فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
436
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
رَغَّبَ - تَرْغِيباً هُ : آنچه را كه ميخواست بوي داد ، - هُ فى الشيءِ : او را به آن چيز تشويق و ترغيب كرد . الرُّغُب - من الأَرض : مترادف ( الرَّغَاب ) است . الرَّغَب - مرغوب ، خواسته شده . الرَّغِب - « طريقٌ رَغِب » ج رُغُب : راه فراخ و پهن . رَغِدَ - - رَغَداً عيشُهُ : زندگى او خوب و فراخ شد . رَغُدَ - - رَغَادَةً عيشُهُ : مترادف ( رَغِدَ ) است . الرَّغْد - زندگى خوش و فراخ . الرَّغَد - مترادف ( الرَّغْد ) است ، ج راغِدُ مانند ( خَدَمَ جمع خادِم ) به معناى آنكه در فراخ زندگى باشد ؛ « قومٌ رَغَدٌ و نِسَاءٌ رَغَدٌ » : قوم يا زنانى كه در فراخ زندگى باشند . رَغَفَ - - رَغْفاً العجينَ : خمير را گرد آورد و چانه كرد ، - البَعِيرَ : به شتر بزر و آرد و مانند آنها را خورانيد . رَغَلَ - النحاسَ و غيرَهُ : روى مس و جز آن را آب نقره يا طلا كشيد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الرَّغْلَة - آب نقره يا طلا كه بر روى مس كشند . اين واژه در زبان متداول رايج است . رَغَمَ - - رَغْماً هُ : او را خوار و مقهور كرد ، - الشيءَ : آن چيز را خوار كرد و مكروه دانست ، - انْفَهُ لِلَّه : به درگاه خداوند متعال با كراهت فروتنى كرد ، - - رَغْماً و رَغَماً انْفَهُ لِلَّهِ : به معناى ( رَغَمَ ) است . رَغِمَ - - رَغْماً و رَغَماً هُ : او را ناپسنديه تلقى كرد ، مكروه دانست ، - انْفَهُ لِلَّهِ : به معناى ( رَغَمَ ) است . رَغَّمَ - تَرْغِيماً هُ : او را خوار و زبون كرد ، - فُلانٌ انْفَهُ : فلانى فروتن شد . الرُّغْم - ستم ، خوارى ، ناپسندى ؛ « اتى على رُغْمِهِ » : بر خلاف ميل خود آمد ، خاك . الرَّغْم - مترادف ( الرُّغْم ) است ؛ « رَغْمَ كذا او رَغْمَ أَن » ، و « رَغْماً عَن » ، و « على الرَّغْمِ من و بالرَّغْمِ من » ، و « بِالرَّغْمِ عن » ، و « بِالرَّغْمِ من أن » : هر يك از تعبيرات مذكور به معناى بر خلاف ميل و خواستهى چيزى مىباشد . الرَّغْم - مترادف ( الرُّغم ) است . الرَّغُوب - مترادف ( الرَّاغِب ) است . الرُّغْوَة - [ رغو ] من اللبن : چربي روى شير ، سرشير . الرَّغْوَة - ج رُغًى من اللبن : چربي روى شير . الرَّغْوَة - مترادف ( الرَّغْوَة ) است . الرَّغِيب - ج رِغَاب : مرد فراخ شكم يا شكم گُنده ؛ « حِمْلٌ رَغِيبٌ » : بارى سنگين . الرَّغِيبَة - ج رَغَائِب : مؤنث ( الرَّغِيب ) است ، كارى پسنديده ، بخشش بسيار . الرَّغِيد - مترادف ( الرَّغْد ) است . الرَّغِيدة - غذائى كه از شير جوشانده و آرد تهيه كنند ، فِرنِي . الرَّغِيف - ج أَرْغِفَة و رُغْف و رُغُف و رُغْفان و تَرَاغِيف : چانهى خمير ، خمير نازك كه از آن نان پزند . رَفَّ - - رَفّاً [ رفَّ ] : بسيار خورد ، - اللَّبنَ : همه روزه شير خورد ، - شفتيهِ : لبانِ او را مكيد ، - الدابَّةَ : به ستور گياه و كاه خورانيد ، بهر صورتى كوشيد تا خدمتى بكند ، - هُ : به او خدمت و نكوئى كرد ، - الناسُ بهِ : مردم به گرد او در آمدند ، - به : او را گرامى داشت ، - الى كذا : به چيزى خوشنود شد ، - النباتُ : گياه از سرسبزى و تازگى جنبيد ، - تِ العينُ : چشم تكان خورد ، - البرقُ : برق درخشيد ، - - رَفّاً البيتَ : براى خانه طاقچه ساخت ، - ثَوبَهُ : پيراهن خود را به پيراهنى ديگر دوخت تا دامن آن گشاد شود ، - - رَفّاً و رَفِيفاً لونُهُ : رنگ او درخشيد . الرَّفّ - مص ، گروه ستوران يا پرندگان ، ماسهى نرم ، آغل گوسفند ، پيراهن نرم ، - ج رُفوف و رِفاف : رف ؛ « وضعه على الرَّفِّ » : آن را به يكسو انداخت ، اهمال كرد . الرِّفّ - گروه شتران ، جيرهى هر روزهى شتران از آب . رَفَا - - رَفَواً [ رفو ] الثوبَ : جامه را دوخت و نيكو كرد ، - هُ : ترس او را از بين برد و آرام داد ، نيازمندى او را بر آورد . رَفَّى - تَرْفِيَةً العريسَ : داماد را دعا كرد و او را با گفتن ( بِالرِّفَاءِ وَالْبَنِين ) تبريك گفت . الرَّفَاء - [ رفأ و رفو ] : لحيم كردن ، رفو كردن ، پيوستگى و اتفاق . الرَّفَّاء - [ رفأ ] : رفوگر لباس . الرُّفَات - مال اندكى كه از دست رفته باشد ، آنچه كه شكسته و پوسيده شده باشد ، استخوانهاى مرده . الرِّفَادة - زين ، عرق گير زير زين يا پالان ، باند يا پارچهاى كه بر روى زخم بندند . الرِّفَاس - ريسمانى كه با آن دست شتر را به بازويش بندند . الرَّفَّاش - آنكه گندم و مانند آن را با بيل به يكسو ريزد . الرَّفَاع - جمع آورى و برداشت غلَّه ، حمل غلَّه به خرمنگاه . الرِّفَاع - مترادف ( الرَّفَاع ) است . الرُّفَاعة - من الصوت : آواز رسا و بلند . الرَّفَاعة - من الصوت : آواز رسا و بلند . الرِّفَاعَة - من الصوت : آواز رسا و بلند . الرَّفَاغَة - فراخى در زندگى . الرَّفَاغِيَة - فراخى در زندگى . الرَّفَّاف - [ رفَّ ] : صيغهى مبالغه است بر وزن ( فَعّال ) به معناى بسيار درخشنده . الرِّفَاق - ج رُفُق : ريسمانى كه با آن بازوى شتر را بندند . الرُّفَاقَة - ج رِفَاق و رِفَق و رُفَق و أَرْفَاق : ياران همسفر . الرَّفَال - من الشَّعر : موى بلند و دراز . الرَّفَاهَة - فراخ زندگى و رفاه آن . الرَّفَاهِيَة - مترادف ( الرَّفاهَة ) . رَفَأَ - - رَفْأً [ رفأ ] الثوبَ : شگافتگى جامه را رفو كرد و آن را دوخت ، - بَيْنَهم : ميان آنها را اصلاح و آشتى داد ، - السفينةَ : كشتى را به ساحل نزديك كرد . رَفَّأَ - تَرْفِئَةً و تَرْفِيئاً هُ : به او تبريك و تهنيت