فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

361

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

فراخ كه در آن بادها وزند ، خشكى و بيابان . الخَرَق - مترادف ( الخُرْق ) است . الخَرْقَاء - موانث ( الأَخْرَق ) است ، باد تند و سخت ، زمين فراخ كه در آن بادها وزند . الخُرْقَة - مترادف ( الخُرْق ) است . الخِرْقة - ج خِرَق : تكه‌اى از جامه ، خرقه . خَرَمَ - - خَرْماً هُ : آن را سوراخ كرد ، عصب بينى او را بريد ، - الخِرزةَ : مهره را سوراخ كرد ، - الإبْرة : سوراخ سوزن را شكست ، - عن الطريق : از راه خود برگشت و عدول كرد ، و در زبان متداول به معناى ( اخْلَفَ ) است . خَرِمَ - - خَرَماً : عصب بينى او بريده شد . خَرُمَ - - خَرَامَةً : بىبند و بار شد . خَرَّمَ - تَخْرِيماً الخَرَزَ : مهره‌ها را سوراخ كرد . الخُرْم - « خُرْمُ الإبرةِ » : سوراخ سوزن . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخَرْم - ج خُرُوم : دماغه‌ى كوه . الخَرْمَاء - گوش سوراخ شده ، - من العِناز : بُزى كه گوش آن از پهنا بريده شده باشد . الخَرَمة - جاى سوراخ كردن بينى . خَرْمَشَ - خَرْمَشَةً : مترادف ( خَمَشَ ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخُرْنُوب - ( ن ) : مترادف ( الخَرُّوب ) است . الخُرْنُوبة - ( ن ) : واحد ( الخُرنُوب ) است . الخَرُّوب - ميوه‌ى درخت ( الخُرنُوب ) است ، - ( ن ) : درخت ميوه‌ايست از رسته‌ى قرنيات كه همواره داراى برگهاى سبز است . از اين گياه براى دام و ستور علوفه تهيه مىكنند و از آن گونه‌اى شيره بدست مىآيد . الخَرُّوبة - ( ن ) : واحد ( الخَرّوب ) است . و در زبان متداول به معناى پاره آهنى است كه در سوراخ ديوار و جز آن براى جلوگيرى از بيرون شدن چيزى قرار دهند . الخُرُوج - مص ؛ « يومُ الخُرُوج » : روز عيد ، روز رستاخيز يا قيامت كه مردگان از قبرها بيرون آيند . الخَرُود - ج خَرَائِد و خُرُد و خُرَّد : دوشيزه‌ى باكره كه ازدواج نكرده باشد ، دختر با شرم و آرام و كم سخن . الخَرُور - [ خرّ ] : جائى كه در آن گودالها و آب باشد ، صداى گربه . الخَرُوس - دخترى كه براى اولين بار آبستن شده باشد ، زن تازه را كه براى غذائى ويژه از قبيل كاچى و جز آن آماده كنند . الخِرْوَع - ( ن ) : درخت كرچك از رسته‌ى فَرْبِيُونيَّات كه از دانه‌هاى آن روغن كرچك بدست آورند . الخَرُوع - ج خَرَائِع و خُرُوع من النساء : زنى كه همواره از نرمى كج و خم مىشود . الخَرُوف - ج خِرَاف و أَخْرِفَة و خِرْفَان ( ح ) : گوسفند . الخَرُوفَة - ( ح ) : گوسفند ماده . الخُرِّيّ - ج خِرَرَة [ خرّ ] : مترادف ( الخُرّ ) است . الخِرِّيت - ج خَرَارِيت و خَرَارِت [ خرت ] : راهنماى بيابان كه بر همه جاى و گوشه و كنار آن آگاه باشد . الخِرِّيج - آنكه در مدرسه‌ى عالى و يا دانشگاه درس خوانده باشد ، آنكه در رشته‌اى از علوم دانشگاهى از قبيل پزشكى يا مهندسى يا حقوق تحصيلات خود را به پايان رسانيده باشد . الخَرِيد ج خَرَائِد و خُرُد و خُرَّد : دوشيزه‌ى باكره كه ازدواج نكرده باشد ؛ « لُؤْلُؤَةٌ خَرِيدٌ » : مرواريدى كه سوراخ نشده باشد ؛ « صوتٌ خَرِيدٌ » : صداى نرم و آرام كه در آن اثر حيا و آزرم باشد . الخَرِيدة - ج خَرَائِد و خُرُد و خُرَّد : مرواريد سوراخ نشده . الخَرِير - ج أَخِرَّة [ خرّ ] : صداى آب ، خُرخُر خواب ، جاى هموار ميان دو بلندى . الخَرِيز - ( طب ) : دردى كه مانند فرو كردن چيزى بر بدن احساس شود بسان بيمارى نِقرس . الخَرِيطَة - ج خَرَائِط : كيسه يا كيف كه از چرم يا پوست درست كنند ، نقشه‌ى جغرافيائى . نام ديگر آن ( الخَارِطَة ) است و عربى فصيح آن ( المُصَوَّر ) يا ( المُخَطَّط ) است . الخَرِيع - من الرجال : مرد ناتوان ، - ج خَرَائِع و خُرُوع مِن النسَاء : زنيكه از فرط نرمى كج و معوج راه رود . الخَرِيف - فصل پائيز ، باران پائيزى . الخَرِيفِيّ - منسوب به ( الخَرِيف ) است . الخَرِيم - آنكه بىبند و بار باشد . خَزَّ - - خَزّاً [ خزّ ] الحائط : بر روى ديوار خار كشيد تا كسى از آن بالا نرود ، - هُ بِالرُّمح : با نيزه او را زد ، - التمرُ : خرما كمى ترش شد . الخَزّ - ج خُزُوز : خز ، پارچه كه از پشم و ابريشم بافند ، ابريشم . و در زبان متداول بر خزه يا طحلب اطلاق مىشود . خَزَا - - خَزْواً [ خزو ] هُ : او را سياست و تنبيه كرد ، وى را از خواسته‌اش بازداشت ، با او دشمنى كرد ، - الدَّابَّة : ستور را خسته كرد . خَزَى - - خَزْياً [ خزي ] : از او خوارتر شد ، - هُ : او را به خوارى كشانيد ، وى را رسوا كرد . الخَزَى - [ خزي ] : « يا للخزَى » : چه بسيار ننگ و عار . الخِزَاعِيّ - آنكه اندام و قامت بسيار بلند داشته باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخَزَّاف - سفال ساز ، فروشنده‌ى كوزه‌هاى سفالى . الخَزَام - ( ن ) : گياهى است خوشبو از رسته‌ى شفويات كه از آن عطر سازند . الخِزَام - حلقه‌اى كه زمام را بر آن بندند و معمولًا در بينى ستور قرار دهند . الخُزَامَى - ( ن ) : بوته گلى است از رسته‌ى زنبقيها كه داراى پياز است و به گونه‌هاى متعدد مىباشد . اين گياه در هلند بسيار كشت مىشود ، - ( ن ) : مترادف ( الخَزَام ) است . الخِزَامَة - حلقه‌اى كه زمام بر آن بسته شود . الخَزَّان - آب انبار ، مخزن آب . الخَزَانة - انبارگرى ، حرفه‌ى ( الخازِن ) انبار كننده است .