فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
444
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ناليد . الرَّنَا - [ رنو ] : مص ، چيزى كه به علت زيبائى به آن بسيار نگرند ، زيبائى . الرُّنَاء - [ رنو ] : آواز خوش ، طرب و شادمانى . الرَّنَّاء - [ رنو ] : آنكه به چيزى زيبا نگرد و از آن در شگفتى قرار گيرد . الرَّنَّان - [ رنّ ] : آنكه صداى رسا دارد ، آنكه آواز بلند از خود درآورد . رَنَأَ - - رَنْأَ [ رنأ ] : آواز داد ، - اليهِ : به او نگاه كرد ، - فى مشيتِهِ : در راه رفتن سنگينى كرد . الرَّنَّة - [ رنّ ] : صدا ، صداى كمان و مانند آن . رَنَّحَ - تَرْنِيحاً هُ : او را ناتوان كرد ، - تِ الريحُ الغُصْنَ : باد شاخهى درخت را كج كرد . رُنِّحَ - عليهِ : بيهوش شد ، غش كرد ، بر اثر فرار يا ترس يا اندوه دچار سستى و ناتوانى شد و خم گرديد . الرَّنْح - سرگيجه و ناراحتى . الرَّنْد - ( ن ) : نام درخت كوچكى خوشبو است از تيرهى برگ بوها . اين گياه در اروپاى جنوبى و آسياى غربى ميرويد و اغلب براى زينت و آرايش باغچهها كشت مىشود . رَنَقَ - - رَنْقاً و رُنُوقاً الماءُ : آب تيره شد . رَنِقَ - - رَنَقاً الماءُ : مترادف ( رَنَقَ ) است . رَنَّقَ - تَرْنِيقاً الماء : آب را تيره كرد ، تصفيه كرد ، - النومُ فى عَينَيْهِ : خواب چشمان او را فرا گرفت ، - تِ المَنِيَّةُ منه : مرگ او نزديك شد ، - جناحُ الطَّائِر : بال پرنده شكست و فرو افتاد ، - تْ عيناهُ : چشمان او از فرط گرسنگى و جز آن بى حركت شد ، - جسمُهُ او رَأيُهُ : تن يا رأى او ناتوان شد ، - الطَّائِرُ : پرنده بال زد ولى پرواز نكرد ، - تِ السَّفِينَة : كشتى در جاى خود گرديد ولى راه نرفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد حيران و سرگشته شد ، - النظَرَ اليهِ : همواره به او نگاه كرد ، - القومُ بالمكانِ : آن قوم در آن مكان اقامت كردند و ماندگار شدند ، - اللواءُ : پرچم به اهتزاز در آمد ، - اللَّواءَ : پرچم را براى حمله به اهتزاز درآورد . الرَّنْق - مص ، آب تيره و كدر ، آب كه با خاك و خاشاك و جز آنها آميخته شده باشد ، دروغ . الرَّنَق - آب تيره و كدر . الرَّنِق - مترادف ( الرَّنَق ) است . الرَّنْقَاء - ج رَنْقَاوَات من الطير : پرندهاى كه بر روى تخم نشسته است . اين واژه را در زبان متداول ( القرُقَة ) گويند ؛ « ارْضٌ رَتْقَاء » : زمينى كه در آن كِشت نشود و چيزى نروياند . الرَّنْقَة - ج رَيَانِق و هو مقلوب رَنَائِق كأَنها جَمْع رَنِيقة : آبِ گل آلود ، آبِ كم ، چركى كه در ته حوض بازماند . الرَّنْكَة - ( ح ) : گونهاى ماهى است از تيرهى ( صابوغيها ) كه در اقيانوس شمالى و درياى مانش وجود دارد و شكار مىشود . رَنِمَ - - رَنِيماً : صداى خود را با شادى و طرب سر داد و آواز زيبائى خواند . رَنَّمَ - تَرْنِيماً : مترادف ( رَنِمَ ) است . الرُّنُم - زنان آوازخوان خوب ، كنيزكان دانا و تيزهوش . الرَّنَم - صدا و آواز . الرَّنْمَة - مترادف ( الرَّنَم ) است . الرَّنَمَة - ( ن ) : نام گياهى است . رَنَنَ - تَرْنِيناً و تَرْنِينَة [ رنّ ] : فرياد زد ، - القَوسَ : كمان را به صدا در آورد . الرَّنُوّ - [ رنو ] : مترادف ( الرنّاء ) است . الرَّنِين - [ رنّ ] : مطلق صدا و آواز يا صداى اندوهگين . رَهَا - - رَهْواً [ رهو ] : نرمى و رفاقت كرد ، آهسته راه رفت ، - البَحْرُ : دريا آرام شد ، - الطائِرُ : پرنده بالهاى خود را گشود ، - بين رِجْلَيْهِ : ميان دو پاى خود را از هم گشود . الرَّهَاء - [ رهو ] من الأَماكن : جاى فراخ ، - من كلِّ شيءٍ : سطح و مستواى هر چيزى . الرُّهَاق - تعداد ، مقدار . مترادف ( الزُّهَاء ) است . الرِّهَاق - مترادف ( الزُّهَاء ) است ؛ « كانوا رِهَاق مائةٍ » : تعداد يكصد نفر بودند . الرِّهَان - مص « خيلُ الرِّهَانِ » : اسبهاى مسابقه كه بر آنها شرط بندند ؛ « هُما كَفَرَسَيْ رِهانٍ » : اين تعبير ضرب المثلى است براى دو چيز مساوى و نزديك به يكديگر . رَهِبَ - - رَهْبَةً و رُهْباً و رَهَباً و رُهْبَاناً و رَهَبَاناً : ترسيد ، - هُ : از او ترسيد ، - جانِبَهُ : از او ترسيد . الرُّهْبَى - ترس . بيم . الرَّهْبَى - مترادف ( الرُّهْبَى ) است . الرَّهْبَاء - مترادف ( الرُّهْبَى ) است . الرُّهْبَان - ج رَهَابِين [ رهب ] : به معناى ( الرّاهِب ) است . الرَّهْبَان - ج رَهَابِين و رَهَابِنة و رَهْبَانُون [ رهب ] : آنكه بسيار ترسد مانند ( الخَشيَان ) از ( خَشِيَ ) . الرُّهْبَانة - ج رُهْبَانَات : مؤنث ( الرُّهبَان ) است . الرَّهْبَانة - ج رَهْبَانَات : مؤنث ( الرَّهبان ) است . الرُّهْبَانِيَّة - مترادف ( الرَّهبَانِيَّة ) است . الرَّهْبَانِيَّة - روش و طريقهى راهب است . الرَّهْبَة - ترس . الرَّهْبَنَة - اسم است از معناى ( الرّاهِب ) : رهبانيت . الرَّهْج - آنچه كه گَرد و خاك بر انگيزد . الرَّهَج - مترادف ( الرَّهْج ) است ، فتنه و آشوب ، ابر بى باران . الرَّهَجَة - واحد ( الرَّهَج ) براى ابر بى باران است . الرَّهْدَنة - شوخى جلف و سبك براى كوچك كردن طرف . اين واژه در زبان متداول رايج است . الرَّهْرَاه - [ رهره ] : « طَسْتٌ رَهْرَاه » : طشت فراخ و كم عمق ؛ « جِسْمٌ رَهْرَاه » : بدن نرم و سفيد ؛ « ماءٌ رَهْراه » : آب صاف و زلال . رَهْرَهَ - رَهْرَهَةً [ رهره ] مائدتَهُ : سفرهى غذاى خود را از راه كرم و بخشندگى توسعه داد و فراخ كرد . الرَّهْرَه - : « جسمٌ رَهْرَه » : بدن نرم و سفيد ؛ « طَسْتٌ رَهْرَه » : طشت فراخ و كم