گندم و مانند آن ، داروى كوبيده و مانند آن ، سبد يا ظرفى كه از برگ خرما سازند ، ريسمان بند اندازى زنان . سَفْتَجَ - سَفْتَجَةً ه : با سفته و سند با وى داد و ستد كرد . السُّفْتَجَة - ج سَفَاتِج ( ت ) : سفته يا حواله ى كتبى يا بارنامه ى تحويل كالا در شهرى در برابر پرداخت پول در شهرى ديگر . اين واژه فارسى است . سَفَحَ - - سَفْحاً و سُفُوحاً الدمَ أو الدمعَ : خون يا اشك ريخت ، - سَفْحاً و سُفُوحاً و سَفَحَاناً الدَّمعُ : اشك ريخته و روان شد . السَّفْح - ج سُفُوح من الجبل : پايين و دامنه ى كوه ، بيخ كوه كه آب در آن گرد مىآيد . سَفَّدَ - تَسْفيداً [ سفد ] اللَّحمَ : گوشت را براى كباب كردن بر روى سيخ كشيد . سَفَرَ - - سُفُوراً : به مسافرت رفت ، - تِ الْمَرأةُ : آن زن چهره ى خود را برهنه كرد ، نقاب از چهره برافكند ، - الصُّبحُ : بامداد روشن شد ، - تِ الحَربُ : جنگ بپايان رسيد ، - الريّحُ الغيمَ : باد ابر را پراكنده كرد ، - سَفْراً البيتَ : خانه را جاى روبى كرد ، - البعيرَ : بر بينى شتر مهار بست ، شتر را با برگهاى ريخته از درخت چرانيد ، - الكتابَ : كتاب را نوشت ، - سُفُوراً و سَفْراً الشيءَ : آن چيز را پراكنده كرد ، - - سَفْراً و سَفَارةً و سِفَارَةً بينَ القَومِ : ميان آن قوم را اصلاح و آشتى و سازش برقرار كرد . سَفَّرَ - تَسْفِيراً الرجُلَ : آن مرد را به سفر فرستاد ، - البِضَاعَةَ : كالا را از شهرى به شهرى ديگر فرستاد ، - النّارَ : آتش را برافروخت ، - البَعِيرَ : بر بينى شتر مهار بست . السَّفْر - مص ، - ج سَافِر مانند ( صَحْب و صَاحِب ) : مسافران ؛ « رَجُلٌ سَفْرٌ » : مرد مسافر ؛ « قومٌ سَفْرٌ » : گروه مسافران ؛ « نَاقَةٌ سَفْرٌ » : ماده شتر سفر كننده ، - ج سُفُور : اثر يا نشانه كه بر روى پوست بدن انسان و مانند آن باشد . السِّفْر - ج أَسْفَار : كتاب بزرگ ، جزوى از جزوههاى تورات . السَّفَر - ج أَسْفَار : پيمودن راه ، زمان بعد از غروب خورشيد . السُّفْرَة - ج سُفَر : توشه و غذاى مسافر ، سُفره يا خوان كه بر روى آن غذا نهند . السَّفَرْجَل - ( ن ) : درخت به . اين درخت از تيره ى گياهان وردي است كه اصل آن از ايران است . و در كشورهاى معتدل كشت مىشود و خوردنى است و بويژه با آن مربا مىسازند ، ميوه ى به . السَّفَرْجَلَة - يك دانه به . السَّفَرِيَّات - اين واژه جمع ( سَفَرِيَّة ) است ؛ « شَرِكة سَفَرِيّات » : شركت مسافربرى . السَّفَرِيَّة - ج سَفَرِيَّات : به معناى ( السَّفَر ) است . السَّفْسَاف - [ سفسف ] : هر چيز بد و نامرغوب ، كار پست و حقير ، - مِنَ الدَّقيق : گردى كه از آرد بلند شود ، - من التُّراب : خاك نرم ، - مِنَ الشعْر : شِعر نامرتب و نادرست . السَّفْسَطَة - ج سَفْسَطَات : استدلال و قياس به قصد مغالطه در منطق . اين واژه يونانى است . السَّفْسَطِيّ - آنكه منسوب به ( السَّفسطَة ) است . سَفَطَ - - سَفْطاً السمكةَ : پوست ماهى را كند ، - حقَّه : از حق خود گذشت . اين واژه در زبان متداول رايج است . السَّفَط - ج أَسْفَاط : پوست ماهى ، جعبه ى عطر يا عطردان ويژه ى زنان ، سبد ، زنبيل . سَفَعَ - - سَفْعاً ه : او را زد يا به او سيلى زد ، - الشيءَ : آن چيز را نشان كرد ، - بِنَاصِيَتِه : پيشانى او را گرفت و كشيد . سَفِعَ - - سَفَعاً : رنگ او سياه مايل به سرخى شد . السُّفْع - دانه ى حنظل . السَّفْع - مص ، - ج سُفُوع : جامه ى رنگ كرده شده ، مطلق جامه . السُّفَع - « سُفَعُ الشمسِ » : نقطههاى سياه كه در قرص خورشيد ديده مىشوند ؛ « سُفَعُ الثَور » : نقطههاى سياه كه در صورت گاو پديد مىآيد . السَّفَع - سياهى مايل به سرخى . السَّفْعاء - مؤنث ( الأَسْفَع ) است . السُّفْعَة - سياهى مايل به سرخى ، مترادف ( السُّفْع ) است . سَفَكَ - - سَفْكاً الماءَ أو الدمَ : خون يا آب را ريخت و روان كرد . سَفَّكَ - - تَسْفِيكاً ه : غذاى قبل از صبحانه به وى تقديم كرد . السُّفْكَة - آنچه كه پيش از غذا بويژه قبل از صبحانه خورند . سَفَلَ - - سُفُولًا و سَفَالًا : فرود آمد . اين واژه ضد ( عَلا ) است ، پست شد . سَفِلَ - - سُفُولًا و سَفَالًا : مترادف ( سَفَلَ ) است . سَفُلَ - - سُفُولًا و سَفَالًا : مترادف ( سَفَلَ ) است ، - سَفْلًا و سُفْلًا و سَفَالًا فى عِلْمه او خُلقِه : در دانش و يا اخلاق بىبهره و بد شد ، - سُفُولًا فى الشيءِ : از بالا به پائين فرود آمد . سَفَّلَ - تَسْفِيلًا ه : او را از بالا به پائين فرود آورد .