فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

476

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ريزه‌هاى پنبه به هوا برخاست . السَّبيع - يك قسمت از هفت ، يك هفتم . السَّبِيك - چيز گداخته كه از هر پليدى پاك و خالص باشد ؛ « تِبرٌ سَبِيكٌ » : طلاى ناب و خالص . السَّبِيكَة - ج سَبَائِك : پاره اى از نقره يا طلا كه پس از گداختن در قالب ريخته شده باشد ، شمش . السَّبِيل - ج سُبْل و سُبُل و أَسْبُل و أَسْبِلَة و سُبُول : راه ، راه آشكار . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ، سبب ، انگيزه ، - ج اسْبِلَة : حوض آب كه استفاده از آن رايگان باشد ؛ « سَبِيلُ اللَّه » : جهاد و كوشش و طلب علم و زيارت حجّ و آنچه از كارهاى خير كه خداوند به آن امر فرموده است ؛ « ابْنُ السَّبيلِ » : مسافر ؛ « اخْلى سَبِيلَ سَجِينٍ » : زندانى را آزاد كرد ؛ « في سَبيلِ كذا » : بخاطر آن چيز ؛ « ماتَ فى سَبيلِ بلادِه » : در راه ميهنش مرد يا كشته شد ؛ « على سَبيلِ التجْرِبةِ » : براى آزمايش ، آزمايشى . السَّبِيلَة - راه يا راه آشكار . السِّتّ - مؤنث ( السِّتَّة ) از عدد است . اصل اين واژه ( سِدْس ) است كه سين و دال آن در تاء ادغام شده است ، و در زبان متداول بر خانم يا دوشيزه اطلاق مىشود . السِّتَار - ج سُتُر : پرده ؛ « مَدّ اللَيْلُ سِتَارَه » : شب تاريك شد . السَّتَّار - اسم مبالغه از ( السَّاتِر ) است و از صفات خداوند متعال مىباشد . السِّتَارَة - ج سَتَائِر : پوشش ، آنچه كه با آن سِتر كنند . السِّتَّة - ( ع ح ) : عدد شش ( 6 ) است كه در مذكر به كار مىرود و مؤنث آن ( السِّتّ ) مىباشد . سَتَرَ - - سَتْراً و سَتَراً الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، روى آن چيز را پوشانيد . سَتَّرَ - تَسْتِيراً الشيءَ : روى آن چيز را پوشانيد . السِّتْر - ج سُتُور و أَسْتَار : آنچه كه با آن خود را يا چيزى را پوشانند ، ترس ، حيا و شرم . السُّتْرَة - ج سُتَر : آنچه كه با آن چيزى را پوشانند ، و در زبان متداول بر جامه و لباس اطلاق مىشود ، و گاهى نويسندگان نام اين واژه را ( مِعْطَف ) گويند ؛ « سُتْرَة السَّطْحِ » : ديوار پشت بام . السِّتْرَة - ج سِتَر و سِتْرَات : كت ، پالتو . السُّتُّوق - در هم ناسره و جعلى كه روى آن را آب نقره كشيده‌اند . السَّتُّوق - مترادف ( السُّتُوق ) است . السِّتُّون - [ ستّ ] : شصت . اين واژه در مذكَّر و مؤنث يكسان به كار مىرود . السَّتِير - پوشيده ، پارسا ، با عفت ؛ « شَجَرٌ سَتِيرٌ » : درختى كه شاخه‌هاى بسيار داشته باشد . سَجَا - - سَجْواً و سُجُوّاً [ سجو ] الليلُ : شب آرام شد ، پايدار شد ، - تِ النَّاقَةُ : ماده شتر ناله ى خود را كشيد . سَجَّى - تَسْجِيَةً [ سجو ] الميتَ : بر روى مرده پوششى انداخت . السَّجَّاد - آنكه بسيار سجده كند ، قالى ، قاليچه كه معمولًا دست باف است و نيز ماشينى است كه بر آن ( سَجّاد عجميّ ) و ( سَجَّادُ الْمَانِي ) نيز اطلاق مىشود . السَّجَّادَة - واحد ( السَّجَّاد ) است ، قاليچه ، جا نماز يا سجاده . السَّجَّاع - آنكه با سجع و قافيه سخن گويد . السَّجَّاعة - مترادف ( السجَّاع ) است . السِّجَاف - لبه يا حاشيه ى جامه ، پرده . السِّجَافة - پوشش و حجاب . السَّجَّان - زندانبان . سَجَعَ - - سَجْحاً تِ الحَمَامةُ : كبوتر نغمه سر داد ، - لَه بِكَلَامٍ : با او به كنايه سخن گفت . سَجَّحَ - تسْجِيحاً له بكلام : مترادف ( سَجَحَ ) است . سَجَدَ - - سُجُوداً : سجده كرد ، فروتنى كرد . سَجِدَ - - سَجَداً تْ رِجْلُه : پاى او متورّم شد . السِّجْدَة - اسم است از ( سَجَدَ ) . سَجَرَ - - سَجْراً التنُّورَ : تنور را روشن و گرم كرد ، - المَاءُ النهْرَ : آب رودخانه را پر كرد ، - البَحْرُ : دريا طوفانى شد ، - الماءَ فى حلقه : آب در گلوى او ريخت ، - الكلبَ : سگ را با گردن بند و رسن بست ، - الشيءَ : آن چيز را فرستاد ، - سَجْراً و سُجُوراً تِ الناقةُ : ماده شتر ناله ى خود را كشيد . سَجَّرَ - تَسْجِيْراً التنُّورَ : تنور را پر از هيزم و مواد سوختى كرد و آن را گرم ساخت ، - الماءَ : آب را روان كرد ، - تِ الناقَةُ : ماده شتر ناله ى خود را كشيد . سُجِّرَ - البحرُ : دريا طوفانى و موجهاى آن بلند شد . السَّجْر - مص ، صداى تندر ؛ « بِئرٌ سَجْرٌ » : چاه پر . السَّجَر - في العين : سفيدى چشم كه با سرخى آميخته باشد . السَّجْرَاء - مؤَنَّث ( الأَسْجَر ) است . السُّجْرَة - ج سُجَر : آبى كه رودخانه را پر كند ، - في الْعَيْنِ : سرخى در سفيدى چشم . سَجِسَ - - سَجَساً الماءُ : آب تيره و دگرگون شد . سَجَّسَ - تَسْجِيساً المنهلُ : آبِ آبشخور بد بوى و گنديده شد . السَّجْس - « ماءٌ سَجْسٌ » : آب تيره و گنديده . السَّجَس - مص ، تيره گى ، پليدى . السَّجِس - « ماءٌ سَجِسٌ » : مترادف ( السَّجْس ) است . سَجَعَ - - سَجْعاً الخطيبُ : سخنران كلام خود را با قافيه و فاصله بيان كرد ، - تِ الحَمَامَةُ : كبوتر نغمه‌هاى خود را در گلو رفت و برگشت داد ، - تِ الناقةُ : ماده شتر ناله ى خود را كشيد . و نيز درباره ى كمان چنين گفته مىشود . سَجَّعَ - تَسْجيعاً الخطيبُ و الحمامةُ : به معناى ( سَجَعَ ) است و تشديد در اينجا براى مبالغه است . السَّجْع - ج أسْجَاع : كلام يا سخن موزون و