فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

437

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

گفت و با عبارت ( بالرّفاء و البَنِين ) يعنى با همبستگى و شادى و فرزند آوردن وي را دعا كرد . رَفَتَ - - رَفْتاً : شكسته و ريز و كوبيده شد ، - الشيْءَ : آن چيز را شكست و خُرد كرد ، - العَظْمُ : استخوان پوسيده شد ، - الحَبْلُ : ريسمان بريد . الرُّفَت - آنكه هر چيز را خُرد و ريز ريز كند ، كاه . الرُّفَة - [ ورف ] : كاه . الرِّفَة - [ ورف ] : مص ، گياه سبز و تازه . رَفَخَ - العجينُ : خمير ترش شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . رَفَدَ - - رَفْداً هُ : او را كمك و يارى كرد ، به وى چيزى عطا كرد و بخشيد ، - الحائِطَ : بر ديوار تكيه گاه بست ، - الدّابَّةَ و عَليها : براى ستور رفاده ( عرقگير زير پالان ) بست . رَفَّدَ - تَرْفِيداً هُ : او را گرامى و بزرگداشت و مهتر كرد . الرَّفْد - مص سهميه ، قدح بزرگ . الرَّفْد - ج أَرْفَاد و رُفُود : يارى كردن ، عطا و بخشندگى ، آنچه كه بر چيزى اضافه شود تا استوار گردد ، قدح يا كاسه‌ى بزرگ . الرَّفْدَة - ج رِفَد : گروهى از مردم . الرَّفْرَاف - [ رفرف ] : لوحهائى از چوب كه بر روى سقف يا بر سر درب خانه قرار دهند تا از نفوذ باران به داخل خانه جلوگيرى شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - ( ح ) : شتر مرغ نر كه نام ديگر آن ( خَاطِفُ ظِلِّهِ ) مىباشد . رَفْرَفَ - رَفْرَفَةً [ رفرف ] الطائرُ : پرنده بالهاى خود را گشود و حركت كرد ، - الشيءُ : آن چيز آواز داد . الرَّفْرَف - ج رَفَارِف : مترادف ( الرَّفُ ) است ، شاخه‌هاى فروهشته‌ى درختان و گياهان ، آنچه كه باقيمانده و تا خورده باشد ، پارچه‌اى كه در پائين سراپرده و خيمه و خرگاه دوزند ، تا خوردگى كنار خيمه و خرگاه ، فرشها ، بساطها ، بالش زير سر ، جامه‌ى ديبا و نرم و نازك ، كناره و گوشه‌هاى زره ، آنچه از زره كه آويزان باشد ؛ « رَفْرَفُ الدِّرْعِ » : آنچه از زره كه به خود بسته و بر پشت اندازند ؛ « رَفْرَفُ السَّيَّارَةِ » : گِلگير ماشين يا اتومبيل . رَفَسَ - - رَفْساً و رِفَاساً هُ : بر سينه‌ى او زد ، - اللَّحْمَ و نحوَهُ : گوشت را كوبيد و نرم كرد ، - البَعِيرَ : دست شتر را با ريسمان بست . الرَّفْس - مص ؛ « رَفْسُ القَنْطَرَة » : ستونهاى دو طرف و زير پل كه آن را استوار نگهدارند . