فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

385

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

پايانى دارد . الدَّبَرَة - ج دَبَرَ و أدْبَار : زخم پشت ستور كه از برخورد پالان و مانند آن پديد آيد . الدَّبْرِيّ - نماز خواندن در آخر وقت . الدَّبَرِيّ - آنچه كه به هنگام گذشت زمان نيازمندى بدست رسد . دَبَّسَ - تَدْبِيساً [ دبس ] العنبُ : انگور بسان شيره بسيار شيرين شد ، - العصيرُ المَغْليّ : عصاره‌ى جوشانيده شيره شد ، - الرجُلُ العصيرَ : آن مرد چكيده را شيره كرد ، - الشيءُ : آن چيز پنهان شد ، - الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - المِخْرَزُ و نحوُهُ : نوك مته يا جوالدوز سابيده شده و از كار افتاد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّبْس - هر چيز سياهى ، مردم بسيار و جز آنها . الدِّبْس - چكيده‌ى انگور يا خرنوب و مانند آنها كه بر روى آتش سفت شده باشد . الدِّبِس - شيره‌ى خرما و مانند آن ، عسل زنبور . الدُّبْسَة - سرخي آميخته به سياهى . الدَّبْش - سنگريزه‌ها كه بر روى زمين ريخته شده باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّبِش - مرد تنومند و غليظ . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّبْشَة - عند العامّة : در زبان متداول واحد ( الدبْش ) است ، جنگل انبوه از درخت . دَبَغَ - - دَبْغاً و دِبَاغاً و دِبَاغَةً . الجلدَ : پوست را نرم كرد و تَرى و بوى بد را از آن زدود يا دباغى كرد ، - الثَوبُ : جامه چركين يا رنگين شد و پاك نگرديد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدِّبْغ - آنچه كه با آن پوست را دباغى كنند . الدِّبْغَة - مترادف ( الدِّبغ ) است . دَبَقَ - - دَبْقاً الصائدُ الطيرَ : شكارگر بوسيله‌ى ( دِبْق ) پرنده را شكار كرد . دَبِقَ - - دَبَقاً بهِ : به آن چسبيد و از وى جدا نشد . دَبَّقَ - تَدْبِيقاً هُ : بوسيله‌ى ( دِبْق ) آن را شكار كرد . الدِّبْق - ( ن ) : درخت كوچكى است كه ميوه‌اى لعابى دارد . شكوفه‌هاى اين گياه به شكل خوشه است و در مناطق گرمسيرى بويژه هند مىرويد از ميوه‌اى اين درخت ماده‌ى چسبنده‌ى دبق را سازند كه در شكار پرنده‌ها از آن استفاده مىشود ، چسبى است سبز رنگ كه بر روى چوب شاخه‌ى درخت كشيده و در ميان درختان قرار دهند و با اين وسيله پرندگان را فريب داده و به آن چسبيده و شكار شوند ؛ « قَضِيبُ الدِّبق » : شاخه‌ى درخت كه بر روى آن ماده‌ى ( الدبق ) كشيده و آن را در شكار پرندگان به كار برند . دَبَكَ - - دَبْكاً الوعاءَ : ظرف را محكم پُر كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - الرجُلُ : آن مرد زمين را محكم پاى كوبيد و صدائى رسا از آن درآمد . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است ، هُ على الأرْضِ : او را سخت بر زمين انداخت . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است . دَبَّكَ - تَدْبِيكاً : مترادف ( دَبَكَ ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّبْكَة - نام گونه‌اى رقص و پايكوبى معروفى است و اين اسم از فعل ( دَبَكَ ) ساخته شده است . دَبَلَ - - دَبْلًا و دُبُولًا الشيءَ : آن چيز را اصلاح كرد ، - الأَرضَ : زمين كشت را با كود تقويت كرد ، - دَبْلًا اللقمةَ : لقمه را بزرگ گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را گرداورى كرد و بهم فشرد همانگونه كه لقمه را با انگشتان گيرند ، - هُ بِالعَصَا : او را پياپى با چوب زد ، - هُ فلانٌ : آن چيز را بر فلانى سنگين كرد و او را به بيمارى دبله انداخت . دَبِلَ - دَبَلًا : چاق و فربه شد . دَبَّلَ - تَدْبِيلًا اللقمةَ : لقمه را بزرگ گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را بسان لقمه گرفتن با دست گرفت و فشرد . الدَّبْل - ج دُبُول : جوى آب ، بيمارى طاعون ، بلا ، بىفرزندى . الدُّبْلَة - لقمه‌ى بزرگ ، يك مشت از چيزى ، سوراخ تيشه يا كلنگ . الدَّبْلَة - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى درونى است از قبيل دمّل يا كورك ، بلا و سختى . الدِّبْلوم - مدركى است رسمى كه امتيازى را دارد ، گواهينامه‌ى تحصيلى از مدرسه‌ى عالى . الدِّبْلُوماسيّ - ديپلماتى كه از سوى دولت خود با منصب سياسى در يكى از كشورها تعيين گردد . اين واژه يونانى است ؛ « السِّلْكُ الدِّبْلُومَاسِيّ » : ديپلماتها يا نمايندگان كشورهاى خارجى در يك كشور . الدِّبْلوماسيَّة - وصف ديپلمات و كارهاى او است . اين واژه يونانى است . الدَّبُوب - [ دبّ ] : آنكه سخن چين باشد . الدَّبُور - باد غرب كه در برابر باد صبا است يا شرقى است . الدَّبُّور - ج دَبَابِير ( ح ) : زنبور . الدَّبُورة - ابزارى است كه با آن سنگها را بهنگام تراش صاف كنند . فصيح اين كلمه ( الصَّاقور ) است . الدُّبُّوس - ج دَبَابِيس : سوزن يا سنجاق ته گِرد . اين واژه فارسى است . الدَّبُّوس - ج دَبَابِيس : مترادف ( الدُّبُّوس ) است ، ابزار كوچكى است بگونه‌ى سوزن كه از آهن يا طلا سازند و در چيزى تثبيت كنند يا فرو برند . الدَّبُوقَاء - [ دبق ] : مترادف ( الدَّابُوق ) است . الدَّبُّوقَة - گيسوى بافته شده . الدَّبُول - زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد ، بلا و مصيبت و پيشامد ناگوار . الدَّبِيب - [ دبّ ] : مص ، هر چه كه بر روى زمين راه رود ، - ( ح ) : حشرات خرد و ريز كه در آب حركت كنند .