فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

362

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الخِزَانة - ج خَزَائِن : خزانه ، انبار ، و در زبان متداول به معناى گنجه و صندوق چوبى است كه در آن متاع خود را نهند ؛ « خِزانة الكُتُب » : مخزن كتاب ، كتابخانه ؛ « خِزَانَةُ الدولة » : خزانه‌ى دولت ، بيت المال . خَزَرَ - - خَزْراً : با گوشه‌ى چشم خود نگريست ، - الرَّجُلُ : آن مرد گريخت . خَزِرَ - - خَزَراً تْ عينُهُ : چشم او تنگ شد . خَزَّرَ - تَخْزِيراً الشيءَ : آن چيز را تنگ كرد . الخَزَر - تنگى و گودى چشم ، نژادى از مردم كه داراى چشمهاى ريز و تنگ مىباشند . الخَزْرَاء - مؤنَّث ( الأَخزر ) است . الخُزْرَة - بدترين گونه‌ى كجبينى ، لوچى . الخُزَز - ج خِزَّان و أَخِزَّة [ خزّ ] ( ح ) : خرگوش نر . الخُزَعْبِل - سخنان بيهوده و باطل و خنده‌آور . الخَزَعْبَل - مترادف ( الخُزَعْبِل ) است . الخُزَعْبَلَة - ج خُزَعْبَلَات : شوخى و مزاح . الخُزَعْبِيل - مترادف ( الخُزَعْبِل ) است . الخَزَف - سفال ، آنچه از ظرف و كوزه گلى كه در كوره‌ى آتش پخته شده باشد . الخَزَفَة - واحد ( الخَزَف ) است . الخَزَفِيّ - مترادف ( الخَزّاف ) است . خَزَقَ - خَزْقاً الثوبَ : جامه را شكافت . اين واژه در زبان متداول رايج است . خَزَلَ - - خَزْلًا الشيءَ : آن چيز را بريد ، - هُ عن حاجتِهِ : نيازمندى او را به تعويق انداخت . خَزِلَ - - خَزَلًا : كمر او شكست . خَزَمَ - - خَزْماً اللآلئَ : مرواريدها را به رشته در آورد ، - البَعِيرَ : بر گوشه‌ى بينى شتر خزّامه ( حلقه‌ى بينى ) بست . خَزَّمَ - تَخْزِيماً البعيرَ : مترادف ( خَزَمَهُ ) است . الخَزَم - ( ن ) : گياهى كه از ريشه‌هاى آن طناب بافند . خَزَنَ - - خَزْناً المالَ : مال را اندوخته كرد ، راز را پنهان كرد ، - اللَّسَانَ : جلوى زبان را از گفتن گرفت ، - خَزْناً و خُزُوناً اللحمُ : گوشت گنديد و بد بوى شد . خَزِنَ - - خَزَناً اللحُم : گوشت گنديد . خَزُنَ - - خَزَانَةً اللحمُ : گوشت گنديد . الخَزْنَة - مال ذخيره شده ، كنار گذارده شد . اندوخته شد . خَزِيَ - - خِزْياً و خَزًى [ خزي ] : خوار و زبون شد ، در بلا و سختى افتاد و با آن خوار و زبون شد ، - خَزَايَةً و خَزًى هُ و منهُ : از او حيا كرد ، او را شرمگين كرد . الخِزْي - [ خزي ] : خوارى و زبونى ، دورى . الخَزْيَة - [ خزي ] : مترادف ( الخِزْية ) است . الخِزْيَة - [ خزي ] : بلا ، خوى بد كه انسانرا به خوارى كشاند . الخَزِين - گوشت فاسد و گنديده . الخَزِينَة - ج خَزَائِن : جاى اندوختن ، خزينه ؛ « خَزِينةُ الدوْلة » : بيت المال ، خزينه‌ى دولت . خَسَّ - - خَسَاسَةً و خُسُوسَةً و خِسَّةً [ خسّ ] : رذل و پست شد ، از قدر و منزلت وى كاسته شد ، - خَسّاً نصيبَهُ : سهم او را كم و بىارزش كرد . الخَسّ - ( ن ) : كاهو ؛ « خَسُّ الحِمار » : نام گياهى است بيابانى ؛ « خَسُّ البَقَر » : نام گياهى است بيابانى . الخَسَارة - ج خَسَائِر : زيان ، خسارت . اين واژه ضد ( الرِّبح ) است ، فقدان ، گم شدن ؛ « يا خَسَارة » : چه بسيار زيان ، چقدر زيان بار است ؛ « خَسَائِرُ فادِحةٌ » : زيانهاى بسيار . الخُسَاس - [ خسّ ] من الأشياء : هر چيز بىارزش . الخُسَالَة - گونه‌ى بد و نامرغوب از هر چيزى . الخِسَالَة - مترادف ( الخُسَالة ) است . الخُسَّان - [ خسّ ] ( فك ) : ستاره‌هائى كه هيچگاه غروب نكند مانند ستاره‌هاى دُبّ اكبر يا هفت اورنگ . خَسَأَ - - خَسْأَ و خُسُوءًا [ خسأ ] الكلبَ : سگ را راند و دور كرد ، - الكلبُ : سگ دور شد ، - البَصَرُ : چشم خسته شد . خَسِئَ - - خَسَأً [ خسأ ] الكلبُ : سگ دور و خسته شد . خَسَرَ - - خَسْراً و خُسْرَاناً الميزانَ : ترازو را كاهش داد ، - المالَ : مال را از دست داد . خَسِرَ - - خَسْراً و خُسْراً و خَسَراً و خُسُراً و خَسَاراً و خَسَارَةً و خُسْرَاناً : زيان كرد . ضد ( ربح ) است ، گمراه و تباه شد . خَسَّرَ - تَخْسِيراً هُ : او را به زيان كشانيد ، وى را گمراه و تباه كرد . خَسَّسَ - تَخْسِيساً [ خسّ ] نصيبَهُ : سهم او را كم و ناچيز كرد . خَسَفَ - - خُسُوفاً القمرُ : ماه گرفت و خسوف كرد ، - المكانُ : آن مكان فرو رفت و غرق شد ، - فلانٌ فى الأرض : فلانى رفت و از او خبرى نشد ، - تِ العينُ : حدقه‌ى چشم در سر فرو رفت ، - السقْفُ : سقف فرو ريخت ، - الشيءُ : آن چيز كم شد ، - الرجُلُ : آن مرد لاغر شد و گوشت تنش آب گرديد ، - خَسْفاً الشيءُ : آن چيز بريده شد ، كنده شد ، فرو رفت ، - الشيءَ : در آن چيز فرو رفت ، آن را بريد ، - البِئرَ : چاه را در زمين سنگ كند و آب پياپى از آن بيرون شد ، - فلاناً : فلانى را خوار و وادار به آنچه كه نميخواهد كرد ، - خُسُوفاً و خَسْفاً العينَ : چشم را كند و بيرون كشيد ، - اللَّهُ الأرضَ : خداوند آن زمين با هر چه كه بر آن بود فرو برد و ناپديد كرد ، - اللَّهُ الأرض بِفلانٍ : خداوند فلانى را از زمين برداشت و ناپديد كرد . الخُسْف - تحقير و تحميل انسان به آنچه كه نخواهد ، نارگيل خوراكى . الخَسْف - نقصان ، كمبود ، خوارى ، زبون كردن و تحميل انسان بر كارى كه نخواهد ؛ « سامَهُ خَسْفاً » : كارى بر او تحميل كرد ، نارگيل خوراكى . الخَسْفَة - من الأَرض عند العامَّة : زمين گود و فرو رفته . اين تعبير در زبان متداول رايج است . خَسَلَ - - خَسْلًا هُ : او را زشت و فرو مايه