فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
455
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شد ، - النَّبَاتُ : گياه بلند شد ، - القومُ : آن قوم براى جنگ و آماده باش قيام كردند ، - بِما عِنْدَه : به آنچه كه دارد افتخار كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را پر كرد ، - العُشْبُ المالَ : گياهان شتر را فربه كرد ، آراست ، - الرَّجُلَ : آن مرد را به وجد و طرب انداخت و شادمان كرد . زَخْرَفَ - زَخْرَفَةً [ زخرف ] ه : آن را زينت داد و آرايش كرد ، - الكلامَ : سخن را با دروغ آميخت . الزُّخْرُف - ج زَخَارِف : زر ، زيبائى آن چيز ؛ « زُخْرُفُ الكَلَامِ » : سخنان بيهوده و باطل ؛ « زُخْرُفَ الأَرْضِ » : انواع و رنگهاى گياهان زمين . زَخِمَ - - زَخَماً اللَّحْمُ : گنديد ، بدبوى شد . الزِّخْم - نيرو و توان . اين واژه در زبان متداول رايج است . الزَّخِم - « لَحْمٌ زَخِمٌ » : گوشت گنديده . الزَّخيم - نيرومند و پر توان ، - من الرَّوَائِح : بوى تند . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است . الزَّخْوَر - [ زخر ] : « نباتٌ زَخْوَرٌ » : گياه پُر پشت و درهم پيچيده . الزَّخْوَرِيّ - « نباتٌ زَخْوَرِيٌّ » : به معناى ( الزَّخْور ) است ؛ « كَلَامٌ زَخْوَرِيٌّ » : سخنى كه در آن تكبّر و تهديد باشد . الزَّخِيرة - ج زَخَائِر : بار و بنه و توشه و اسبهاى لشكر . زَدَا - - زَدْواً [ زدو ] الصبيُّ الجَوْزَ و بالجوز : آن كودك گردو بازى كرد و آن را در گودال كوچكى انداخت . زَرَّ - - زَرّاً [ زرّ ] القميصَ : دگمههاى جامه را دوخت و آنها را داخل مادگيها كرد ، - الشيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد و بست ، - عَينَه : چشم خود را تنگ كرد ، - الرجُلَ : آن مرد را گزيد ، وى را راند و بيرون كرد ، - ه بِالرُّمحِ : با نيزه او را زد ، - الشعَرَ : موى را زدود ، - المتَاعَ : كالا را تكان داد ، - ه عند العَامة : و در زبان متداول به معناى اصرار و الحاح كرد مىباشد ، - - زَرّاً الرجُلُ : آن مرد دگمه اش را بست ، خرد و تجربه ى او زياد شد ، بر دشمن خود تعدّي كرد ، - - زَرِيراً سنانُ الرُّمْحِ : سر نيزه درخشيد ، - تِ العينُ : چشم برافروخته شد . الزِّرّ - ج أَزْرَار و زُرُور : دُگمه ، چوبى از چوبهاى خيمه ، - ( ع ا ) : حفره ى استخوان كتف كه بازو در آن ميگردد ، - ( ع ا ) : حفره ى ورك كه سر استخوان ران در آن مىگردد ، - ( ع ا ) : استخوان كوچكى است كه در زير قلب جاى دارد ، - ( مو ) : برآمدگى در عقب صندوق كمانچه ؛ « زِرُّ الشيءِ » : شصتى هر چيزى ؛ « زِرُّ السيفِ » : لبه ى شمشير ؛ « زِرُّ الوَرْدِ وَنَحْوِه » : غنچه ى گل قبل از باز شدن . اين تعبير در زبان متداول رايج است . زَرَى - - زَرْياً و زُرْياً و زَرَايَةً و مَزْرِيَةً و مَزْراةً [ زرى ] عليه عملَه : وى را از كارى كه كرده بود نكوهش كرد . الزَّرَابَة - كرايه ى آغل چارپايان و ستوران از دارنده ى آنها . الزَّرَاد - ريسمانى كه با آن گلوى شتر را فشار دهند تا چركى از دهان بيرون نكند . الزَّرَّاد - خفه كننده ، زره ساز . الزِّرَادَة - زره سازى . الزُّرَّار - [ زرّ ] : باهوش سبكبال . الزُّرَارَة - آنچه كه به ديوار افكنند و به آن چسبد . الزَّرَّاع - ج زَرَّاعُون و زَرَّاعَة : كشاورزى كه كِشت بسيار كند ، سخن چين كه در دلها كينه مىكارد . الزِّرَاعَة - كشاورزى ، كِشت . الزَّرَّاعَة - ج زَرَّاعَات : مؤنث ( الزرَّاع ) است ، جاى كِشت همانگونه كه گويند ( المَلَّاحَة ) براى نمك زار . الزِّرَاعِيّ - آنچه كه بستگى به كشاورزى داشته باشد ؛ « أرْضٌ زِرَاعِيَّة » : زمين قابل كشت . الزُّرَافَة - دروغگو ، - زَرَافِيّ و زُرَافِى و زَرَائِف ( ح ) : زرافه يا شتر گاو پلنگ . الزَّرَافَة - ج زرَائِف و زُرَافَى و زَرَافِيّ ( ح ) : مترادف ( الزرَافَة ) است ، - ج زَرَافَات : گروهى از مردم حدود ده يا بيست نفر ؛ « طَارُوا الَيه زَرَافاتٍ و وُحْدَانَا » : بگونه ى جمعى يا فردى بسوى آن شتافتند ، جاى ريزش يا روان شدن آب . الزُّرَّافَة - ( ح ) : به معناى ( الزُّرَافَة ) است . الزَّرَّافَة - ( ح ) : به معناى ( الزُّرَافَة ) است ، - ج زَرَّافَات : جاى روان شدن آب ، گروهى از مردم از ده تا بيست نفر . الزَّرَّاقة - پمپ آب يا لوله ى آب كه از آن آب بيرون ريزد . اين واژه را در زبان متداول ( الزَّارُوقَة ) نامند . زَرَبَ - - زَرْباً المواشي : دام و چهار پايان را به درون آغل برد ، - لِلْغَنَمِ : براى گوسفندان آغل ساخت . زَرِبَ - - زَرَباً الماءُ : آب روان شد . الزَّرْب - مص ، - ج زُرُوب : آغل گوسفندان ، محل ورود ، كمينگاه صيّاد . الزَّرْب - ج زُرُوب : آغل گوسفندان ، آبراهه . الزُّرْبِيّ - ج زَرَابيّ : فرش كه بگسترانند و بر آن نشينند ، - من النَّبتِ : گياه زرد يا سرخ رنگ كه در آن سبزى باشد . الزَّرْبِيَّة - ج زَرَابيّ : فرش گسترده كه بر آن نشينند ، كسانى كه بر حاكم وارد شوند و هر چه را كه وى بگويد اعم از خوب يا بد تصديق كنند ، - مِنَ النَّبْتِ : گياه زرد يا سرخ رنگ كه در آن سبزى باشد . الزَّرَّة - [ زرّ ] : گزيدن يا گاز گرفتن ، زخم كه از شمشير پديد آيد . الزَّرَّة - [ زرّ ] : اثر يا زخم كه از گزيدن پديد آيد . الزَّرَجُون - شاخههاى درخت انگور ، رنگى است سرخ ، مي . اين واژه فارسى است . الزَّرَجُونة - واحد ( الزَّرْجُون ) به معناى شاخه ى انگور است . زَرَدَ - - زَرْداً ه : او را خفه كرد ، - الدِّرعَ : زره