فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

398

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

او را پوشانيد ، او را دفن يا پنهان كرد ، - عليه السِّرَّ و الخبرَ : آن راز يا خبر را پنهان داشت ، - بينهم : ميان آنها را آشتى داد و اصلاح كرد ، - فلاناً : فلانى را پنهانى كشت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . دَمِسَ - - دَمَساً تْ يدُهُ : دست او چركين و آلوده شد . دَمَّسَ - تَدْمِيساً هُ : روى آن را پوشانيد ، آن چيز را دفن و پنهان كرد . الدَّمَس - آنچه كه روى آن پوشانيده شده باشد . الدُّمُسْتُق - ج دَمَاسِق : لقب فرمانده‌ى لشكريان روم است . - اين واژه لاتينى است . دَمْشَقَ - دَمْشَقَةً [ دمشق ] الشيءَ : آن چيز را آراست و زينت كرد ، - الأَمْرَ : آن كار را با شتاب انجام داد . الدَّمْشَق - « دَمْشَقُ اليدين » : آنكه با دستهاى خود تند كار كند . الدِّمَشْقِيّ - ج دَمَاشِقَة : آنكه منسوب به ( دِمَشْق ) پايتخت سوريه باشد . دَمَعَ - - دَمْعاً تِ العينُ : اشك چشم روان شد . دَمِعَ - - دَمَعاً و دَمَعَاناً و دُمُوعاً تِ العينُ : اشك چشم روان شد ، - الإنَاءُ : ظرف پُر شد . الدَّمْع - ج دُمُوع و أَدْمُع : اشك چشم ؛ « دمُوعُ التِّمْسَاح » : اشك دروغين يا اشك تمساح . الدَّمْعَان - « قدحٌ دَمْعَان » : قدح پر و لبريز كه از دور لبه‌ى آن ريزش كند . الدَّمْعَة - يك قطره اشك ؛ « دَمْعَةُ الكَرْمِ » : مي . الدَّمِعَة - « امرأَةٌ دَمِعَةٌ » ج دَمْعَى : زنى كه زود به گريه درآيد ، زنى كه اشك بسيار ريزد . دَمَغَ - - دَمْغاً هُ : سر او را شكست يا زخمى كرد و زخم به مغز سر رسيد ، او را مقهور كرد و بر او چيره شد ، - تهُ الشّمسُ : آفتاب مغز سر او را دردمند كرد ، - الحقُّ البَاطِلَ : حق بر باطل پيروز شد . الدَّمْغَة - « دَمْغَةُ الإصبعِ » : اثر انگشت ؛ « ورق الدَّمْغَة » : كاغذى كه بر آن تمبر زده شده و از سوى دولت به فروش مىرسد نام ديگر آن ( الطَّوَابعُ الأَمِيريّه ) اين گونه برگها در معاملات قانونى و رسمى به كار برده مىشود . الدِّمْقَاس - [ دمقس ] : ابريشم سفيدِ ، ابريشم كه بر آن ( الدِّيبَاج ) نيز اطلاق مىشود . الدِّمُقْراطيّ - آنچه كه ويژه يا برابر دموكراسى باشد ، آنكه پايبند به نظام دموكراسى باشد . الدِّمُقْراطِيَّة - حكومت مردم بر مردم . اين واژه يونانى است . الدِّمَقْس - [ دمقس ] : مترادف ( الدِّمْقَاس ) است . دَمَكَ - - دُمُوكاً الأَرنبُ : خرگوش در دويدن خود شتابيد ، - الشيءُ : آن چيز نرم شد ، - الشيءَ : آن چيز را سابيد و بگونه‌ى آرد درآورد ، - دَمْكاً الرِّشاءَ : ريسمان را تابيد . دَمَلَ - - دَمْلًا و دَمَلَاناً الأَرضَ : زمين را با دادن كود و مانند آن اصلاح و قابل كشت كرد ، - بينهم : ميان آنها را آشتى داد ، - دَمْلًا الدُّمَّلَ : دُمل را درمان و خوب كرد . دَمِلَ - - دَمَلًا الجرحُ : زخم رو به بهبودى رفت . الدُّمَل - مترادف ( الخُراج ) است . الدُّمَّل - ج دَمَامِل و دَمَامِيل : مترادف ( الخُراج ) است . الدُّمَلَة - واحد ( الدُّمَل ) است . الدُّمَّلَة - واحد ( الدُّمَّل ) است . دَمْلَجَ - دَمْلَجَةً و دِمْلَاجاً [ دملج ] الشيءَ : آن چيز را محكم ساخت همانگونه كه دستبند را محكم سازند . الدُّمْلُج - ج دَمَالِج : زينتى است كه بر دست كنند مانند دستبند يا النگو . الدَّمْلَج - ج دَمَالِج : مترادف ( الدُّمْلج ) است . دَمْلَكَ - دَمْلَكَةً [ دملك ] الشيءَ : آن چيز را نرم و صاف كرد . الدُّمْلُوج - ج دَمَالِيج [ دملج ] : مترادف ( الدمْلُج ) است . الدُّمْلُوك - [ دملك ] : سنگ نرم و گرد . دَمَنَ - - دَمْناً الأَرضَ : زمين را با كود اصلاح كرد . دَمِنَ - - دَمْناً عليهِ : بر او كينه ورزيد . دَمَّنَ - تَدْمِيناً فلاناً : به فلانى اجازه‌ى كارى داد ، - بابَ فلانٍ : همراه و ملازم فلانى شد ، - البعيرُ المكانَ : شتر در آن مكان پشكل كرد . الدِّمْن - سرگين و پشكل ، گنديده شدن نخل ، خاكستر . الدِّمْنَة - ج دِمَن و دِمْن : جاى خاكروبه ، مزبله ، آثار خانه ، باقيمانده‌ى آب در حوض . الدُّمُوثة - نرمى خُلق و گشاده‌روئى . الدَّمُوع - آنكه بسيار اشك ريزد . الدَّمُوك - آنكه با سرعت رفت و آمد كند . الدَّمَوِيّ - [ دمي ] : نسبت به ( الدم ) است ، آنچه در رابطه‌ى با خون باشد ، آنكه بسيار خون ريزد ، خونخوار . دَمِيَ - - دَمًى و دُمِيّاً الجرحُ : از زخم خون درآمد . الدُّمَيّ - تصغير ( الدَّم ) است . الدَّمِيّ - منسوب به ( الدَّم ) است . الدُّمْيَة - ج دُمًى [ دمي ] : عكس و نقاشى آراسته شده كه در آن مانند خون سرخى باشد ، بُت . الدَّمِيثَ - ج دِمَاث و أَدْمَاث : مترادف ( الدَّمْث ) است . الدَّمِيثَة - واحد ( الدَّمَائِث ) است . الدَّمِيس - مترادف ( الدَّمَس ) است . الدَّمِيع - « امرأَةٌ دَمِيعٌ » ج دَمَائِع : زنى كه بسيار اشك ريزد ؛ « رجلٌ دَمِيعٌ » ج دُمَعَاء و دَمْعَى : مردى كه زود به گريه درآيد يا كه بسيار اشك ريزد . الدَّمِيغ - آنكه سرش زخمى شده و زخم به مغز سر او رسيده باشد . الدَّمِيم - : حقير و بد شكل و بدنما ؛