فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
445
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
عمق . الرَّهْرَهة - [ رهره ] : درخشندگى پوست و نازكى بدن . الرُّهْرُوه - [ رهره ] : « ماءٌ رُهْرُوه » : آب صاف و زلال . رَهَسَ - - رَهْساً الشيءَ : آن چيز را سخت كوبيد يا فشار داد . رَهَطَ - - رَهْطاً اللقمةَ : لقمه را بزرگ گرفت ؛ « هُو يَرهَطُ » : او بسيار مىخُورَد . الرَّهْط - ج أَرْهُط و أَرْهَاط و جج أرَاهِط و أرَاهِيط : گروه مردان كه از سه نفر تا ده نفر باشند و در ميان آنها زن نباشد اين واژه مفرد ندارد و هرگاه عددى بر آن اضافه شود معناى شخص يا نفس را ميدهد مانند ( عِشرُون رَهْطاً ) : بيست نفر ، خويشان و قبيلهى مرد . الرَّهَط - ج أَرْهُط و أَرْهَاط و جج أَراهِط و أَرَاهِيط : مترادف ( الرَّهُط ) است . رَهَفَ - - رَهْفاً السيفَ : شمشير را نازك كرد . رَهُفَ - - رَهَافَةً و رَهَفاً : تنگ يا نازك و زيبا شد . رَهِقَ - - رَهَقاً : ستم كرد و به كارهاى زشت پرداخت ، دروغ گفت ، نادان و احمق شد ، سبك شد ، شتاب كرد ، - السفَرُ : مسافرت نزديك شد و زمان آن رسيد . رَهَّقَ - تَرْهِيقاً هُ : او را به بدى متهم كرد . الرَّهَق - مص ، گناه و تهمت ، وادار كردن شخص بر آنچه كه طاقت نداشته باشد ، سبك مغزى ، ناداني . رَهِلَ - - رَهَلًا : گوشت بدن او ورم كرد و سست شد . رَهَّلَ - تَرْهِيلًا هُ النومُ : خواب او را سست و جنبان كرد . الرِّهْل - ابر نازكى همانند شبنم . الرَّهَل - ورم و سستى ؛ « فلانٌ فيهِ رَهَلٌ » : در بدن فلاني ورم و سستى است . الرَّهِل - آنكه بدن او ورم كرده و سست شده باشد . الرِّهْمَة - ج رِهَم و رِهَام : باران ريز و نرم و پيوسته . رَهَنَ - رَهْناً الشيءُ : آن چيز دائم و هميشه شد ، - الشّيءَ : آن چيز را ادامه داد ، - الشّيءَ فلاناً و عِنْدَ فُلان : آن چيز را نزد فلانى گرو گذاشت ، - بِالمَكَانِ : در آن مكان اقامت گزيد . الرَّهْن - مص ، - ج رِهَان و رُهُون و رَهِين و رُهُن : گروگان كه معمولًا در برابر تأمين بدهى مىگيرند ، آنچه كه رهن شده باشد ، توقيف يا بازداشت مطلق هر چيزى ؛ « رَهْنٌ بِكَذا » : مقيد يا گرو به چيزى است ؛ « رَهْنَ كذا » : به انتظار چيزى ؛ « أودِعَ السَّجنَ رَهْنَ التحقيقِ » : بازداشت شد تا از او تحقيقات و بازپرسى شود ؛ « رَهْنَ اشَارتِهِ » : بفرمان او ، تحت تصرف و اوامر او . الرِّهْن - « هذا رِهْنُ مالٍ » : اين چيز در برابر مال يا پولى گروگان است . الرَّهْنَامَج - كتاب راهنماى مسافرت دريائي براى ناويان . اين واژه فارسى است . الرَّهْنِيَّة - املاك و اموال غير منقول مورد رهن . الرَّهْوُ - [ رهو ] : گروهى از مردم ؛ « غَارةٌ رَهْوٌ » : يورش و حملهى پي در پي ، « ثَوبٌ رَهْوٌ » : جامهى نرم و نازك ؛ « بِئرٌ رَهْوٌ » : چاهى كه دهانهى آن فراخ باشد ، - ج رِهَاء : زمين يا مكانِ بلند ، زمين گود و فرورفته ، - ( ح ) : پرندهايست شبيه كركى كه به فارسى آن را ( كُلنگ ) نامند . الرَّهْوَان - [ رهو ] : زمين هموار . اين واژه فارسى است ، - ( ح ) : اسب باركش كه در راه پيمودن نرم پشت و سبكبال باشد . اين واژه فارسى است . الرَّهْوَة - [ رهو ] : جاى بلند ، جاى پست يا گود ، گروهى از مردم ، - و در زبان متداول به معناى مال گزاف مىباشد . الرَّهِيب - هر چيزى ترسناك كه از آن بترسند . الرَّهِيَّة - [ رهو ] ( ط ) : نام خوراكى است كه از گندم كوبيده و شير تهيه كنند . الرَّهِيف - شمشير تُنك ، تيز لب . الرَّهِيق - مي . الرَّهِين - به معناى ( المَرْهُون ) است ، آنچه كه به رهن گرفته شده باشد ؛ « رَهِينٌ بِكَذا » : در برابر چيزى يا مبلغى گروگان است . الرَّهِينَة - ج رَهَائِن : آنچه كه رهن گرفته شود ؛ « الخَلْقُ رَهَائِنُ الموتَ » : مردم مقيد به مرگ مىباشند . الرَّوّ - [ روي ] : فراخى و بركت . اصل اين كلمه ( رَوْىٌ ) است كه ياء قلب به واو شده است . رَوَى - - رِوَايَةً [ روي ] الحديثَ : حديث را روايت و نقل كرد ، - القَومَ : آن قوم را سيراب كرد ، - الحَبْلَ : ريسمان را تافت ، - الرحْلَ : پالان را بر روى شتر با ريسمان سفت بست . رَوَّى - تَرْوِيَةً : سيراب شد ، - النّبَاتَ : گياه را آبيارى كرد ، - فى الأمْرِ : در آن كار انديشيد و تأمل كرد ، - هُ الشعْرَ : او را به روايت و نقل شعر واداشت . الرُّوَاء - [ روي ] : آبرو ، منظرهى خوش و زيبا ؛ « رَجُلٌ له رُوَاء » : مردى خوش اندام و زيبا . الرَّوَاء - [ روي ] : آب بسيار سيراب كننده ، آب گوارا . الرِّوَاء - ج أَرْوِيَة [ روي ] : ريسمانى كه با آن متاعها و كالا را بر روى ستور بندند . الرَّوَائِس - [ رأس ] : ابرهاى به پيش آمده ، قسمتهاى بالاى دره . الرِّوَائِيّ - [ روي ] : مؤلف و نويسندهى داستانها ، نويسندهى نمايشنامهها يا داستانهاى نمايشى . الرَّوَاتِب - [ رتب ] : جمع ( الرَّاتِب ) است به معناى حقوق و مقررى ماهانه ، سنّتهاى وابسته به فرايض يا به زمانهاى معين . الرَّوَاج - [ روج ] : مص ، انتشار ، تداول ، روى آوردن بر خريد چيزى ، بسيارى تقاضا . الرَّوَاجِب - [ رجب ] ( ع ا ) : بندهاى بيخ انگشتان .