فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

477

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

قافيه دار است مانند اين عبارت « المَنِيَّة وَلَا الدّنِيَّة » كه دو واژه ى ( المَنِيَّة ، الدنِيَّة ) در يك وزن و قافيه‌اند . السَّجْعَة - پاره اى از كلام سَجْع يا قافيه دار . سَجَفَ - - سَجْفاً البيتَ : بر خانه پرده آويخت . سَجِفَ - - سَجَفاً : كمر باريك و لاغر شكم شد . سَجَّفَ - تَسْجِيفاً البيتَ : مترادف ( سَجَفَه ) است . السَّجْف - ج سُجُوف و أَسْجَاف : مترادف ( السِّجْف ) است . السِّجْف - ج سُجُوف و أَسْجَاف : مطلق پوشش ، هر يك از دو قسمت پرده كه جلوى درب آويزند و ميان اين دو شكاف و فرجه باشد . سَجَلَ - - سَجْلًا الماءَ : آب را ريخت ، - به : از بالا به او تير افكند . سَجَّلَ - تَسْجِيلًا الكتابَ : كتاب را بطور پيوست و بى وقفه خواند ، - الرجُلُ : آن مرد چيزى را ثبت كرد و نوشت ، - الأَوْرَاقَ : برگهاى دعاوى و مانند آنها را در دادگاهها و جلسات ثبت كرد ، - القَاضِي عليه : قاضى بر عليه او حكم صادر كرد ، - عليه بِكذا : او را به چيزى معروف و موسوم كرد ، - له بِمَالِه : از دارائى خود چيزى بوي اختصاص داد ، - ه بالشيءِ : از بالا به او تير اندازى كرد . السَّجْل - مص ، - ج سِجَال و سُجُول : دلو بزرگ كه در آن آب باشد چه كم چه زياد ، پُر كردن دلو از آب ، پستان بزرگ ، مرد بخشنده ، بخشندگى ، نصيب و قسمت . السِّجِلّ - ج سِجِلَّات : كتاب عهدنامه‌ها و قراردادها ، كتاب احكام و دستورات ، كتاب يا دفتر دادنامه كه قاضى در آن حكم خود را ثبت كند ، پرونده ى اوراق و اسناد و صورتجلسه‌هاى خريد و فروش كه در دفتر دادگاه محفوظ و نگهدارى شود . سَجَمَ - - سُجُوماً و سِجَاماً الدمعُ : اشك روان شد چه كم و چه زياد و ريخته شد ، - - سَجْماً و سُجُوماً و سَجَمَاناً تِ الْعَينُ او السَّحَابَةُ المَاءَ : چشم اشك ريخت يا ابر باريد و آب روان شد ، - - سَجْماً و سُجُوماً عن الأَمْرِ : در آن كار درنگ كرد و بر خود سخت گرفت . سَجَّمَ - تَسْجَاماً و تَسْجِيماً الماءَ : آب را ريخت . السَّجَم - آب ، اشك . سَجَنَ - - سَجْناً ه : او را زندانى كرد ، - الهَمَّ : اندوه را پنهان كرد . سَجَّنَ - تَسْجِيناً الشيءَ : آن چيز را شكافت . السِّجْن - ج سُجُون : زندان . السُّجُود - تعظيم و فروتنى و سر بر زمين نهادن ، عبادت . السَّجُور - سوخت يا هيزم كه با آن تنور را افروزند . السَّجُوع - ج سُجَّع و سَوَاجِع : ؛ « حَمَامٌ سَجُوعٌ » : كبوتر نغمه دهنده كه صداى خود را در گلو رفت و برگشت دهد . السَّجُول - « عينٌ سَجُولٌ » : چشم پر از اشك . السَّجُوم - ج سُجُوم : « عينٌ سَجُومٌ » : چشمى كه