فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
363
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كرد . الخُسُوف - گرفته شدن روشنائى ماه ، خسوف . الخَسُوف - ج خُسُف من الآبار : چاهى كه در سنگ كنده شده و همواره پر آب است ، - من النُّوق : ماده شتر شيرده كه در زمستان شير آن بند آيد ، - من السَّحَابِ : ابرى كه پر آب باشد . خَسِيَ - [ خسأ ] : نااميد شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخَسِيء - [ خسأ ] : پشم نامرغوب و مانند آن . الخَسِير - آنكه گمراه و تباه شده باشد . الخَسِيس - ج أَخِسَّة و خِسَاس [ خسّ ] : پست ، رذل ، بىارزش ، فرومايه ، سفله ، و در زبان متداول به معناى بخيل است . الخَسِيسَة - ج خَسَائِس [ خسّ ] : مؤنث ( الخَسِيس ) است ؛ « خَسَائِس الأُمور » : كارهاى پست و كوچك . الخَسِيف - من العيون : چاه گود و فرو رفته ، - ج اخْسِفَة و خُسُف مِن الآبارِ و من النوقِ و من السحَابِ : مترادف ( الخَسُوف ) است . الخَسِيل - ج خِسَال و خَسَائِل : رذل و پست . خَشَّ - - خَشّاً [ خشّ ] فيه : داخل آن چيز شد ، - البعيرَ : در بينى شتر چوبى قرار داد ، - زيداً : زيد را با نيزه زد ، - السحَابُ : ابر كمى باريد . الخَشّ - [ خشّ ] : مص ، شكاف در چيزى ، چيز زبر و خشن ، پيادگان ، باران كم . خَشَّى - تَخْشِيَةً [ خشي ] هُ : او را ترسانيد ، - هُ فلاناً : فلانى را به ترس وادار كرد . الخُشَّاء - [ خشّ ] ( ع ا ) : استخوان پشت گوش . مُثناى آن ( خُشَّاوانِ ) است . الخَشَّاب - ج خَشَّابَة و خَشَّابون : چوب فروش ، تخته فروش . الخُشَار - باقيمانده يا تهماندهى سفرهى غذا ، نامرغوب هر چيزى ، مردم سَفَله و پست ، جوبى مغز . الخُشَارَة - مترادف ( الخُشَار ) است . الخُشَاش - [ خشّ ] : دلير و قهرمان ، پست و بىارزش . الخِشَاش - أَخِشَّة [ خشّ ] : چوبى كه در استخوان بينى شتر نهند ، خشم ، حشرههاى زمين و گنجشكها و مانند آنها ، - ( ح ) : مار كوهى ؛ « خِشَاشَا الشيء » : دو طرف چيزى . الخِشَاشَة - واحد ( الخشَاش ) است . الخِشَاف - ( ط ) : مويز خيسانده شده در آب ؛ « خِشَافٌ الرُّمّان » ( ط ) : غذائى است كه به جاى كشمش در آن اناردان و شكر ريزند . الخُشَام - آنكه داراى بينى بزرگ است . الخِشَّايَة - [ خشّ ] : چادرى كوچك و مستطيل است كه از نى سازند و براى كرم ابريشم نصب كنند . اين تعبير در زبان متداول رايج است . خَشَبَ - - خَشْباً الشيءَ : آن چيز را برگزيد ، - السيفَ : شمشير را برّاق و صيقلى كرد ، - الشيءَ بالشيءِ : چيزى را با چيزى آميخت ، - الكلامَ أوِ العَمَلَ : سخن را متين نگفت و يا كار را به خوبى انجام نداد ، - الشعْرَ : شعر را همانگونه كه مىآيد بدون تصحيح گفت . خَشَّبَ - تَخْشِيباً الشيءُ : آن چيز بسان چوب سفت شد . الخَشَب - ج خَشَب و خُشُب و خُشْب و خُشْبَان : چوب خشك ، تنهى سفت درخت ؛ « الخَشَبُ الوَرْدِي » : گونهاى چوب گرانبها كه در برازيل بدست مىآيد و بر آن ( الجَاكَرَنْده ) اطلاق مىشود ؛ « الخَشَبُ المُعَاكَس » : چوبى كه در ردههاى بزرگ بگونهى صفحه بهم چسبيده است و داراى ريشههاى معاكس است . الخَشِب - سفت و خشن ؛ « عَيْشٌ خَشِبٌ » : زندگى دشوار و سخت . الخَشْبَاء - زمين سنگلاخ كه در آن سنگ و ريگ و گل بهم آميخته باشند . الخَشَبَة - واحد ( الخَشَب ) است ؛ « خَشَبَةُ المَيّت » : نعش كه بر آن مرده را حمل كنند ؛ « خشَبَةُ المَسْرَح » : سِن يا صحنه نمايش كه بر روى آن هنر پيشگان نمايش دهند ؛ « على خَشَبَةِ المَسْرَح » : بر روى سن . الخَشَبِيّ - منسوب به ( الخَشَب ) است . الخَشْخَاش - [ خشخش ] ( ن ) : خشخاش ، گياهى است از رستهى خشخاشها ، اين گياه خوابآور و بىهوش كننده است و از شيرهى آن ترياك بدست مىآيد ، - ( ن ) : گياهى است علفى و مركز آن امريكا است از رستهى خشخاشها كه داراى برگهاى پهن است و ميوههاى آن را پخته و ميخورند . اين گياه مزهى خربوزه دارد و در مناطق گرمسيرى مانند مصر كِشت مىشود . الخَشْخَاشَة - ( ن ) : واحد ( الخَشْخَاش ) است ، و در زبان متداول بر مقبره كه مردگان را در آن دفن كنند اطلاق مىشود . خَشْخَشَ - خَشْخَشَةً [ خشخش ] السلاحُ أو الحُليُّ : از اسلحه يا زيور آلات بر اثر اصطكاك بهم صدا شنيده شد ، - فلانٌ بين الشّجرِ أو القومِ : فلانى به ميان درختان يا قوم رفت و پنهان شد . الخُشْخُش - [ خشخش ] : زيورى از طلا كه بهنگام تكان خوردن صدا در آورد . خَشَرَ - - خَشْراً : باقيماندهى غذا را بر روى سفره نگهداشت ، - الشيءَ : آن چيز را پاك و زدوده كرد . الخَشْرَم - ج خَشَارمة [ خشرم ] : گروه و دستهى زنبوران ، فرمانده زنبوران ، سوراخ زنبوران ، سنگ نرمى كه از آن گچ سازند . خَشَعَ - - خُشُوعاً لهُ : خوار و زبون شد و به او فروتنى كرد ، - بَصَرُهُ : با چشم خود اظهار فروتنى كرد ، - الصوتُ : صدا آرام شد ، - تِ الشمسُ : آفتاب رو به غروب رفت ، - الورقُ : برگ پژمرده شد ، - بِبَصَرِه : چشم خود را پوشانيد و نگاه نكرد ، - تِ الأَرضُ : زمين خشك شد و باران نيامد . الخُشْعَة - ج خُشَع : تپهى كوچك . الخِشْعَة - ج خِشَع : نوزاد بقير است . بقير بر زنى اطلاق مىشود كه مىميرد و در