فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

405

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ذ الذّال ذ - حرف نهم از حروف مبانى است و از حروف لَثَوِي مىباشد كه در حساب جُمّل عبارت از عدد هفتصد ( 700 ) است . ذا - اسم اشاره براى نزديك و مذكر است . مثناى اين واژه ( ذَانِ ) در حال رفع و ( ذَيْنِ ) در حال نصب و جرّ است ، ج أُولَاءِ ، و بندرت از اين واژه اسم مصغر ساخته و گفته مىشود ( ذَيّاً ) و نيز ( هاء تنبيه ) بر سر آن مىآيد و گفته مىشود ( هَذَا ) ، اين واژه به معناى ( الَّذِي ) نيز مىآيد و آن هنگامى است كه بعد از ( ما ، مَنْ ) استفهاميّه قرار گيرد مانند « ماذا فَعَلْتَ ؟ » : چه كردى و « مَنْ ذا فِي الدّارِ ؟ » : چه كسى در خانه است كه در اين دو صورت اسم اشاره نيست و اسم استفهام است ، و نيز به معناى دارنده مىآيد كه در اين صورت از اسماء خمسه در حالت نصب مىباشد ؛ « صَارَ ذَا مَالٍ » : توانگر شد ؛ « وَجَدتُهُ ذَا صَبَاحٍ » : اين تعبير به معناى او را بهنگام بامداد ديدم مىباشد يعنى ( وَقْتاً ذا صَبَاحٍ ) كه نصب ( ذا ) به دليل صفتى است بجاى ظرف . الذَّائِد - ج ذُوَّد و ذُوَّاد و ذادَة [ ذود ] : حمايت كننده ، دفاع كننده ، ياريگر . الذَّائِع - [ ذيع ] : منتشر ، پراكنده ، متداول ؛ « ذَائِعُ الصّيتِ » : معروف ، مشهور . الذَّائِقة - [ ذوق ] : نيروى چشائى كه از حواس پنجگانه است و با آن مزه‌ى غذا را مىچشند . الذَّائِل - [ ذيل ] : فا ، دارنده‌ى دُم . ذابَ - - ذَوْباً و ذَوَبَاناً [ ذوب ] الثلجُ أو السمنُ : يخ يا چربى آب شد . اين واژه ضد ( جَمدَ ) است ، - دمعُهُ : اشك او جارى شد ، - جِسْمُ الرجُلِ : تن آن مرد لاغر شد ، - تِ الشَّمْسُ : گرمى خورشيد بسيار شد ، - الرجُلُ : آن مرد همواره عسل خورد ، پس از خردمندى احمق شد . الذَّابِل - ج ذُبَّل و ذُبُل : فا ، لاغر ، باريك ، ناتوان ، افسرده . الذَّابِلَة - ج ذَوَابِل : مؤنث ( الذَّابِل ) است ؛ « عَينٌ ذَابلةٌ » : چشمى كه پلك آن سست باشد . ذات - ج ذَوَات : مؤنث ( ذُو ) است و مثنّاى آن ( ذَوَاتَانِ ) است . اعراب اين اسم بسان اسمهاى مفرد و مثنى و جمع است ؛ « لقيتُهُ ذاتَ يَومٍ أو ذاتَ لَيْلَةٍ او ذاتَ مَرَّةٍ » : او را آن روز يا آن شب يا آن بار ديدم . در اينجا نصب ( ذاتَ ) بنا بر صفت است كه در جاى موصوف محذوف آمده و نصب آن بنا بر مفعوليت مطلق است به اين صورت ( لَقَيْتُهُ لُقْيَةً ذاتَ يومٍ و ذاتَ لَيلةٍ و ذاتَ مرّةٍ ) . الذَّاتُ - آنچه كه در خور شناختن يا خبر دادن باشد ؛ « اسمُ الذَّاتِ » در اصطلاح نحويان اسمى است آميخته با ذات و جوهر مانند ( الرجُلُ ) و ( الأسَدُ ) كه در مقابل اين اصطلاح اسم معنى است مانند ( العِلْم ) و ( الشجَاعَة ) ؛ « ذاتُ الشّيءِ » : نفس يا عين يا جوهر چيزى ؛ « أنا بِالذّات » : من شخصا ، كسى بجز من نيست ؛ « ذاتُ الأشياءِ » : عين آن چيزها ؛ « فى ذاتِه و فى حدّ ذاتِه » : به طبيعت و حقيقت آن ؛ « الثقَةُ بالذات » : اعتماد به نفس ؛ « حُبُّ الذَّاتِ » : خودپسندى ؛ « الاعتماد على الذاتِ » : اعتماد به نفس ؛ « ذاتُ البَيْنِ » : حالت و وضعيت ؛ « اصْلِحوا ذاتَ بينِكم » : وضع خودتان را اصلاح كنيد ؛ « ذات اليَد » : آنچه از مال كه در اختيار كسى باشد ؛ « قَلَّتْ ذاتُ يدهِ » : آنچه از مال كه بدست آورده كم شد ؛ « ذاتُ شَفَةٍ » : يك كلمه ؛ « كَلَّمْتُهُ فما رَدَّ عليَّ ذاتَ شَفَةٍ » : با او سخن گفتم ولى يك كلمه به من جواب نداد ؛ « ذاتُ اليَمِينِ » : طرف راست ؛ « جَلسَ ذاتَ اليَمِين » : در طرف راست نشست ؛ « ذاتُ الصَّدْرِ » : انديشه يا راز ؛ « ذاتُ الصَّدْرِ » ( طب ) : درد سينه يا ورم آن ؛ « ذاتُ الجَنْب » ( طب ) : دردى است كه بر اثر سرماخوردگى سخت پديد مىآيد و باعث سرفه و تب و نفس تنگى مىشود ؛ « ذاتُ الكبدِ » ( طب ) : بيمارى كبد ؛ « ذاتُ الرِّئة » : بيمارى سينه پهلو كه باعث ورم شش و چركى در ريه مىشود ؛ « ذات الأجرَاسِ » : مارى است سمّى كه از آن صداى زنگ شنيده مىشود و گونه‌هاى مختلفى دارد ؛ « ابنُ ذَوَات » : فرزندى از خانواده‌اى بزرگوار . الذَّاتِيّ - منسوب به ( الذَّات ) است ، شخصى ؛ « ذاتِيّاً » : از پيش خود ؛ « الحُكْمُ الذاتِيّ » : آزادى كشور كه حاكم بر خود بموجب قوانين ويژه‌ى به خود باشد . الذَّاخِر - فا ، چاق ، فربه .