فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
456
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
را بافت ، - العُقْدَةَ : گِره را سفت و سخت بست . اين تعبير در زبان متداول رايج است . زَرِدَ - - زَرَداً اللقمةَ : لقمه را با شتاب بلعيد . الزَّرَد - ج زُرُود : زره كه حلقههاى آن درهم آميخته شده باشند ، و در زبان متداول به معناى حلقه ى ريز مىباشد ؛ « حِمَارُ الزرَدِ » ( ح ) : پوست بدن اين حيوان كه به شكل خر است راه راه مىباشد و از تيره ى ( خيليّات ) است ، گورخر . الزَّرِد - آنكه با شتاب غذا را خورد يا بَلْعد . الزَّرْدَة - يك بار خوردن . زَرَّرَ - تَزْرِيراً [ زرّ ] ثوبَه : دگمههاى پيراهنش را بست ، براى پيراهنش دگمه دوخت . زَرْزَرَ - زَرْزَرَةً [ زرزر ] الزرْزُورُ : صدا داد ، سوت زد ، - الرّجُلُ : آن مرد همواره گوشت سار خورد ، - بالمكانِ : در آن مكان اقامت كرد . الزُّرْزُر - ج زَرَازِر ( ح ) : مترادف ( الزُّرزور ) است . الزُّرْزُور - ج زَرَازِير ( ح ) : سار كه پرنده ايست بزرگتر از گنجشك و گونه اى از آن به رنگ سياه و گونه ى ديگر با نقطههاى سياه و سفيد است . الزُّرْزُورِيّ - آنچه كه به رنگ زُرزور مىباشد . زَرَطَ - - زَرْطاً اللقمةَ : لقمه را بلعيد . اين واژه را در زبان متداول ( زَلَطَ ) گويند . زَرَعَ - - زَرْعاً : تخم بر زمين پاشيد و كِشت كرد ، زراعت كرد ، - الأَرضَ : زمين را كِشت كرد ، در زمين تخم پاشيد ، - اللَّه النبَاتَ : خداوند گياه را رويانيد . الزَّرْع - مص ، - ج زُرُوع : زمين كِشت شده ، فرزند ؛ « الزَّرْعُ و الضَّرْع » : كِشْتزار و دام و ستور و چارپايان . الزُّرْعَة - بذر ، تخم ، جاى كِشْت . الزَّرْعة - جاى كِشت ، زمين مزروعى . الزِّرْعَة - به معناى ( الزَّرْعَة ) است . الزَّرَعَة - به معناى ( الزَّرْعَة ) است . زَرَفَ - - زَرْفاً : جهيد ، - في الكَلَامِ : بر سخن افزود و دروغ گفت . زَرِفَ - - زَرْفاً الجرحُ : زخم پس از بهبودى دوباره سر باز كرد . زَرَّفَ - تَزْرِيفاً الشيءَ : بر آن چيز افزود ، - في الكلامِ : بر سخن افزود و دروغ گفت ، - الرمْحَ فيه : نيزه را به درون او فرو برد ، - ه : او را راند و دور كرد ، - القومَ : آن قوم را به چند دسته تقسيم و پراكنده كرد . زَرَقَ - - زَرْقاً الطائرُ : پرنده فضله افكند ، - تِ النَّاقَةُ الرَّحْلَ : ماده شتر جهاز را به عقب خود كشيد ، - الطَّائِرَ : پرنده را با نيزه ى كوچك زد ، - الرَّجُلَ بِبَصِره : بر آن مرد چشم دوخت ، - تْ عَيْنُه نحوى : چشم او به سوى من كشيده شد و سفيدى آن پديدار گرديد ، - النَّجمُ : ستاره فرو رفت و ناپديد شد . اين واژه سريانى است . زَرِقَ - - زَرَقاً تْ عينُه : چشم او آبى شد ، - الشيءُ : آن چيز نيلگون شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد كور شد . الزُّرْق - كنايه از نيزهها و سرنيزه هاست كه معمولًا به رنگ كبود است . الزَّرَق - سفيدى كه در زير موى باشد ، رنگ آبى آسمانى . الزُّرَّق - سفيدى در پيشانى اسب ، - زَرَارِق ( ح ) : پرنده ايست شكارى در حجمى ميان باز و شاهين . الزَّرْقَاء - ج زُرْق : مؤنث ( الأَزْرَق ) است ، آسمان ، مي . الزُّرْقَة - رنگ آبى آسماني . الزَّرْقَة - مهره ايست براى افسون ديگران . زَرَكَ - - زَرْكاً ه : او را در تنگنا انداخت و براى وى مزاحمت ايجاد كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است و سرياني است . الزَّرْكَة - زحمت و مشقّت . اين واژه در زبان متداول رايج است . الزَّرْكَش - ابريشمى كه با رشتههاى نقره بافته شده باشد . اين واژه فارسى است . الزَّرْكَشة - « زَرْكَشَةُ الكلام » : زيبائى و آراستگى سخن . الزَّرْنَب - [ زرنب ] ( ح ) : گاو وحشى . زَرْنَقَ - زَرْنَقَةً : از آفتابه آب خورد بدون اينكه بمكد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الزِّرْنِيخ - ( ك ) : ماده ى زرنيخ كه به رنگ خاكسترى است و هرگاه با پودر سنگ آميخته شود موى بدن را مىزدايد . تركيبات اين ماده سمى است و در آزمايشهاى پزشكى به كار برده مىشود بويژه براى از بين بردن موشها . اين واژه يونانى است . الزِّرْنِيق - ( ك ) : مترادف ( الزّرنيخ ) است . الزَّرِيّ - [ زري ] : مرد پست و ناچيز . الزَّرِيبَة - ج زِرَاب و زَرَائِب : آغل دام و چهار پايان ، خوابگاه شير ، كمينگاه صيّاد . الزَّرِير - [ زرّ ] : مترادف ( الزرَّار ) است . الزَّرِيع - مزرعه اى كه فقط با آب باران آبيارى مىشود ، زراعت ديم . الزِّرِّيع - آنچه كه بر روى زمين از دانههاى ريخته شده برويد . الزَّرِيعَة - آنچه كه كِشت شده باشد ، زمين كشت شده . الزَّرِّيعَة - سبزى خوردن . اين واژه در زبان متداول رايج است . الزُّرَيْق - ( ح ) : پرنده ايست از گنجشك بزرگتر ؛ « ابُو زريق » : زاغ . الزُّرَيْقَاء - ( ح ) : جانورى است همانند زَبّاد ( سنّور ) كه دست و پايش كوتاهتر و بدنش درازتر از زَبَاد است ، - ( ط ) : تريدى كه از شير و روغن تهيه مىشود . زَطَّ - - زَطَّاً [ زطَّ ] الذبابُ : مگس صدا كرد . الزَّعَارة - تند خوئى ؛ « اهْلُ الزَّعَارَةِ » : عيّاران بيكار كه بدنبال هوا و هوس باشند . الزَّعَارَّة - تندخوئى و بداخلاقي . الزَّعَارِير - تودههاى سرگين كه به گوشههاى پشم و جز آن چسبند . الزُّعَاف - « سُمٌّ زُعَافٌ » : زهر كشنده . الزُّعَاق - آب تلخ كه قابل آشاميدن نباشد . الزَّعَّاق - آنكه ستوران را براند و بدنبال آنها بانگ زند ، - مِنَ الْخَيلِ : آنكه بسيار و با