اشك ريزد ؛ « نَاقَةٌ سَجُومٌ » : شتر پُر شير . السَّجِيَّة - ج سَجِيَّات و سَجَايا [ سجو ] : طبيعت ، خلق و خوى . السَّجِيس - « ماءٌ سَجِيسٌ » : آب تيره و رنگ برگشته . السَّجِيف - مترادف ( السَّجْف ) است . السَّجِيل - نصيب ؛ « دَلْوٌ سَجِيلٌ » : دلو بزرگ ؛ « ضرعٌ سَجِيلٌ » : پستان سفت و سخت . السِّجِّيل - سنگريزه از گِلِ خشك . اين واژه فارسى است . السَّجِيلَة - « دلوٌ سَجِيلةٌ » : دلو بزرگ . السَّجين - زنداني ، - ج سُجَنَاء و سَجْنى ، زن زندانى ، - ج سَجْنَى ؛ « ضَرْبٌ سَجِينٌ » : ضربه ى سخت كه بر كسى وارد شود . السَّجينَة - ج سَجَائِن : زن زنداني . سَحَّ - - سَحّاً [ سحّ ] : بسيار چاق و فربه شد ، - الماءَ : آب را پياپي و بسيار ريخت ، - ه : او را زد ، - سَحّاً و سُحُوحاً : بسيار ريخته و روان شد ، - - سُحُوحاً و سُحُوحَةً تِ الشَّاةُ : گوسفند بسيار چاق و فربه شد بطوريكه چربي از آن به چشم مىخورد . السُّحّ - خرماى خشك و پراكنده . السَّحّ - مترادف ( السحّ ) است . سَحَا - - سَحْياً [ سحو ] ه : پوست آن چيز را كند ، - الطِّينَ : گِل را زدود و پاك كرد ، - الشعَرَ : موى را تراشيد ، - سَحْواً الكِتَابَ : كتاب را با پوست يا روكش جلد كرد . سَحَّى - تَسْحِيَةً [ سحو ] الكتابَ : مترادف ( سَحَاه ) است . السِّحَاء - ج أَسْحِيَة [ سحو ] من الكتاب : آنچه كه با آن كتاب را جلد يا روكش كنند . السَّحَّاء - [ سحّ ] : « غارةٌ سَحَّاء » : حمله و يورش سخت و همه جانبه بر دشمن . السَّحَّاء - [ سحو ] : بيل ساز . السِّحَاءَة - [ سحو ] : واحد ( السِّحَاء ) است ، - ج سَحَايَا ( ع ا ) : روكش يا غلاف دماغ ؛ « الْتِهَابُ السَّحَايَا » : به واژه ى ( السحَايَا ) مراجعه شود . السَّحَاب - ج سُحُب : ابر . السُّحَابَة - بازمانده ى آب در آبگير . السَّحَابَة - ج سَحَائِب : يك قطعه ابر ؛ « سَحَابَة » : در تمام مدت ؛ « سِرنَا سَحَابَةَ يومِنَا » : در تمام روز راه رفتيم ؛ « اقَمْتُ عِنده سَحَابةَ عامٍ » : در تمام مدت سال . السَّحَّابَة - مترادف ( الجَارُور ) است ، بسيار كشنده . السَّحَاة - ج سَحًى [ سحو ] : ميدان ، ناحيه . السَّحَاح - [ سحّ ] : هوا . السَّحَّاحَة - [ سحّ ] : « عينٌ سَحَّاحَةٌ » : چشمى كه بسيار اشك ريزد . السَّحَّار - مترادف ( السَّاحِر ) است . افسونگر . السُّحَارَة - ( ع ا ) : رِيه ، - من الشّاة : دل و جگر و قلوه . اين تعبير را در زبان متداول ( المِعْلَاق و القَصَبة ) گويند . السَّحَّارَة - گونه اى جعبه يا صندوق است . اين واژه در زبان متداول رايج است . السُّحَاف ( طب ) : بيمارى سِلّ . السُّحَالَة - خرده يا نرمه ى طلا و نقره ، پوسته ى گندم يا جو و مانند آنها ، فرومايه ى