فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

454

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

زجِلَ - - زَجَلًا : آن مزد به شادى و طرب پرداخت ، صداى خود را بلند كرد ، - الْقَومُ : آن قوم با هم بازى كردند . الزَّجَل - گونه اى از شعر نو ؛ « سَحَابٌ ذو زَجَلٍ » : ابرى كه تندر دارد ؛ « زَجَلُ الجِنِّ » : آواز جن . الزَّجِل - شادى كننده ، آنكه با صداى خود شادى آفريند . الزُّجْلَة - ج زُجَل : گروهى از مردم ، پاره اى از چيزى ، حالت ، پوست ميان دو چشم . الزَّجْلَة - ج زَجَلَات : سر و صداى مردم . الزَّجُور - « ناقةٌ زَجُورٌ » : ماده شترى كه شير ندهد مگر آنكه زَجر شود . الزَّجُول - « مسافةٌ زَجُولٌ » : مسافتى دور . الزُّحَار - ( طب ) : بيمارى اسهال خونى كه باعث درد و رنج مىشود و به آن ( دِيسِنْطاريا ) يا دِزانترى گويند . الزَّحَّار - بخيلى كه هرگاه چيزى از وى بخواهند ناله سر دهد . الزِّحَاف - في العَروض : در علم عروض تغييرى است كه سبب خفيف يا ثقيل مىشود . الزَّحَّاف - بسيار خزنده ؛ « الجَرَادُ الزحَّاف » : ملخى كه بر روى زمين راه رود مقابل اين كلمه ( الطيَّار ) است . الزَّحَّافَات - ( ح ) : جانوران خزنده مانند لاكپشت و سقنقور كه گونه اى سوسمار است . الزَّحَّافَة - مؤنث ( الزَّحَّاف ) است . الزَّحَالِف - ( ح ) : حشرات ريزى است بسان مورچه . الزِّحَام - مص ؛ « يومُ الزِّحَامِ » : روز قيامت . زَحَرَ - - زَحِيراً و زُحَاراً و زُحَارَةً : بيمارى اسهال خونى گرفت ، صدا يا نَفَسِ خود را با آه و ناله بر آورد ، - تْ به امُّه : مادرش او را زائيد ، - ه بِالرُّمح : با نيزه او را زخمى كرد . زُحِرَ - به بيمارى اسهال خوني دچار شد . الزُّحَر - بخيلى كه هرگاه از او چيزى بخواهند ناله سر دهد . الزَّحْرَان - مترادف ( الزحَر ) است . زَحَطَ - - زَحْطاً : از سراشيبى به سوى پائين سُر خورد . اين واژه در زبان متداول رايج است . زَحَفَ - - زَحْفاً و زَحَفَاناً و زُحُوفاً : بر روى نشيمنگاه يا كاسه ى زانوى خود آهسته آهسته خزيد ، - البَعِيرُ : شتر خسته شد ، - السّهْمُ : تير رها شد و به هدف نخورد ولى لغزيد تا به نشانه رسيد ، - اليه : بسوى او رفت ؛ « زَحَفَ العَسْكَرُ الى العَدوّ » : لشكر بر دشمن حمله كرد ، - الشيءَ : آن چيز را آهسته كشيد . الزَّحْف - مص ، - ج زُحُوف : لشكرى انبوه كه به سوى دشمن روانه شود . الزُّحْفَة - جهانگردى كه به شهرهاى نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود . زَحَلَ - - زُحُولًا عن مكانه : از جاى خود رفت ، دور شد ، - تِ الأرضُ : زمين از جاى خود تكان خورد و فاصله گرفت ، - زَحْلًا : خسته و درمانده شد . زَحَّلَ - تَزْحِيلًا ه : او را دور كرد . زُحَلُ - ( فك ) : ستاره ى زحل كه جزو مجموعه شمسى است . اين سيّاره ضرب المثل است در بزرگى و بلندى ؛ « رَجُلٌ زُحَلٌ » : مردى كه از كار دورى مىگزيند چه آن كار خوب باشد و چه بد . الزَّحِل - مترادف ( الزَّاحِل ) است . الزُّحَلَة - مردى كه از امور يا كارها دورى گرفته باشد ، جهانگردى كه به اماكن نزديك سفر كند و به كشورهاى دور نرود ، جانورى كه از دُم و نشيمنگاه وارد سوراخ خود شود . زَحْلَفَ - زَحْلَفَةً [ زحلف ] الشيءَ : آن چيز را غلطانيد ، دور كرد ، - في الكَلَام : در سخن گفتن شتاب كرد ، - الإنَاءَ : ظرف را پر كرد . زَحْلَقَ - زَحْلَقَةً [ زحلق ] : به معناى ( زَحْلَفَ ) است . زَحْلَكَ - زَحْلَكَةً [ زحلك ] : به معناى ( زَحْلَق ) است . الزُّحْلُوفَة - ج زَحَالِف و زَحَالِيف [ زحلف ] : جاى سراشيبى و صاف كه روى آن سُر خورند ، سُرسُره . الزُّحْلُوقَة - [ زحلق ] : ارجوحه ى چوبى كه بر دو طرف آن سوار شوند . و گاهى از يكسو و سپس از سوى ديگر بالا و پائين رود ، الَّاكُلَنگ . الزُّحْلُوكة - [ زحلك ] : مترادف ( الزحْلُوقة ) است . زَحَمَ - - زَحْماً و زِحَاماً ه : او را به تنگنا انداخت ، وى را در سختى و مضيقه افكند . الزَّحْم - مص ، قومى كه گرد هم آمده و ازدحام كنند . الزَّحْمَة - مترادف ( الزحَام ) است . الزَّحُوف - ج زُحُف : « ناقةٌ زُحُوفٌ » : ماده شتر خسته و درمانده . الزَّحِير - مترادف ( الزُّحَار ) است . زَخَّ - - زَخّاً [ زخّ ] : خشمگين شد ، - ه : او را دور كرد ، او را در بلا انداخت ، - بِالابِل : شتران را به سختى راند ، - - زَخّاً وَزَخِيخاً الْجَمْرُ : گُل آتش سخت برق زد ، - المَطَرُ : باران سخت باريد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الزَّخّ - مص ، كينه و خشم : الزَّخَّار - صيغه ى مبالغه است از ( زَخَرَ ) . الزَّخَارِف - [ زخرف ] : جمع ( الزخْرُف ) است ، كشتيها ، - ( ح ) : حشراتى است از تيره ى نيم بالان كه مانند مگس بر روى آب مىپرند ؛ « زَخَارِفُ المَاءِ » : راههاى آب ، آبراهه‌ها ؛ « زَخَارِفُ الدُّنيا » : چيزهاى پوچ و باطل دنيا . الزُّخَارِيّ - « نباتٌ زُخَارِيٌّ » : گياه سبز و تازه ؛ « زُخَارِيُّ النَّبَاتِ » : سبزى و تازگي گياه بهنگام بر آمدن شكوفه‌هاى آن . الزَّخَّة - [ زخّ ] : حقد و كينه و خشم ، - و در زبان متداول به معناى يك بار بارِش تند و سخت است . زَخَرَ - - زَخْراً و زُخُوراً و تَزْخَاراً البحُر : دريا فراخ و پر آب شد ، - الوَادِي : دره فراخ و پر آب