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الرَّفْسَة - صدمه‌اى كه با پاى بر سينه زنند . رَفَشَ - - رَفْشاً القمحَ : گندمرا كوبيد ، - الشيءَ : آن چيز را كوبيد و نرم كرد ، - رُفُوشاً فى الأمرِ : در آن امر بزرگ فراخ شد . رَفِشَ - - رَفَشاً : گوش او بزرگ شد . بنا بر تشبيه به بيل . رَفَّشَ - تَرْفِيشاً لحيتَهُ : ريش خود را شانه زد و همانند بيل هموار ساخت . الرَّفْش - مص ، بيل ، خاك انداز ، پاروى كشتى . الرَّفْشَاء - مؤنث ( الأَرْفَش ) است . رَفَض - - رَفْضاً و رَفَضاً الشيءَ : آن چيز را رها كرد و نپذيرفت ، - الإبِلُ : شتران را در چراگاه رها كرد تا بطور پراكنده بچرند ، - الوَادي : دره فراخ شد ، - - رُفُوضاً تِ الإبلُ : شتران به تنهايى چريدند و شتربان آنها را مىنگريست بدون آنكه آنها را گردآورى كند . الرُّفْض - گرايش بسيار به مذهب و روى گردانى از ساير مذاهب . اين واژه در زبان متداول رايج است . الرَّفْض - مص ، - ج رِفَاض : اندكى از چيزى ، گروه شتران يا آهوان پراكنده ، آنچه از چيزى كه شكسته و پراكنده شده باشد . الرَّفَض - ج أَرْفاض : مترادف ( الرَّفْض ) است . رَفَعَ - - رَفْعاً الشيءَ : آن چيز را بالا برد . اين واژه ضدّ ( وَضَعَهُ ) است ؛ « رَفَعَ من شَأنِهِ » : مقام او را بالا برد ، آن چيز را گرفت ، - الكلمةَ : بر حرف آخر كلمه علامت رفع نهاد ، - الحَديثَ : روايت حديث را به گوينده‌ى اوليه‌اش رسانيد ، - الجلسَةَ : جلسه را پايان داد ، - الدَّعْوَى عَليهِ : بر عليه او نزد قاضى شكايت برد ، - صَوْتَهُ : صداى خود را بلندكرد ، - فلاناً على صَاحِبهِ فى المَجلِسِ : فلانى را در مجلس بر دوست خود مقدم داشت ، - القَومُ : آن قوم در كشور به پيش رفتند ، - الجَمَلُ فى السيْر : شتر در راه شتاب كرد ، - الجَمَلَ : شتر را با شتاب راند ، - الشيءَ في خزانتهِ : آن چيز را در گنجه‌ى خود نگهدارى كرد ، - رَفْعاً و رُفْعَاناً هُ الى السلْطانِ : او را به سلطان نزديك گردانيد ، - زَيْداً الى الحَاكِم : زيد را بدادگاه كشانيد تا وى را محاكمه كند ، - رَفْعاً و رَفَاعاً و رَفَاعَةً القَومُ الزَّرعَ : كِشت دِرو شده را به خرمن گاه برد ؛ « هَذَا امرٌ يرفَعُ الرأسَ » : اين امرى است كه باعث بزرگوارى و آبرومندى مىشود . رَفُعَ - - رِفْعَةً و رَفَاعَةً : قدر و منزلت او بالا رفت ، بلند آوازه شد ، - الثوبُ : پيراهن نازك شد . اين واژه خلاف ( غَلُظَ ) است . رُفِعَ - لهُ الشيءُ : آن چيز را از دور ديد . رَفَّعَ - تَرْفِيعاً هُ : مترادف ( رَفَعَهُ ) است ، - القومَ : آن قوم را در جنگ دور كرد . الرِّفْعَة - مص ، بزرگى و بالا رفتن قدر و منزلت . رَفَعَ - - رَفَاغَةً العيشُ : زندگى خوش و فراخَ شد . الرَّفْغ - ج أَرْفَاغ و رُفُوغ : فراخى و خوشى زندگى ، كاه ذُرّت ، هر جاى چركى در بدن ؛ « كِلْسٌ رَفْعٌ » : آهك نرم ، - ج ارْفُغ و رِفَاغ : بدترين جاى دره از نظر خاك ، زمين پر از خاك ، ناحيه . رَفَقَ - - رَفْقاً هُ : به او سود رسانيد و كمك كرد ، بر بازوى او زد ، - النَّاقَةَ : بازوى ماده شتر را بست ، - العملَ : كار را محكم و